چای لب سوز.
Open in Telegram
5 072
Subscribers
No data24 hours
-117 days
-3330 days
Posts Archive
5 072
«دچاربودن! شاید در حدی پیش بره که به جنون برسه و تمام تو رو مختل کنه. روزمرگی عادی تو رو ازت بگیره. اما ترجیحش میدم. ترجیحش میدم به خالیبودن، به اعتدال داشتن، به کمی از چیزی رو داشتن. سوختن تا نهایتش رو میخوام. تا ژرفنا. تا خاکسترشدن. نمیدونم چه چیزی. فقط به یک چیزی دچار باش. به یک کسی دچار باش. به معشوق، به سینما، به مامان، به موسیقی، به غم و دردت، به گیاهت، به شخصیت داستانت. فقط دچار باش. به نوشتن. که وجودت بسوزه بهخاطرش. زمین رو بدون اینکه وجودت برای کسی/چیزی از شدت خواستن و مایلبودن سوخته باشه ترک نکن!»
5 072
«زمان بیانصافه، بیرحمه، ذرهای ملاحظه درش نیست. اهمیتی نمیده که در قعر جهنم همهی پوست و گوشتم میسوزه، مغزم بنبست و تاریکه، توان یک قدم برداشتن رو هم ندارم. گذر میکنه و با رسیدن به حد مد نظرش ازم جواب میخواد. فقط "جواب" رو میخواد. فقط جواب.»
5 072
«بیشتر اوقات سرما رو دوست دارم چون باعث میشه در جستوجوی گرما بودن بیشتر خوش بگذره. بافت و ژاکت. خزیدن زیر ملحفهی سنگین. ایستادن زیر نور آفتاب وقتی برف باریده. نگه داشتن دستهات جلوی آتیش. غذا و نون داغ.»
5 072
«امروز مزهی خرمالوی گس میدم. عین چایی سرد شده یا سردرد بعد گریه. چاقوی خامهای توی ظرف مربا. دمپاییهای تابهتا.»
5 072
«الان که هوا سرده و میخواد برف بیاد باید میومدی زیر پتو فیلم میدیدیم و کیک کره بادوم زمینی و چایی میخوردیم ولی نه تو هستی و نه من شرایط روانی استیبل و پول دارم عزیزم.»
5 072
«سرتو به یه کاری، یه چیزی، یه کسی، یه کوفتی گرم کن و گاهی وقتا که لیوان چاییت دستته و به یه نقطهی نامعلوم خیره شدی سرتو به نشانهی رضایت تکون بده و بگو باز خوبه سرم به یه کوفتی گرمه وگرنه معلوم نبود به ناکجا میرسید روحم.»
5 072
«بیرون سرده. عنقریبه که برف بباره. البته اگر بختیار باشیم. لبوهایی که سر شب گرفتم رو بار گذاشتم. صدای قُل قُلِش بلند شده. بوش پیچیده توی آشپزخونه و روی شیشهی پنجره بخار غلیظی نشسته.»
