en
Feedback
Revoulter

Revoulter

Open in Telegram

ارتباط @ccaliberr

Show more
9 553
Subscribers
No data24 hours
-1157 days
-64230 days
Posts Archive
در مترو نشسته بودم. روبه‌رویم چهره‌هایی بودند که هیچ تفاوتی با دیوار نداشتند. صدای حرکت قطار مثل تکرار یک فکر فرسوده در سرم می پیچید. کسی چیزی نمی‌گفت. فضا بوی فلز و عرق مانده میداد. حضور ما، بیشتر شبیه سایه‌ای بود که از روی عادت حرکت میکرد، نه از روی اراده و شاید همین بود که همه چیز را تا این حد بی‌وزن و بی‌روح کرده بود.

مرد از بقالی محل بیرون آمد. دستش خالی بود. توی جیبش چند سکه بود، انقدر سبک که حس‌شان نمی‌کرد. هوا خیلی هم سرد نبود، اما بدنش یخ کرده بود. از کنار پیاده‌رو گذشت، صدای بحث دو نفر از پنجره‌ی باز یک خانه می‌آمد، درباره‌ی قیمت گوشت. ایستاد، چند لحظه گوش داد، بعد بی‌دلیل خندید. به خانه که رسید، بچه‌اش کنار بخاری خاموش نشسته بود و دفتر مشقش را ورق میزد. زن از آشپزخانه گفت: «چی آوردی؟» مرد گفت: «فقط نون.» زن گفت: «همین؟» مرد شانه بالا انداخت. «فعلاً همین.» سر سفره نشستند، نان خشک را با چای خالی خوردند. مرد دستش را زیر چانه گذاشت و به دیوار خیره شد. روی دیوار لکه‌ای بود، شبیه صورت آدمی که انگار چیزی می‌گوید. مدتی نگاهش کرد، بعد آرام گفت: «می‌دونی، آدم تا وقتی میترسه، یعنی هنوز امید داره. ولی من دیگه از هیچی نمیترسم.» زن چیزی نگفت. سکوت، خانه را پر کرد. تنها صدایی که می‌آمد، صدای جویدن آرام نان بود.

مهربانی همیشه فضیلت نیست، بعضی اوقات فقط ناتوانی از دیدن واقعیه. واقعیت اینه که بیشتر آدمها درگیر بقا هستند، نه معنا. وقتی چیزی به اونا میدی، اغلب نیتت رو در نظر نمیگیرین اما این رو می سنجن که چه‌قدر سود داره. در واقع معمولا دنیا با منطق «گرفتن» کار میکنه، نه با اخلاق «دادن». و کسی که هنوز با دلش تصمیم میگیره، دیر یا زود یاد می‌گیره که احساس، در برابر منفعت، هیچ وزنی نداره.

ترس، دیواریست در ذهن، ساخته از آنچه از دست داده‌ایم. آن سویش، یک خلا بی‌ انتهاست، جایی که زمان گم میشود و خودت در آینه‌ای شکس
ترس، دیواریست در ذهن، ساخته از آنچه از دست داده‌ایم. آن سویش، یک خلا بی‌ انتهاست، جایی که زمان گم میشود و خودت در آینه‌ای شکسته تکه‌تکه میشوی. روبه‌رو شدن با آن، نه شجاعت است، نه دیوانگی، بلکه گامیست به سوی چیزی که تو را می بلعد تا دوباره بسازد. اما این ساختن، بها دارد، بخشی از وجودت را می‌گیرد. جرات داری در این مه قدم بزنی، وقتی نمی ‌دانی آنچه میماند، هنوز تویی یا چیزی که همیشه در سایه‌ات پنهان بود؟

07 - Suffocation.mp39.41 MB

هر روز که از میدون اعدام راه میفتم سمت مولوی، انگار دارم از یه تونل تاریک رد میشم. پیاده‌رو پر از آدماییه که ظاهرا ازشون فقط پوست و استخون مونده. خمیده، دست لرزون، چشمای بی‌فروغ…معتادا. با این آدما که هم صحبت بشی چیزای زیادی دستگیرت میشه. طرف دندون نداره، لباساش وصله‌پینست، بوی عجیبی میده، ولی یکدفعه شروع میکنه از دنیا گفتن، از آدم‌ها، از تنهایی، از رفاقت. جوری حرف میزنه که انگار هزار تا کتاب انسان شناسی بلعیده. یسریاشون جامعه‌شناس خیابونین ریز به ریز درد مردم رو با زبون ساده شرح میدن. این آدما چرا این‌جوری شدن؟ زیادی میفهمن یا زیادی حس میکنن ؟ انقدر دنیا رو عمیق دیدن که دیگه طاقت نیاوردن و قیدشو زدن؟ یا این ک مواد بوده که ذهنشونو برده یه جای دیگه، بهشون یه جور درک مصنوعی داده، طوری که حرفاشون سنگین تر به نظر میاد؟ فکر می‌کنم جواب قطعی نداره. ولی اینو میدونم که وقتی ته خطو ببینی، وقتی طعم بی‌کسی و توسری رو بچشی، وقتی هر شب خودتو بزنی به سنگفرش پیاده‌رو… یه جوری به دنیا نگاه میکنی که بقیه حتی تصورشم نمیتونن بکنن. میشه به این آدما گفت فیلسوفای سوخته‌ی خیابون، کسایی که جهنمو زندگی کردن، و وقتی یکی جهنمو زندگی کنه، دیگه هیچ‌وقت عادی به دنیا نگاه نمیکنه.

درونم چیزی اتفاق افتاده بود، و بدترین چیزها همیشه در درون آدم اتفاق می‌افتد. اگر اتفاق در بیرون بیافتد، مثل وقتی که اُردنگی می‌خوریم، می‌شود زد به چاک! اما از درون غیر ممکن است. وقتی به این حالت دچار میشوم، می‌خواهم بروم بیرون و به هیچ کجا برنگردم.
زندگی در پیش رو رومن گاری

پیش میاد آدم مدت‌ها غصه‌دار باشه بدون اینکه متوجه دلیلش باشه.

رود ایوری تو شرق گرجستان، قرن‌ها شاهرگ زندگی مردم قفقاز بود، سیلاب‌هاش جنگل‌های حاشیه ای رو زنده نگه میداشت و دشت‌های کاختی رو به چراگاه و زمین حاصلخیز تبدیل میکرد. هیچ جنگی، هیچ تغییر سلسله‌ای و هیچ حمله‌ای نتونست جلوی جریانش رو بگیره. ولی تو همین یکی دو قرن اخیر، تو مسیر نابودی قرار گرفته. همون مردمی که زندگیشون به جریان رود وابسته بود حالا بدون اینکه خودشون متوجه باشن در حال نابودیشن .رود ایوری عملاً دید که صاحبانش توی سودای منفعت کوتاه‌مدت، شریان حیاتی خودشون رو ذره‌ذره خشک کردن.البته این مدل قصه ها فقط مال یه رود یا یه ملت نیست، این همون الگوییه که بارها تکرار شده. هر تمدنی از لحظه‌ای شروع به سقوط می‌کنه که منبع حیاتیش رو طوری مصرف میکنه انگار تمومی نداره و ایوری خیلی واضح نشون میده که دشمن بیرونی همیشه نقش درجه دوم داره و معمولا سقوط واقعی از فرسایش آروم و تدریجی از درون شروع میشه.

dato_kenchiashvili_bichiko_navrozashvili_taoba_myfreemp3_vip_.mp34.99 MB

آدمایی که دوران مدرسه و دبیرستان میشناختم، حالا که سر و کله‌شون بعد از مدت ها پیدا شده، مثل غریبه‌های خطرناک به نظر میان. اولین فکری که به ذهن میرسه اینه که «خوبه که اون موقع سراغشون نرفتیم». ولی اگه کمی حواست جمع باشه، باید بپرسی «اگه همه اینقدر تغییر کردن که غیرقابل تشخیص شدن، یعنی چی؟ یعنی ما هم همینطوریم؟» اون چیزی که غیرقابل تحمل‌شون کرده، همون فاصله‌ای که بین ما افتاده. چون دیگه هیچ‌کدوم‌مون اون آدم چند سال پیش نیستیم. و مسئله اصلی اینه که تو این چند سال، ما کنار هم نبودیم که روی هم اثر بذاریم. و برای اثرگذاری کافی بود فقط باهم وقت بگذرونیم. وقتی خودتو مبرا میدونی از اینکه دیگران روت اثر بگذارن، اون‌ها هم ازت دور میشن. و وقتی دور بشن، دیگه نمیتونی تو زندگیشون باشی، و وقتی تو زندگیشون نباشی، هر کدوم‌تون تو یه سمت رشد می‌کنید، تا جایی که یک روز می‌بینی‌شون و انگار نسل ها فاصله دارید. بنابراین انزوا نه یک پناهگاه، بلکه یک انتخاب. انتخاب اینکه در برابر اثر نامطلوب دیگری، اثر مطلوبش رو هم از دست بدهی.

تقریبا تو تمام آثار ادبی جهان دیدیم که حتی اگه مخرب‌ترین عواقب هم پیش بیاد، عشق باز هم زیباترین تجربه‌ایه که انسان می‌تونه داشته باشه، و انقدر برای اثبات این مسئله شاهدان تاریخی موجودن که نام بردن‌شون کار بیهوده‌ایه. حتی در ساده‌ترین موارد فیزیولوژی، مثل ضربان قلب که باید منظم باشه، وقتی عشق وارد معادله میشه از هرچیزی که پزشک‌ها طبیعی می‌دونستند هم بیشتر میتپه. چون عشق صرفا احساس نیست، بلکه تبدیل‌کننده‌ترین نیروی جهان هم است. اما از این مباحث علمی گذشته، یک واقعیت دیگه هم وجود داره. در کدوم حالت دیگه یک نگاه، ولو بی‌خطرترینش، اجازه پیدا می‌کنه کل برنامه‌ریزی زندگیت رو به هم بریزه، و تمام اولویت‌هات رو عوض کنه، و کل منطقت رو تهدید به سرنگونی کنه، و تو فقط تماشا کنی و مقاومت نکنی، و حتی لذت ببری از این نابودی، و هیچ مکانیزم دفاعی هم فعال نشه؟

Aesthesys - Dreams Are Only Real as Long as They Last.mp310.59 MB

سالها پیش، مردم در میدان شهر جمع شدند تا صدای ناقوس را بشنوند. هیچ‌کس نمی‌ دانست چرا هر روز باید ایستاد و گوش داد، اما کسی هم
سالها پیش، مردم در میدان شهر جمع شدند تا صدای ناقوس را بشنوند. هیچ‌کس نمی‌ دانست چرا هر روز باید ایستاد و گوش داد، اما کسی هم نپرسید. نسل‌ها گذشت، ناقوس زنگ می‌زد و آدم‌ها می‌ایستادند، گاهی خسته و گاهی بی‌ حوصله، اما همیشه مطیع. بعد از مدتی دیگر صدا شنیده نمیشد، فقط سکوتی بود که همه وانمود می‌کردند همچنان ادامه دارد. و همین وانمود کردن، آرام‌آرام بدل شد به تنها حقیقتی که می‌شناختند.

دلیلی وجود نداره که حالت صورت آدم‌ها رو همون‌طوری که نشون میدن برداشت کنیم. خیلی وقتا چیزایی پشت حرکات ساده پنهانه که گفتنی نیست، یا شاید هیچ‌وقت هم قراره گفته نشه. همون چیزی که دیده میشه، الزاماً حقیقت نیست، فقط شکلی از همون چیزی‌ست که باید پنهون بمونه.

05 Prelude to a Soul.mp32.61 MB

استرس اوج گرفتن از اینه که آدم با امکان‌های بی‌پایان روبه‌رو میشه، ولی ترس افتادن از این میاد که دیگه هیچ امکانی وجود نداره و فقط یه تهی مطلق جلوت وایساده. برای همین، وحشت اصلی از خلاست، نه از بلندی.

دردها، بی‌طرف نیستن یا فرسوده و پوسیده ات می‌کنن یا وادارت میکنن تصمیم بگیری. اونی که تو آتیش موند و سوخت، منتظر معجزه بود و اونی ‌که آتیش رو خاموش کرد، زنده موند.

سرت روی بالشه و نفس‌هات کوتاه شده. صداها نامفهومن، تصاویر محو، اما هنوز همه چیزو میبینی و می‌شنوی. یک نور ثابت، یک سقف بی‌حرکت، و نفس‌هایی که بینشون فاصله زیادتر میشه. منتظری لحظه آخر برسه، همون لحظه‌ای که همه ازش حرف می‌زنن. اما نمیرسه. قلبت هنوز می‌زنه، آرام و نامنظم، انگار نمیدونه باید تموم کنه یا ادامه بده. زمان کش میاد، نه به دقیقه و ساعت، بلکه به شکلی که هیچ مقیاسی براش نداری. همین حس رو یک‌بار در جایی دیگه خونده بودی، داخل یادداشت‌های یک اسیر جنگی که نوشته بود چطور روز ها و شب ها در زیرزمین نموری حبس شده بود. تنها نشانه گذر زمان، قطره آبی بود که از سقف میچکید. اون میگفت هر قطره، یک ابدیت کوچیک که باید از اون عبور کنی، و وقتی قطره ما افته، ابدیت بعدی شروع میشه. تو هم در وضعیت مشابهی هستی این ضربان قلبت هست که نقش قطره های آب رو داره و هر بار که فکر میکنی آخریشه، بعدی سر میرسه. صدای قدم‌ها در راهرو دور و دورتر میشه، و بعد دیگه هیچ صدایی نمیشنوی. نه میتونی پلک بزنی، نه تکون بخوری، فقط همون سقف، همون نور، همون سکون. و این‌طور میفهمی که مرگ، اگر متوقف بشه، دیگه مرگ نیست. یک وضعیته. یک ماندن اجباری که پایان نداره.