𝐁𝐥𝐨𝐨𝐝𝐲 𝐦𝐨𝐨𝐧
Open in Telegram
𝐬𝐭𝐚𝐲 𝐰𝐢𝐭𝐡 𝐦𝐞 🩸 𝐧𝐨𝐭𝐞𝐬🥀 𝐌𝐲 𝐦𝐮𝐬𝐢𝐜🔥 𝐇𝐞𝐚𝐫🩸 𝐫𝐞𝐚𝐝✨ دلبر که جان فرسود از او...🌚 ارتباط : @IFariya_botbot
Show more1 409
Subscribers
-924 hours
-617 days
+75830 days
Posts Archive
1 407
مطمئن باش يه قدم تورو با سه قدم جبران میكنم، حالا چه دور شدن باشه چه نزدیک شدن.
فریا"
1 407
🪽 یه درد و دل کوچیک… 💠
میدونی… از یه سنی به بعد که تنهاتر میشی، اولش حس بدی داره.
دروغ چرا؟! منم اولش حس بد میگرفتم… گریه کردم، بغض کردم، سکوت کردم، حتی گلایه کردم که «چرا تنهام؟»
البته بقیه رو مدنظر نمیگیرما… این حرف، فقط حرف دل خودمه. 🤍
من از بچگی همیشه توی جمعهای شلوغ خانوادگی، فامیلی و دوستانه بودم. اصلاً به تنهایی عادت نداشتم.
همیشه خنده بود و انرژی و شادی… و من از بودن بین آدمها لذت میبردم.
چیزی بود که از بچگی توش بزرگ شده بودم؛ چه خواسته، چه ناخواسته.
اون موقع نمیفهمیدم چه لذت قشنگی داره…
کنار دخترای فامیل، دوستا، آشناها و خانواده، شبنشینیها و خندهها همیشه به راه بود. ✨
کمکم که بزرگتر شدم، باز هم ناخواسته آدمای دور و برم یکییکی الک شدن و افتادن…
ولی هنوز اون جمع صمیمی رو کنارم داشتم و دلم به بودنشون خوش بود.
اما هر وقت یکی کم میشد، من میرفتم دنبالش…
گلایه میکردم، غصه میخوردم، بهونه میآوردم که نرن.
حتی وقتی تقصیری نداشتم… حتی وقتی خودشون عمداً تصمیم گرفته بودن ازم دور بشن.
بازم سعی میکردم به زور نگهشون دارم. :(
بعدها که بزرگتر شدم، کمکم فهمیدم بعضیا از قصد نمیخوان کنارم باشن…
فهمیدم شاید انتخابشون من نبودم، شاید یکی دیگه رو به من ترجیح داده بودن.
حتی وقتی بهم نارو میزدن، خیانت میکردن، تهمت میزدن…
حتی وقتی میفهمیدم اصلاً اونقدری که من براشون اهمیت قائل بودم، براشون مهم نیستم…
بازم برای موندنشون تلاش میکردم. برای نرفتنشون، به هر نحوی که میشد. :(
ولی الان… به سنی رسیدم که کمکم میتونم تشخیص بدم کیا واقعی بودن و کیا نه.
حتی اگه یه جاهایی خودمم مقصر بوده باشم، وقتی به گذشته نگاه میکنم، میبینم چقدر تلاشهای بیهوده کردم برای آدمایی که نباید…
چقدر برای کسایی که ارزشش رو نداشتن، چشمامو با گریه اذیت کردم…
برای کسایی که نباید، سعی کردم همهچی رو ثابت کنم…
چقدر شبها توی ذهنم بالا و پایین کردم که
«چی کار کنم اون آدم مثل سابق بشه؟»
«چی کار کنم بمونه؟»
«کجای کارم اشتباه بود؟»
اورثینکر شدم…
خیلی اذیت شدم…
خیلی گذشت و منم کمکم مو سفید کردم.
از خودم گذشتم…
از بچگیم، از نوجوونیم…
حتی از همین الان که تازه وارد عرصهی جوونی شدم.
سخت بود…
سخت هست…
با اینکه من همیشه از تنهایی فراری بودم، ولی حالا تنهایی برام تبدیل شده به یه انتخابِ اجباری.
با این حال، دیگه سعی میکنم دنبال آدمایی که با قصد و انتخاب خودشون ازم دور میشن، ندوم.
دیگه نمیخوام کسی رو به زور کنار خودم نگه دارم.
اگه کسی دلش بخواد بمونه، میمونه…
و اگه رفت، شاید قرار نبوده جای موندنش توی زندگی من باشه. 🤍
این آدما بودن که چشمهای فریا رو با درد و بغض نسبت به این موضوع باز کردن…
چشمایی که یه زمانی فقط دنبال دلیل رفتن آدما میگشتن، الان فقط میخوان بدونن چه کسی واقعاً ارزش موندن داره. 🪽
امیدوارم چشمهای هیچکس اینجوری نسبت به آدمای دور و برش باز نشه…
امیدوارم هیچکس مجبور نشه با اینهمه درد بفهمه چه کسی واقعاً دوستش داشته و چه کسی فقط عادت کرده بوده که کنارش باشه. 🤍
1 407
خیلی خجالت اوره
برای ادمی صد باشی ک بلد نباشه تا ۱۰ بشماره و کور باشه نسبت به محبتایی ک میشه نسبت بهش
1 407
بزرگ ترین اشتباهم این بود ک ادمارو التماس میکردم ک توزندگیم بمونن
ولی الان فقط احترام میزارمو خودم راه خروج رو نشونشون میدم!
1 407
عذرخواهی برای زمانیه که سهوا اشتباهی کردی، ولی وقتی بعد از اینکه دستت رو شد معذرت میخوای یعنی اینکه من اون موقع حواسم به خودم و حالم بود و به تو فکر نمیکردم، ولی الان معذرت میخوام که تو فهمیدی.
