𝑂𝑐𝑒𝑎𝑛
Open in Telegram
دَر نَهایتِ نااُمیدی ، او تَمامِ اُمیدَم بود https://t.me/HarfinoBot?start=a6316156b0dfcf8
Show more270
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-1330 days
Posts Archive
270
https://www.instagram.com/reel/C-dAwp5K_zu/?igsh=dm9zZ3hqenU1emRt
میشه بگی بچه ها این پست ببینن و لایک کنن 🥲💗✨️
270
-مجید
+حرف نزن الان حرف نزن بذار من حرف بزنم
-باشه ولی یکم اروم باش .. صبر کن برم یه اب بیارم برات
بشین مجید .. بشین قربونت برم .. رنگت قرمز قرمز شده
یه لیوان اب براش اورد و کنارش نشست سر مجیدو تو بغلش گرفت و انگشتاش رو بین موهاش حرکت داد
-اروم باش مجید
+همیشه از ترلان میپرسیدم چیکار میکنی
میخواستم بدونم تو چیکار میکنی وقتی من نیستم
چجوری دلتنگ نمیشی
میخواستم به جای بقیه که کنارتن خودم کنارت باشم
خودم هواتو داشته باشم
اگه خسته شدی خودم بغلت کنم
اگه حوصله نداشتی از دور هواتو داشته باشم
میخواستم فقط پشتت باشم میخواستم تنهات نذارم
میخواستم دستتو بگیرم بگم من هستم من پشتتم
هرچی بشه من هستم بهار
ولی تو نخواستی
هرچی اومدم جلو ازم دور شدی
اخرم گفتی نمیخوای ببینیم .. دوستم نداری
-منو ببخش مجید .. من فکر میکردم برای جفتمون مخصوصا تو این دوری بهتره
فکر میکردم دوری باعث میشه همو فراموش کنیم
فکر میکردم غریبه شدنمون خوبه
میخواستم نه دوست باشیم نه دشمن باشیم
میخواستم فقط غریبه باشیم
ولی شدیم غریبه هایی با قشنگترین خاطرات
+ من نمیخوام یه غریبه باشم
میخوام اون کسی باشم که بالای استخون ترقوتُ میبوسه
همونی که وقتی خسته شدی و کسل بودی کنارت بمونه
همونی که وقتی میخوای گریه کنی بری بغلش
همونی که درست تو شرایط سخت دستاتو سفت میگیره و توی چشمات زل میزنه و میگه من تا تهش باهاتم
من دلم میخواد همون فردی باشم که حاضر نیست به کسِ دیگه ای به غیر از تو بگه "عشق"
270
اشین بهاره وارد کوچه شد از ماشین پیاده شد و کنار در پارکینگ ایستاد
قیافه متعجب بهاره از پشت شیشه معلوم بود
شیشه سمت مجیدو کشید پایین
-مجید؟ خوبی؟
+باید حرف بزنیم
-وایسا ماشینو پارک کنم بریم بالا
+باشه
ماشین پارک کرد و باهم سوار اسانسور شدن وارد خونه شدن
-تو بشین من لباسامو عوض کنم بیام
لباساشو با لباس های راحتی عوض کرد طی همون مدت هم مجید روی مبل نشسته بود
-چایی یا قهوه؟
+مزاحم نیستم؟
-نه هیچوقت .. این حرفا چیه؟ مگه غریبه ای؟
+نیستم؟ نیستم و نمیدونستم تو مدت مریضیت تو چه حالی بودی؟ نیستم و نمیدونستم قراره بیای ایونت؟
بهاره حرفی برای گفتن نداشت
+نه چایی میخوام نه قهوه بیا بشین باید حرف بزنیم
رو به روش نشست نگرانش بود
+چرا نخواستی کنارت باشم ؟
-مجبور بودم مجید مجبور بودم
نمیخواستم نگران من باشی .. نمیخواستم به دغدغه های زندگیت منم اضافه بشم
من همیشه بهت فکر کردم همیشه دلم میخواست باهات حرف بزنم
اون زمانایی که استرس داشتم دوست داشتم کنارم باشی و ارومم کنی
من تورو بیشتر از هرکسی تو این زمین دوست داشتم و
من تورو بیشتر از هرکسی تو این زمین دوست دارم
مهم نبود چقدر فاصله داریم
مهم نبود که نداشتمت
قلبم و احساسم رو پیش تو جا گذاشته بودم
من نمیخواستم توام کنار من از بین بری
مجید از جاش بلند شد شروع به راه رفتن کرد
+بهاره تو خودخواهی … خیلی خودخواهی
اصلا من دوست دارم تمام زندگیم کنار تو هدر بره
انتخاب منه .. به تو ربطی نداره
من داشتم داغون میشدم اون زمانی که تو به خیال خودت فکر میکردی از دوریت حالم خوب میشه
تو همونطور که با اومدنت زندگی گند منو جمع کردی با رفتنت دوباره اون زندگی گندو برگردوندی بهم
صبح تا شب خودمو با باشگاه خفه کردم که نبودت رو نفهمم
بهاره من هیچوقت فکر نمیکردم زنی بیاد تو زندگیم که عاشقش بشم
هر چند ماه با یکی بودم اونم واسه خوشگذرونی
اون اوایل هرکدوم از دوستای مشترکمون مثل پوریا و کامبیز و ..
میفهمیدن باهمیم میدونستی چی بهم میگفتن؟
میگفتن این بهارهست این با همه دخترایی که باهاشون بودی فرق داره اگر میبینی نمیتونی عوض شی همین الان رابطتتون رو تموم کن
270
***
سانس اول و دوم بازی که تموم شد مجید بعد عکس گرفتن با چندتا از بچه ها به سمت اتاقی که فضای کمی داشت رفت
از همون بازی های اول تنها کسی که به اون اتاق میرفت خودش بود
حرفا های بهاره طی بازی خاطرات زیادی رو براش یاداوری میکرد
خاطراتی که سعی در فراموش کردنش روحشو خسته کرده بود
بهاره گفته بود تو این بازی تاریخ به مراتب تکرار میشه و شده بود
“تارگت میزنم به مجید واشقانی عزیز”
“دوست دارم از شهری برم بیرون که ایشون جکش باشه”
“من که میدونی نمیدمت بیرون نمیذارم بدنت بیرون”
همه و همه این جملات و دفاع هایی که کرده بود
خاطرات رو نه فقط برای خودشون بلکه برای تعداد زیادی از فنهاشون یاداوری کرده بود
رو مبل کوچکی که اونجا بود نشسته بود و سرشو به پشتی صندلی تکیه داده بود و چشماشو بسته بود که تقهی ارومی به در زده شد و در باز شد
لازم به باز کردن چشماش نبود صاحب این عطرو خیلی خوب میشناخت
-برات قهوه گرفتم
+دستت درد نکنه
بالای سر مجید ایستاد و قهوه رو بهش داد
جایی برای نشستن نبود جز همون مبل تک نفره ای که مجید روش نشسته بود
شاید اگر هنوز هم همه چی مثل قدیما بود الان مجید دست بهاره رو میگرفت و روی پای خودش میشوندش
-یه سوال بپرسم؟
+بپرس
-چرا ازم فرار میکنی؟چرا تو چشمام نگاه نمیکنی
جوابی برای سوال های بهاره نداشت نمیتونست بهش بگه وقتی به چشمات نگاه میکنم خاطرات دوباره زنده میشه واسه همین نمیتونم نگاهت کنم
لیوان قهوه بهاره که تموم شده بود رو از دستش گرفت
+ازت فرار نمیکنم
همینو گفت و از اتاق بیرون اومد
خسته شده بود
فکر میکرد دیدن دوباره بهاره قرار نیست باعث جریان گرفتن خون تو رگ هاش بشه اما اشتباه کرده بود
مگه بهاره همون ادمی نبود که چند ماه پیش گفت دوستش نداره
گفت نمیخواد کنارش باشه
گفت میخواد بره
پس چرا الان اینجا بود چرا جلوی هزارتا ادم جور دیگه رفتار میکرد
چرا مجید نمیتونست به رفتارهاش بی تفاوت باشه
گفته بود ماشینش رو از تو پارکینگ ببرن بیرون
اونقدری خسته و کلافه بود که نمیتونست با تمام بچه هایی که تو پارکینگ منتظرش هستن حرف بزنه و عکس بگیره
اما گفتن نتونستن ماشین رو روشن کنن
از بچه ها خداحافظی کرد موقع رفتن بهاره رو ندید احتمال داد زودتر رفته باشه
اما با دیدن ماشین بهاره رو به رو ماشین خودش احتمالی که داده بودم رد شد
بعد عکس گرفتن و امضا دادن سوار ماشین شد و راه افتاد
نمیدونست چیشد
نمیدونست چرا
نفهمید چیشد که ماشینش جلوی در خونه بهاره ایستاد
انگار اگه امشب باهاش حرف نمیزد میترکید
خیره به کوچه ایکاسشو میکشید
270
#وانشات
× مجید داداش امادهای یک ربع دیگه شروع میکنیم
+اره .. اومده؟
× اره
+کجاست ؟
× پیش کمند
بودنش اینجا اونم درست بعد چند ماه احساسات مختلفی رو درونش به وجود میاورد
از جاش بلند شد و به سمت اینه رفت
هودی که تنش بود رو صاف کرد و موهاش رو با دستش مرتب کرد
-انقدر با اونا ور نرو
نفهمیده بود از کی اومده و داره نگاهش میکنه
همیشه وقتی ژل زیاد میزد به موهاش یا با دستش به جون موهاش میفتاد بهاره عصبی میشپ و میگفت انقدر با اونا ور نرو کجل میشی
لعنت به هر چیزی که باعث میشد تاریخ دوباره تکرار بشه
+از کی اینجایی؟
بدون دادن جوابی بهش نزدیکتر شد بندهای کلاه هودیش رو مرتب کرد
انگار که هیچی بینشون عوض نشده
انگار هنوز آشناترین آشنا بهم بودن
دستایی که هنوز رو بند هودیش بود رو گرفت و پایین اورد
و یک قدم عقب رفت
+چقدر دستات سرده
-یکم استرس دارم
+چرا قبول کردی بیای؟
-ناراحتی از این که اینجام؟
نگاهی به فاصله ای که بینشون بود کرد
+تعجب کردم فقط
-خواستم به مردم نشون بدم اون طور که فکر میکنن نیست
× اماده باشید الان صداتون میکنن
-باشه
دست کرد تو کیف کوچیکی که دستش بود و کیس ایرپادشو دراورد
+ایرپاد برای چی؟
-وایسا میفهمی
× مجید بیا
+الان میام
نگاهی به بهاره کرد
+تو مثل همیشه میترکونی استرس نداشته باش
270
https://t.me/ocean_Da/6588
وقتی این پیامو دیدم:
داداششششش🦦توروخدا شوخی نکن هارتم ترک خورد ما اینجا داریم زحمت میکشیم بمولا😔🙏🏻
<Arefeh>
