فرزندِ خَلَفِ استاد اسپلینتر
Open in Telegram
He/They (Yes I'm non-binary) Obsessed with cinema, super long nails, soft metal music, piercings, languages and queerness. Struggling with sensory issues, dysphoria and life in general. To contact me: @SashaKazemi @SashaNBBot
Show moreIran195 733The category is not specified
74
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
Repost from «سهشنبهها با دایانودو🦕»
بابت تک تک لحظاتی که درس نمیخونم و میدونم قراره بعدش پاره بشم از خودم عذر میخوام.
این ۶ سال اخیر فرزانگان پارهم کرد ولی راستشو بخواین اگه به عقب برمیگشتم، چیزی رو عوض نمیکردم.
Repost from GHOSTEEN | شبح
آدمیزاد بهتره هر از گاهی با سمبادهی تفکر انتقادی، خودشو یکم صیقل بده که شخصیتش مُکَدَر نشه چون هرچقدر که بگذره، زمان جَلا و تازگی رو با خودش میبره.
گاهی اوقات خیلی سخته که عقب بنشینیم و اجازه بدیم زندگی روند خودش رو طی کنه. سخته که توی جریانش دست و پا نزنیم و مقاومت نکنیم. سخته که ببینم ما رو کجا میبره.
اما حقیقت اینه که مهم نیست چقدر تقلا کنیم یا چقدر سعی کنیم این اتفاق رو به تعویق بندازیم، نهایتاً زمانی میرسه که مجبور میشیم تسلیم سِیر و گردش دوران بشیم. و در اون لحظه شاید به نظر برسه در حال شکست خوردن هستیم؛ ولی آینده ممکنه ناخواستههای خوشایندی برامون به ارمغان داشته باشه که بدون رام شدن، حتی در دورترین تصوراتمون هم نمیگنجیدن.
من در واقع خیلی آدم دراماتیکی هستم ولی متاسفانه اطرافیان و شرایط جامعه خیلی اجازه نمیدن من از تمام پتانسیلم در این زمینه استفاده کنم.
دبیرستان هم تموم شد. ۱۸ سالگی تا اینجا به سرعت باد گذشته و حتی تصور گذر به بزرگسالی کاری میکنه بخوام بالا بیارم. میترسم. خیلی از آینده میترسم و هم زمان میخوام تک تک لحظههاش رو بچشم. درست و غلط و بالا و پایینش رو. میخوام ببینم تهش چی میشه. آیا بالاخره یه روز _شاید همین مواقع یا شایدم چند دههی دیگه_ چشم باز میکنم و خودم رو نزدیک به قلهی آرزوهام میبینم؟ یا سقوط میکنم و قعر جهنم گم میشم؟
کسی چه میدونه. گمونم فقط باید دید چی میشه.
Repost from خونه شماره ۸
تو نمیدونی من دارم با چه چیزهایی میجنگم. نمیدونی با چی خودمو به زندگی گره زدم. نمیدونی برای اینکه بتونم خودمو سرپا نگه دارم، به چه چیزها چنگ میزنم. تو نمیدونی برای اینکه بتونم ادامه بدم، چه تلاشی میکنم.
امشب با بابام حرف میزدم و بحث مهاجرت پیش اومد و توی چشماش غم رو دیدم. دربارهی مهاجرت فقط و فقط همین آزارم میده: تنها گذاشتن پدر و مادرم. همین که میبینم هنوز که حتی کاری واسهی رفتن نکردهم بابام بیقراری میکنه، قلبم رو به درد میاره. دلم میخواد دهن باز کنم و بگم متاسفم. متاسفم که میخوام برم اون سر دنیا. متاسفم که مجبور میشیم از هم دور باشیم. متاسفم که فرزند بهتری نبودم و نیستم. متاسفم که اینجا آیندهای ندارم. اما نمیتونم. حقیقتاً از توانم خارجه. تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که والدینم رو نگاه کنم و امیدوار باشم از چشمام همه چیز رو بخونن.
