خداوندا...شُکرpepe_sh@
Open in Telegram
1 177
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-1430 days
Posts Archive
دیگرم بخت رهایی از کمند عشق نیست
کار صید خسته با صیدافکنی افتاده است
نور عشق از رخنهٔ دل بر سرای جان دمید
پرتوی در کلبهام از روزنی افتاده است
چون نسیم اندام او را بوسهباران کن رهی
کز هوسناکی چو گل در گلشنی افتاده است
زنده یاد رهی معیری
آتشی افکند عشقم در دل از هر آرزو
آرزو سوزست عشق و من سراسر آرزو
پرتوی_شیرازی
🍃
کِلکِ مشکین تو روزی که ز ما یاد کند
بِبَرَد اجرِ دو صد بنده که آزاد کند
قاصدِ منزلِ سِلمی که سلامت بادش
چه شود گر به سلامی دلِ ما شاد کند؟
امتحان کن که بَسی گنجِ مرادت بدهند
گر خرابی چو مرا، لطفِ تو آباد کند
یا رب اندر دلِ آن خسرو شیرین انداز
که به رحمت گذری بر سرِ فرهاد کند
شاه را بِهْ بُوَد از طاعتِ صدساله و زهد
قدرِ یک ساعته عمری که در او، داد کند
حالیا عشوهٔ نازِ تو ز بنیادم بُرد
تا دگرباره حکیمانه چه بنیاد کند
گوهرِ پاکِ تو از مِدْحَتِ ما مُستَغنیست
فکرِ مَشّاطِه چه با حُسنِ خداداد کند؟
ره نبردیم به مقصودِ خود اندر شیراز
خُرَّم آن روز که حافظ رَهِ بغداد کند
حافظ
ازخدای مهربان آرامش را برایتان خواستارم
میجویمت به نام و نشانی که نیستی
دیرآشنای من، تو همانی، که نیستی
نزدیکتر ز تو به توام این عجب که تو
دور از منی و خویش ندانی که نیستی
میجویمت به باغ خیال و گمان و وهم
در کوچههای دل، به گمانی که نیستی
قیصر_امین_پور
وقتی دل سٖودایی می رفت به بستانها
بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحانها
ای مهر تو در دلها وی مهر تو بر لبها
وی شور تو در سرها وی سر تو در جانها
سعدی
.
رفتن همیشه دست تکان دادن
نیست باورکن
گاهی میتوانی روی یک صندلی
نشسته باشی اما رفته باشی
گاهی می توانی روبه روی آینه ای
بایستی و در حالی که موهایت را
از فکر و خیال
دورِ انگشتانت میپیچی
آنقدر رفته باشی که وقتی به
خودت می آیی
در قابِ آینه ی کوچک ات
چند خیابان بارها گم شده باشی ...!
وقتی دل سٖودایی می رفت به بستانها
بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحانها
ای مهر تو در دلها وی مهر تو بر لبها
وی شور تو در سرها وی سر تو در جانها
سعدی
.
نصیبش شد
دلم بازاین سعادٺ
به چشمانٺ در
آن ڪَنبد عبادٺ.......
نرو هرڪَز زپیشم
حضرٺ ؏شـق
ڪه این زائر به
چشمٺ ڪرده عادٺ.....
علی_حیاتی
