en
Feedback
نُطق

نُطق

Open in Telegram

بِخوان مرا، تا که سَبز شود ریشه خیال🌱 📬ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=1157366839 📬شناس: @Notghh_bot «اینجا همه چیز محصول اندیشه منه:» ″انتشار فقط با ذکر نام نویسنده″

Show more
320
Subscribers
No data24 hours
+17 days
-730 days
Posts Archive
از ۱۴۰۳ یاد گرفتم و دارم یاد میگیرم خودم باشم و خودمو بشناسم🥲 خیلی سخته ندونی کی هستی چی میخای از زندگی چیا دوست داری

پایدار باشید عزیزم❤️

آخرین روزی که تو بغلش لم داده بودم و همو بوسیدیم.

امیدوارم یه روز یکی بیاد تو زندگیت که این طرز فکرتو عوض کنه❤️

چرا اینطوری فکر می‌کنی؟ چون همه یک روز قرار بهت پشت کنن همه

آخییی:)

روز اولی که دیدمش...

چرا اینطوری فکر می‌کنی؟

هیچ وقت به هیچکس اعتماد نکن

📮فراغِ بی وِداع گل‌ها شکوفه می‌زنند. دستانِ گرمِ خورشید، از لابه‌لای شاخساران، صورت‌هایمان را نوازش می‌کند. رفتنت را نظاره‌گرم... و با هر قدم که دور می‌شوی خاطره‌ای به سمتم شلیک می‌شود. خاطره‌ای دور... از روزهایی که انگشتانت، به جای چمدان، به موهایم چنگ می‌زد، چشمانت به جای فرار، چشمانم را نشانه می‌گرفتند و گلهای سرخ به جای درختان، روی لبهای ما می‌شکفتند. کنارم نشسته‌ای ولی دور و دورتر می‌شوی. برایت چای می‌ریزم و از هوایِ خوشِ بهار و عطرِ گل‌ها تعریف می‌کنم، چشم می‌دُزدی و چای را داغ داغ، هورت می‌کشی. نشسته‌ای و می‌روی. هستی و نیستی. کلمات، تَرَک می‌خورند و هِق‌هِق بیرون می‌ریزند. باورهایم به مَسلخ می‌روند. وِداع سخت است امّا سخت تر از آن، فراقِ بی وِداع‌َست. غرق شدن در ریسمانی بافته‌شده از اَگر‌های بی‌پایان و حرف‌های که هرگز زده نشدند. -نگینِ خوش‌خُلق؛

چهارشنبه سوریتون مبارک رفقا❤️

درد اینجاست که درد را نمی‌شود به هیچ‌کس فهماند. -محمود دولت‌‌آبادی؛

📚تاکسی سواری/سروش صحت #کتاب_لقمه
📚تاکسی سواری/سروش صحت #کتاب_لقمه

📚تاکسی سواری/سروش صحت #کتاب_لقمه
📚تاکسی سواری/سروش صحت #کتاب_لقمه

خیلی خیلی خوش اومدید رُفقا🌈 تک تکتون برام ارزشمندید و امیدوارم که از بودن کنار هم لذت ببریم

تمنای وفاداری مرا هرگز نبود از تو ولی ای بی‌وفا! از بی‌وفا هم انتظاری هست... -فاضل‌ نظری؛

📮نگرانِ من نباش مادر... نگرانِ من نباش مادر... من دیگر بزرگ شده‌ام؛ دیگر به جای آغوشت، زیرِ دوش گریه می‌کنم و هر کسی حالم را بپرسد بدون فکر کردن می‌گویم خوبم. دیگر می‌دانم تمامِ آدمها دوستم نیستند و گاهی حتی دوست‌ها، دشمنان بزرگتری‌اند. دیگر از تاریکی نمی‌ترسم؛ زیرا خودم به آن تعلق دارم. دیگر از رها کردن دست‌هایت نمی‌ترسم، دیگر نمی‌ترسم در شلوغی بازار گم بشوم زیرا مدّت‌هاست گم شده‌ام؛ در میان جمعیتِ کور و کَران حیرانم و دیگر چشمانی هراسان، برای پیدا کردنم، میان جمعیت سوسو نمی‌زنند و دستانی نوازشگر به سویم گشوده نمی‌شوند. دیگر از تنهایی نمی‌ترسم بلکه در جست و جوی آنم. حالا دیگر می‌دانم که هر چیزی بهایی دارد و بزرگ شدن هوسی بود به بهای‌ آن نمی‌ارزید. -نگینِ خوش‌خُلق؛

جز مهر خود نبینی در استخوان و مغزم گر زانکه بر گشایی یک یک مفاصلم را -اوحدی؛

گفتم اگر نبینمت مهر فرامشم شود می‌روی و مقابلی غایب و در تصوری -سعدی؛