فرزندِ خَلَفِ استاد اسپلینتر
Open in Telegram
He/They (Yes I'm non-binary) Obsessed with cinema, super long nails, soft metal music, piercings, languages and queerness. Struggling with sensory issues, dysphoria and life in general. To contact me: @SashaKazemi @SashaNBBot
Show moreIran195 733The category is not specified
74
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
Once_I_Had_Wings_Progressive_Rock_Ballad_Version_Gate_Of_Non.mp34.17 MB
وقتی سایتای .ir بازی درمیارن واقعاً آتیش میگیرم. پدرسگ تو که هیچ مانعی نداری جان بکن باز شو دیگه.
تبریک خیلی خیلی زیاد به همه خوشگلایی که دانشگاه قبول شدن💙💃🎉😭
فارغ از هر رشته و شهری که قبول شدین، یادتون نره که بخش مهم تمام این پروسه همچنان خودتون هستین و رشتهی تحصیلی فقط بخشی از هویت و داشتههای شماست. یادتون نره که زندگی همیشه اونطور پیش نمیره که ما انتظارش رو داریم ولی بیشتر از چیزی که فکر میکنیم، اتفاقات غیرمنتظره در نهایت خوش از آب درمیان. همهی اتفاقات رو به فال نیک بگیرید و بدون بار قبلی به دیدار چیزای جدید برید. و بیشتر از همه چیز، سعی کنید نهایتاً توی شغل خودتون بهترین باشین و جای پای خودتون رو پیدا کنین💙
Repost from 𝑷𝒂𝒑𝒊𝒍𝒍𝒐𝒏
همه روز، همه شب ادامه بده. برو جلو. بدو.
ولی بعضی روزها هم به ایست. بذار خیره بمونیم به هرچه هست. به اونچه که امدیم. به آنچه که باید طی کنیم. به جوی لب آب، به خیابان، به همه چی. گاهی بعضی ایستادنها جوری آدم رو هل میده به سمت جلو که صدتا دویدن همچین جایگاهی بهت نمیده.
گاهی باید ایستاد؛ مکث کرد، اندیشید و خیره ماند و خیره ماند و سکون کرد و سکوت کرد. مثل درختی که از سیر آفاق گذشته. باید سیر انفس کند.
باز هم رَهام کردی. درست وقتی که بیشتر از همیشه بهت نیاز داشتم، وقتی از لبهی پرتگاه سرنوشت آویزون بودم و شیون میکردم، دستمو ول کردی و من سقوط کردم. به کف خوردم و از درد به خودم پیچیدم، تو بالای بدن نیمهجونم ایستادی و بهم گفتی لیاقتم همین بود.
بابام هر سال روز دخترو تبریک میگه و هر سال هم من سرد برخورد میکنم و هی میگم دوست ندارم. باز امسال زشتترین عکسمو گذاشته استوری و روز دخترو تبریک گفته. خب مرد بس کن دیگه اعصابمو خراب کردی.
Repost from الکترون آزاد
دوست دارم جوری زندگی کنم که چیزهایی برای تعریف کردن داشته باشم، نه بخاطر اینکه حین مکالمه با دیگران حرف کم نیارم. بلکه به این خاطر که فکر میکنم آدمی که داستانی برای تعریف کردن نداره، آدمیه که تا اینجا اصلا زندگی نکرده.
یکسری از اِلمانهای مربوط به مجازی، روز به روز دارن برام کمرنگتر میشن و راستش من هم قصدی برای جلوگیری از این اتفاق ندارم. یک چهارچوب و محدودهٔ خاص، از یکجایی به بعد چیزی برای ارائه نداره و تو حس میکنی که از تمام داستانهایی که میتونی بسازی، داری جا میمونی، در حالی که خودت رو وابستهٔ یک ملال و کلافگی روزمره کردی. و حتی میبینی که این وابستگی، حتی مثل قدیم حسی هم در تو برنمیانگیزه.
خستگیای که اون بیرون به تنم میذاره رو همواره به حالبدی و کسلیِ خودخوریها و هیچکاری نکردنها ترجیح میدم، که اگر این همه نمیدویدیم، چه داستانی برای تعریف کردن داشتیم؟
میدونم که واقعیتهای دنیا، اهمیتی به قصهها و خیالهای من نمیدن و چه باشم و چه نباشم، همهچیز به روال سابق ادامه پیدا میکنه، چرخدندهها میچرخن، قطارها توی همون ساعت قبلی توی ایستگاه توقف میکنن و آدمها برای رسیدن به صندلی، همدیگه رو له میکنن، تلاش میکنن بیخوابی دیشب رو با بیستدقیقه خواب توی مترو جبران کنن و بعدش میدوئن تا زود برسن سرکارشون و هنگام غروب چهرههای شکستخوردهشون رو میبینی و چشمهایی که روی رفتوآمد طاقتفرسای ریلزها قفل شدن.
میدونم که نمیخوام بخشی از این داستان باشم، دو بال قصه و خیالم دائماً من رو از این خردهروایتهای کسل کننده نجات میدن، و حالا که من ذرهای توی این کهکشانم که داستانش در حال نوسانه، دارم یاد میگیرم که چه شکلی روایتش کنم. راستش منم نمیدونم قراره چه اتفاقی بیفته.
انقدر دهیدراته هستم که دهنم بزاق نمیسازه. That's when you know you're fucked.
Once again, my biggest dream is prevented by destiny and not gonna lie, I'm kinda relieved. It's been an unimaginably stressful two months, so stressful in fact that at some point, I genuinely thought I'd develope seizures or go bipolar/borderline personality disorder. I'm obviously pissed and disappointed but have some peace and closure.
