189
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-530 days
Posts Archive
Repost from N/a
یادته اون شبی رو که هیچجوره فکر نمیکردی صبح شه؟
اون شبی که حتی نفس کشیدن درد داشت؟
که انگار تاریکی فقط دور و برت نبود،
تو خودت هم تاریک شده بودی… خاموش، سنگین، خالی.
دیدی صبح شد؟
نه یه صبحِ پرنور و خوشحال...
یه صبح خسته، ولی واقعی.
یه صبحی که تو توش بودی… با همون چشمهای پفکرده،
ولی هنوز… زنده، هنوز سرپا.
یادته اون شبی رو که دلت اینقدر گرفته بود،
که فکر میکردی استخونات دارن قلبتو له میکنن؟
اون شبی که هر تپش دلت،
انگار داشت یه خاطره رو له میکرد،
یه فکر، یه آدم، یه رؤیای نصفهجون...
یادته اون شبی رو که اشکات تموم نمیشدن؟
که میترسیدی اگه چشماتو ببندی دیگه بیدار نشی؟
که بالشِ خیس شدهت بیشتر از هر کسی میفهمید چی کشیدی؟
ولی باز… چشماتو بستی.
و صبح شد.
شاید اون شب، یه قرن طول کشید
ولی تو یه قرن رو زندگی کردی و تمومش کردی
و این یعنی تو قویتری از هر چی فکر میکردی.
تموم میشه، عزیز دل…
یه روزی چشماتو باز میکنی
و به خودت لبخند میزنی و میگی:
«وای… من واقعاً واسه این گریه میکردم؟
من واقعاً فکر میکردم دنیا همون تاریکی دیشبه؟»
و اونوقت،
خورشید فقط از پنجره نمیتابه،
از تو هم طلوع میکنه.
