279
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-3330 days
Posts Archive
279
خسته از فروپاشی درونی خود به دست رگبار مشکلاتِ روزگار..
در گوشه ای افتادهام،
و میلی به ادامه دادن ندارم.
از یاد بردهام صبری را که از بندناف وصل به کالبدم شده.
زمان کاش میایستاد؛
روحم میان این تپش های پیوسته قلبم بیصدا نجوا میدهد.
نجوای رفتن..
برو و از خود دور شو...
از ذهنت،از من؛
از من.
