8 377
Subscribers
No data24 hours
-677 days
-42030 days
Posts Archive
8 377
https://t.me/hamster_koMbat_bot/start?startapp=kentId7342749303
Play with me, become cryptoexchange CEO and get a token airdrop!
💸 2k Coins as a first-time gift
🔥 25k Coins if you have Telegram Premium
8 377
https://t.me/hamsteR_kombat_bot/start?startapp=kentId6172846896
Play with me, become cryptoexchange CEO and get a token airdrop!
💸 2k Coins as a first-time gift
🔥 25k Coins if you have Telegram Premium
8 377
دوستت دارم.
مثل اولين حس گرم لمس دستانت، همان قدر آرام، همان قدر پُرشور.
من تو را تا به ابد، همانقدر بینظیر دوست خواهم داشت …
8 377
گاهی دلت برای سادهترین و معمولیترین فراغتها و دلخوشیهای کوچکت تنگ میشود.
برای بیخیال خندیدن و خوش بودن و بچگی کردن و آسوده چای نوشیدن.
دلت تنگ میشود برای روزهایی که میدویدی و میرقصیدی و شادمانه روزگار میگذراندی و غمت نبود که فردا چه میشود و تنها امروز را میشناختی و در همان ساعت و دقیقه و ثانیه زندگی میکردی و ذوق میکردی از کمترینها و فراموش میکردی پیچیدگیهای دوران را و به حال خودت خوش بودی.
گاهی دلت تنگ میشود برای روزهایی که کمتر میفهمیدی و دغدغههای کوچکتری داشتی و چه میدانستی که قطار روزگار کجاست، که بخواهی از آن جا نمانی …
8 377
Repost from مجتبی شکوری
چهطور زندگی مشترک و همسرمان را منفجر نکنیم؟!!!هشت دقیقه ویدیو برای تقریبا هشتاد سال زندگی!
8 377
باران بر جسم میبارد، اما روح را میشوید.
باران چیزی جز قطرههای آب نیست، اما باریدن آن بر سر انسان عاشق، کم از بارش شیرینترین رویا و خیال و خواب نیست.
باران، بلور مکدر شده دل را برق میاندازد …
8 377
تا ما نپذیریم که فراتر از روشناییهای آشنای بندری که پشت سر گذاشتهایم شنا کنیم، هرگز قادر نخواهیم بود به ساحلهای جدیدتری برسیم.
«بلوغ» توانایی تَرک چیزهای آشنا و امن است.
بالغ شدهایم آیا؟!
8 377
داستان اینست که مثلا یک لاکپشت برونگرا قرار بوده با دو دوست غازش به سفری برود. چوبی را به دندان گرفته و قول داده است « هر چه که شد »، دهانش را که چوب را با آن گرفته، باز نکند. اما بین زمین و آسمان، قولش را میشکند و «میمیرد».
داستان این است که روباهی مثلا در حال گول زدن یک کلاغ است و با یک خش مردانه در صدایش دارد میگوید :« چه پری، چه آوازی و ...». کلاغ دهانش را باز میکند، پنیر میافتد و روباه در حالی که یکی از انگشتانش را بالا گرفته است با پنیر صحنه را ترک میکند.
داستان در مورد سلامت دهان و دندان است که با بسته نگهداشتن دهان محقق میشود. داستان مسلمانانی است که برخلاف ایمانشان در مدرسه یاد میگیرند بین زبان سرخ و سرسبز ارتباطی «حیاتی» وجود دارد. داستان ماست، کلاغهای سادهدل و لاکپشتهای زِر زِرو که «میبینیم»، اما حنجرهمان «عصبکشی» شده است. این داستان ادامه دارد.
از اول مهر، نقّالها با پردههایشان، دوشگرفته و آبشانه کرده برگشتهاند، تا آفتابگردانهای نورسیده را با لامپهای چینیِ طرحِ خورشید گول بزنند، تا دانههای روغنی بیشتری تولید کنند. دور نیست که داستان گل آفتابگردانی را از بَر کنیم که از بچهگی دوست داشته «عسل» شود؛ اما صلاحش در این بوده که در کارخانهی «اویلا» تکههای تنش را چرخ کند و بسیار بسیار هم از این اتفاق خوشحال است.
میدانید، داستان است ديگر، تخیلی است.
