en
Feedback
کتاب سرخ یونگ

کتاب سرخ یونگ

Open in Telegram
1 427
Subscribers
No data24 hours
+107 days
+7030 days
Posts Archive
اگر شما در خودتان باشید از عجز و ناتوانی آگاه میشوید و خواهید دید که با تقلید از قهرمانان و یا از اینکه خودتان یک قهرمان باشید تا چه حد اندک توانا می شوید. پس شما هم از آن پس دیگران را وادار نمیکنید که قهرمان شوند. ناتوانی هم میخواهد زندگی کند، اما خدایان شما را سرنگون می کند. ص۱۹۳ #کتاب_سرخ

به رغم تکثر و چندگانگی خدایان او همیشه یکی است. شما از درون خودتان بر او وارد می شوید و او فقط از گذر خویشتنتان بر شما مستولی میگردد. او طی پیشروی زندگی تان بر شما مسئولی می شود. قهرمان باید به خاطر نجات و رستگاری ما فرو بیفتد چون او الگو است و تقلید را مطالبه می کند. اما پیمانه تقلید پر شده است. ما باید با تنهایی درون خودمان مصالحه کنیم و با خدا بیرون از خودمان اگر به این انزوا وارد شویم آن وقت حیات روح ایزدی آغاز می شود. اگر درون خود باشیم، آنگاه فضای پیرامون ما آزاد است، اما سرشار است از خدا روابط ما با آدمیان از میان این فضای تهی و نیز از میان خدا عبور می کند. اما قبلاً خود پسندی را از سر می گذراند چون ما بیرون از خودمان بوده ایم بنابر این روح برای من پیشگویی کرد که سرمای فضای بیرونی در سراسر زمین منتشر خواهد شد. او این گونه در یک تصویر به من نشان داد که خدا میان آدمیان گام برخواهد داشت و همه افراد را با تازیانه سرمای یخبندان تا گرمای عرش خودش به پیش میراند چون که مردم پریشان گشته اند و همچون دیوانگان به خلسه می روند. میل خود پسندانه نهایتاً میل به خود دارد خود را در میل و خواسته خودتان می یابید، پس نگویید میل، بیهوده و پوچ است. اگر میل به خودتان داشته باشید پسر الوهیت را در آغوش خود از خودتان می آفرینید میلتان پدر الوهیت خویشتن تان مادر الوهيت، اما پسر، الوهیت جدید است سرورتان اگر خویشتن خود را در آغوش بگیرید آن وقت بر شما ظاهر می شود که جهان سرد و تهی شده است. الوهیت آینده به این فضای تهی وارد می شود. اگر در انزوای خودتان باشید و کل فضای پیرامونتان سرد و بی انتها شده باشد، آن وقت بسیار از آدمیان دور شده اید و همزمان آن طور که هرگز سابقه نداشته به آنها نزدیک شده اید. میل خودپسندانه فقط ظاهراً شما را به سوی آدمیان سوق میدهد اما در عالم واقع شما را از آنان دور می دارد و در نهایت به سوی خودتان می کشاند که نسبت به شما و نسبت به دیگران بیشترین فاصله را داشته است. خدا شما را به سوی الوهیت دیگران هدایت میکند و از این طریق به سوی همسایه راستین به سوی همسایه خویشتن در دیگران ص۱۹۲ #کتاب_سرخ

درون آن را بکشم، زیرا من بدترین دشمن خدای خود نیز هستم. اما این را نیز دریافتم که تصمیم به دشمنی با من ،درون او گرفته شده است. او استهزا و نفرت و خشم است، چون این هم راهی برای زندگی است. هنگامی که هنوز آدمیان به الگوی اولیه قهرمان نیاز دارند، تقلید راهی است برای زندگی. سبک و سیاق میمون، راهی است جهت زندگی میمون‌ها؛ و مادام که انسان شبیه میمون است، راهی برای انسان‌ها. میمون‌وارگی انسان مدتی طولانی دوام داشت، اما زمان آن هم فرا خواهد رسید تا پاره‌ای از این میمون‌وارگی از انسان جدا شود. آن موقع، زمان رستگاری و کبوتر سفید است و آتش جاودان، و فدیه فرود خواهند آمد. آن وقت دیگر قهرمانی نخواهد بود و کسی که بتواند از او تقلید کند. چون از آن پس هر تقلیدی منفور است. روح آسمانی بر تقلید و تابعیت می‌خندد؛ او را به مقلد و شاگرد نیازی نیست. او آدمیان را از درون خودش وامی‌دارد. حکمران درون، انسان تابع خودش است. او از خود تقلید می‌کند. فکر می‌کنیم که فردیت درون ما و جماعت بیرون از ما جای دارد. خارج از ما، در رابطه با بیرون، جمعی است؛ حال آنکه فردیت به ما اشاره دارد. در صورتی منفرد هستیم که درون خود باشیم؛ اما در رابطه با آنچه بیرون از ما است، جمعی هستیم. اما اگر بیرون از خودمان باشیم، آن وقت در جمع منفرد و خودپسندیم. در صورتی که بیرون از خود باشیم، خویشتن ما متحمل رنج محرومیت می‌شود؛ از این رو نیازهای خود را با جماعت برطرف می‌کند. در نتیجه، جماعت به منفردیت تغییر شکل می‌دهد. اگر در خودمان باشیم، نیاز خویشتن را برطرف می‌کنیم، شکوفا می‌شویم و بدین طریق از نیازهای جمع آگاه می‌گردیم و می‌توانیم آنها را تأمین نماییم. خدایان تماماً فردی، آدمیان همیشه تمامی دیگر آدمیان را در بر می‌گیرند، از جمله خودم. پس ص۱۹۱ #کتاب_سرخ

و اینکه مسئولیتش بر عهدهٔ شماست. دوزخ زمانی است که خبردار شوید هر آنچه خودتان جدی طرح‌ریزی کرده‌اید، مضحک هم هست؛ که هر چیز ظریف، سبعانه هم هست؛ که هر چیز خوب، بد هم هست؛ که هر چیز والا، پست هم هست؛ و اینکه هر چیز خوشایند، شرم‌آور نیز می‌باشد. شما می‌گویید: «خدای مسیحی نامبهم است؛ او محبت است.» اما چه چیزی از عشق مبهم‌تر است؟ عشق راه زندگانی است، اما عشق و محبت شما فقط هنگامی در مسیر زندگی است که چپ و راست را داشته باشید. هیچ کاری سهل‌تر از بازی به ابهام نیست و هیچ کاری دشوارتر از زندگی به ابهام نیست. او که ایفای نقش می‌کند، یک کودک است؛ پروردگار وی پیر است و می‌میرد. او که زندگی می‌کند، بیدار است؛ پروردگار او جوان است و دوام می‌یابد. او که بازی می‌کند، از مرگ درونی پنهان می‌شود. او که زندگی می‌کند، پیش رفتن و نامیرایی را حس می‌کند. پس بازی را به بازیگران واگذارید. بگذارید فرو بیاید آنچه می‌خواهد فرو بیاید؛ اگر جلویش را بگیرید، شما را خواهد برد. عشقی راستین هست که خود را دلمشغول همسایگان نمی‌کند. آنگاه که قهرمان کشته و معنا در مهمل تشخیص داده شد؛ آنگاه که کل تنش شتابان از ابرهای آبستن فرو ریخت؛ آنگاه که همه چیز در هراس و بزدلی گرفتار آمده و در جستجوی نجات خود باشد، من از زاده شدن روح آسمانی آگاه می‌شوم — با وجود مخالفت من. آن وقت خدا در درون عمق قلب من فرو می‌شود که استهزا و پرستش، اندوه و خنده، آری و خیر، مرا دچار سردرگمی کرده است. دو در هم ذوب می‌شود و یکی پدید می‌آید. او همچون فرزندی از روح انسانی من متولد می‌شود که با مقاومتی مانند یک باکره او را آبستن کرده‌ام. بدین طریق، این متناظر است با تصویری که باستانیان به ما داده‌اند. اما مادر روح من چه وقت روح آسمانی را آبستن شد، نمی‌دانم. حتی به نظر می‌رسید انگار که روحم خدایی است، هرچند فقط درون خود می‌زید. و بدین گونه است که تصویر دوران باستان محقق شده است. روحم را تعقیب نمودم تا کودک…

و اینکه مسئولیتش بر عهدهٔ شماست. دوزخ زمانی است که خبردار شوید هر آنچه خودتان جدی طرح‌ریزی کرده‌اید، مضحک هم هست؛ که هر چیز ظریف، سبعانه هم هست؛ که هر چیز خوب، بد هم هست؛ که هر چیز والا، پست هم هست؛ و اینکه هر چیز خوشایند، شرم‌آور نیز می‌باشد. شما می‌گویید: «خدای مسیحی نامبهم است؛ او محبت است.» اما چه چیزی از عشق مبهم‌تر است؟ عشق راه زندگانی است، اما عشق و محبت شما فقط هنگامی در مسیر زندگی است که چپ و راست را داشته باشید. هیچ کاری سهل‌تر از بازی به ابهام نیست و هیچ کاری دشوارتر از زندگی به ابهام نیست. او که ایفای نقش می‌کند، یک کودک است؛ پروردگار وی پیر است و می‌میرد. او که زندگی می‌کند، بیدار است؛ پروردگار او جوان است و دوام می‌یابد. او که بازی می‌کند، از مرگ درونی پنهان می‌شود. او که زندگی می‌کند، پیش رفتن و نامیرایی را حس می‌کند. پس بازی را به بازیگران واگذارید. بگذارید فرو بیاید آنچه می‌خواهد فرو بیاید؛ اگر جلویش را بگیرید، شما را خواهد برد. عشقی راستین هست که خود را دلمشغول همسایگان نمی‌کند. آنگاه که قهرمان کشته و معنا در مهمل تشخیص داده شد؛ آنگاه که کل تنش شتابان از ابرهای آبستن فرو ریخت؛ آنگاه که همه چیز در هراس و بزدلی گرفتار آمده و در جستجوی نجات خود باشد، من از زاده شدن روح آسمانی آگاه می‌شوم — با وجود مخالفت من. آن وقت خدا در درون عمق قلب من فرو می‌شود که استهزا و پرستش، اندوه و خنده، آری و خیر، مرا دچار سردرگمی کرده است. دو در هم ذوب می‌شود و یکی پدید می‌آید. او همچون فرزندی از روح انسانی من متولد می‌شود که با مقاومتی مانند یک باکره او را آبستن کرده‌ام. بدین طریق، این متناظر است با تصویری که باستانیان به ما داده‌اند. اما مادر روح من چه وقت روح آسمانی را آبستن شد، نمی‌دانم. حتی به نظر می‌رسید انگار که روحم خدایی است، هرچند فقط درون خود می‌زید. و بدین گونه است که تصویر دوران باستان محقق شده است. روحم را تعقیب نمودم تا کودک…

و اینکه مسئولیتش بر عهده شماست. دوزخ زمانی است که خبردار شوید هر آنچه خودتان جدی طرح ریخته اید، مضحک هم هست که هر چیز ظریف سبعانه هم هست که هر چیز خوب بد هم هست که هر چیز والا پست هم هست و اینکه هر چیز خوشایند، شرم آور نیز می باشد. شما می گویید: خدای مسیحی نامبهم است او محبت است اما چه چیزی از عشق مبهم تر است؟ عشق راه زندگانی است اما عشق و محبت شما فقط هنگامی در مسیر زندگی است که چپ و راست را داشته باشید. هیچ کاری سهل تر از بازی به ابهام نیست و هیچ کاری دشوارتر از زندگی به ابهام نیست. او که ایفای نقش میکند یک کودک است؛ پروردگار وی پیر است و می میرد. او که زندگی میکند بیدار است؛ پروردگار او جوان است و دوام مییابد. او که بازی میکند از مرگ درونی پنهان می شود. او که زندگی میکند پیش رفتن و نامیرایی را حس میکند پس بازی را به بازیگران وابگذارید. بگذارید فرو بیاید آنچه میخواهد فرو بیاید؛ اگر جلویش را بگیرید، شما را خواهد برد. عشقی راستین هست که خود را دل مشغول همسایگان نمی کند. آنگاه که قهرمان کشته و معنا در مهمل تشخیص داده شد آنگاه که کل تنش شتابان از ابرهای آبستن فرو ریخت، آنگاه که همه چیز در هراس و بزدلی گرفتار آمده و در جستجوی نـ نجات خود باشد، من از زاده شدن روح آسمانی آگاه میشوم با وجود مخالفت من، آن وقت خدا در درون عمق قلب من فرو میشود که استهزا و پرستش اندوه و خنده آری و خیر، مرا دچار سردرگمی کرده است. دو در هم ذوب می شود و یک پدید می آید. او همچون فرزندی از روح انسانی من متولد می شود که با مقاومتی مانند یک باکره او را آبستن کرده است. بدین طریق این متناظر است با تصویری که باستانیان به ما داده اند. اما مادر روح من چه وقت روح آسمانی را آبستن شد نمی دانم. حتی به نظر می شد انگار که روحم خدایی است هر چند فقط درون خود می زید. و بدین گونه است که تصویر دوران باستان محقق شده است روحم را تعقیب نمودم تا کودک تو

سفر به اعماق و بیداری در دل دوزخ: دوزخ در اینجا لزوماً یک مکان نیست، بلکه بیشتر حالتی از وجود است: مواجهه با تاریک‌ترین و عمیق‌ترین حقایق درون و جهان ۱. هشدار آغازین: فروتنی در برابر اعماق این نوشتار با یک هشدار جدی شروع می‌شود:"او که به دوزخ سفر می‌کند، نیز به دوزخ مبدل می‌شود." این یعنی رویارویی با ژرفای تاریکی (ترس‌ها، ضعف‌ها، ناخودآگاه) ما را دگرگون می‌کند. بنابراین، نباید با نقشِ "قهرمان" ظاهر شویم، چرا که این نقش تنها ما را در معرض خطر بیشتری قرار می‌دهد. پیام واضح است: برای عبور از اعماق، به جای شجاعت نمایشی، به زیرکی و پذیرش نیاز داریم. ۲. پارادوکس مرکزی: غلبه بر مرگ با بخشیدن زندگی ایده محوری این اثر یک پارادوکس زیبا است:"اگر بخواهیم بر مرگ غلبه کنیم، باید به آن جان بدهیم." این جمله عمیقاً اگزیستانسیال است. معنای آن انکار یا نابودی مرگ نیست، بلکه پذیرش آن به عنوان بخشی از زندگی است. تنها زمانی که ترس از مرگ (یا هر پدیده منفی) را کنار بگذاریم و آن را بپذیریم، می‌توانیم از قدرت آن بکاهیم و بر آن چیره شویم. این "جان بخشیدن" همان پذیرش است. ۳. آیین گذار: شراب حیات و مارهای سیاه این قطعه به آیینی نمادین اشاره می‌کند:نوشاندن "شراب شیرین حیات" به "ماده مرده". این عمل می‌تواند نماد تزریق آگاهی و عشق به زندگی به بخش‌های "مرده" درون ما (یأس‌ها، خاطرات دردناک، ترس‌ها) باشد. نتیجه این کار، تبدیل شدن ماده مرده به "مارهای سیاه" است. مار در اسطوره‌ها نماد دگرگونی، دانش و حتی شفاست. این مارها "خورشید ایام شما را خاموش می‌کنند"، یعنی پایان دهنده روزمرگی و توهمات گذشته هستند و راه را برای دیدگاهی جدید ("فانوس‌های جادویی") در تاریکی باز می‌کنند. ۴. تعریف دوزخ: جهنم یک وضعیت ذهنی است تعریف دوزخ در پایان،نقطه اوج این نوشتار است. دوزخ چهار وضعیت است: · مواجهه با هر چیزی که نیستید یا نمی‌توانید باشید (احساس نقصان و ناتوانی). · ناتوانی در دستیابی به چیزی که زمانی در توانتان بود (احساس فقدان و حسرت). · مجبور بودن به فکر کردن، احساس کردن و انجام دادن کارهای ناخواسته (ازخودبیگانگی و اجبار). · زمانی که "ملزم بودن همان خواستن است" (پارادوکس تلخ تطابق یافتن با شرایطی که برخلاف میل باطنی است). در نهایت، این یک راهنمای استعاری برای سفر درونی است. به ما می‌گوید که دگرگونی واقعی نه از طریق نبرد قهرمانانه، بلکه از طریق پذیرش هوشمندانه تاریکی‌ها، دادن حق وجود به بخش‌های مرده وجودمان و درنهایت، تعریف دوباره خود از طریق این تجربه حاصل می‌شود. دوزخ، پایان راه نیست، بلکه مسیر عبور است.

او که به دوزخ سفر می‌کند، نیز به دوزخ مبدل می‌شود. بنابراین،فراموش نکنید از کجا آمده‌اید. اعماق قوی‌تر از ما است؛ پس قهرمان نباشید، زیرک باشید و قهرمانی را واگذارید، زیرا هیچ چیز بیش از ایفای نقش قهرمان خطرناک نیست. اعماق می‌خواهد شما را نگه دارند؛ تاکنون افراد زیادی را برنگردانده‌اند؛ از این رو آدمیان از اعماق می‌گریزند و به آن حمله می‌برند. حال چه می‌شود اگر اعماق به خاطر این هجوم، خود را به مرگ تبدیل کنند؟ اما اعماق به واقع خود را به مرگ تغییر داده‌اند؛ پس آنگاه که بیدار شوند، به مرگ هزارباره دچار شده‌اند. ما نمی‌توانیم مرگ را بکشیم، چنان که قبلاً همه حیات را از آن گرفته‌ایم، اما اگر همچنان بخواهیم بر مرگ غلبه کنیم، باید به آن جان بدهیم. پس، مطمئن باشید در سفرتان جام‌های طلایی را از شراب شیرین حیات (شراب سرخ) پر کرده‌اید و آن را به مادهٔ مرده بنوشانید. آنگاه می‌تواند زندگی را بازبیابد. مادهٔ مرده به مارهای سیاه تبدیل می‌شوند. نترسید، مارها بی‌درنگ خورشید ایام شما را خاموش خواهند کرد و یک شب با فانوس‌های جادویی به سراغتان می‌آیند. برای بیدار ساختن مرگ، دردها را پذیرا باشید. معادن را عمیق حفر کنید و پیشکش‌هایی به جای قربانی در آنها بیندازید، تا به دست مردگان برسند. با نیت پاک به شر بیندیشید، راه صعود این است. اما پیش از صعود، همه چیز در شب و دوزخ فرو رفته است. سرنوشت دوزخ را چگونه می‌بینید؟ · دوزخ زمانی است که اعماق با همه آنچه دیگر نیستید یا هنوز به آنها قادر نیستید، به سراغتان می‌آید. · دوزخ زمانی است که دیگر نتوانید به چیزهایی دست بیابید که می‌توانستید. · دوزخ زمانی است که باید به چیزهایی بیندیشید و چیزهایی را حس کنید و کارهایی را انجام دهید که می‌دانید نمی‌خواهید. · دوزخ زمانی است که ملزم بودن، همان خواستن است. ص ۱۸۹ #کتاب_سرخ

او که به دوزخ سفر می‌کند نیز به دوزخ مبدل می‌شود. بنابراین، فراموش نکنید از کجا آمده‌اید، اعماق قوی‌تر از ما است؛ پس قهرمان نباشید، زیرک باشید و قهرمانی را وابگذارید، زیرا هیچ بیشتر از ایفای نقش قهرمان خطرناک نیست. اعماق می‌خواهد شما را نگه دارند؛ تاکنون افراد زیادی را برنگردانده‌اند؛ از این رو آدمیان از اعماق می‌گریزند، و به آنها حمله می‌برند. حال چه می‌شود اگر اعماق به خاطر این هجوم خود را به مرگ تبدیل کنند؟ اما اعماق به واقع خود را به مرگ تغییر داده‌اند؛ پس آنگاه که بیدار شوند، به مرگ هزارباره دچار شده‌اند. ما نمی‌توانیم مرگ را بکشیم، چنان که قبلاً همه حیات را از آن گرفته‌ایم، اما اگر همچنان بخواهیم بر مرگ غلبه کنیم، پس باید به آن جان بدهیم. بنابراین ، مطمئن باشید در سفرتان جام‌های طلایی را پرکرده‌اید از شراب شیرین حیات، شراب سرخ، و آن را به ماده مرده بنوشانید، آنگاه می‌تواند زندگی را باز بیابد. ماده مرده به مارهای سیاه تبدیل می‌شوند. نترسید، مارها بی درنگ خورشید ایام شما را خاموش خواهند کرد، و یک شب بافانوس‌های جادویی، به سراغتان می‌آیند. برای بیدار ساختن مرگ، دردها را پذیرا باشید. معادن را عمیق حفر کنید و پیشکش‌هایی به جای قربانی در آنها بیندازید، تا به دست مردگان برسند. با نیت پاک به شر بیندیشید، راه صعود این است. اما پیش از صعود، همه چیز در شب و دوزخ فرو رفته است. سرنوشت دوزخ را چگونه می‌بینید؟ دوزخ زمانی است که اعماق با همه آنچه دیگر نیستید یا هنوز به آنها قادر نیستید به سراغتان می‌آید. دوزخ زمانی است که دیگر نتوانید به چیزهایی دست بیابید که می‌توانستید. دوزخ زمانی است که باید به چیزهایی بیندیشید و چیزهایی را حس کنید و کارهایی را انجام دهید که می‌دانید نمی‌خواهید. دوزخ زمانی است که ملزم بودن همان خواستن ص۱۸۹ #کتاب_سرخ

Repost from rahnamone
تغییر، زبان جهان است. ستاره‌ها با انفجار، عناصر لازم برای حیات را در کیهان پخش می‌کنند. ما نیز جزئی از این جهان در حال تغییر هستیم. وقتی بپذیریم که تغییر نه یک دشمن، بلکه بستر ضروری تحول و رشد است، می‌توانیم به جای مقاومت، با کنجکاوی و شجاعت با آن برخورد کنیم. این پذیرش، ما را از قربانی شرایط به ناخدای سفر زندگی خود تبدیل می‌کند. ترس را احساس می‌کنیم اما اجازه نمی‌دهیم بر ما چیره شود، زیرا می‌دانیم پشت دیوار ترس، رشد منتظر ماست.

Repost from rahnamone
photo content

Repost from rahnamone
چرا افراد با هوش هیجانی بالا در فرآیند درمان (تراپی) به مشکل برمیخورند؟ اغلب ما فکر میکنیم هرچه بیشتر خودمان را بشناسیم، راحتتر میتوانیم مشکلاتمان را حل کنیم. اما گاهی اوقات همین "فهمیدن بیش از حد" تبدیل به بزرگترین مانع میشود. این افراد به جای احساس کردن درد، آن را تحلیل میکنند، ریشه یابی میکنند و توضیح میدهند. اما درمان واقعی از وقتی شروع میشود که دست از تبدیل کردن درد به کلمات برمیداری و به خودت اجازه میدهی آن را فقط حس کنی. به جای عقل، از قلبت حرف بزن؛ به جای توضیح دادن، فقط زندگی کن. #### 1. مشکل اصلی: "عقلانی سازی" (Intellectualization) - عقلانی سازی یک مکانیسم دفاعی است که در آن فرد از تحلیل منطقی و انتزاعی برای فاصله گرفتن از احساسات ناخوشایند و تهدیدآمیز استفاده میکند. - افراد باهوش اغلب mastery این کار هستند. آنها میتوانند برای هر احساسی یک توضیح مفصّل، یک ریشه یابی در کودکی و یک برچسب روانشناسی پیدا کنند. - مثال: به جای اینکه بگویند "از طرد شدن وحشتناک میترسم و احساس تنهایی شدیدی میکنم" (احساس کردن)، میگویند "به نظر میرسد این واکنش من ریشه در الگوی دلبستگی ناامن در کودکی‌ام دارد که باعث شده...". #### 2. چرا این یک مانع است؟ - فرار از احساس: تحلیل کردن، یک راه فرار از مواجهه مستقیم و ناراحت کننده با خود احساس است. فرد فکر میکند با "فهمیدن" مشکل را حل کرده، در حالی که فقط از آن دور شده است. - جدا شدن از بدن: احساسات در بدن تجربه میشوند (سنگینی قفسه سینه، درد معده، گره در گلو). اما تحلیل بیش از حد، فرد را در سرش زندانی میکند و ارتباط او را با بدنش قطع میکند. - درمان واقعی اتفاق نمیافتد: درمان نیاز به "پردازش هیجانی" دارد، نه "پردازش شناختی". یعنی باید احساس را در بدن حس کرد، تاب آورد و به آن اجازه داد تا از بدن خارج شود. تحلیل فقط احساس را در یک چرخه فکری بی‌پایان گیر میاندازد. #### 3.از فکر کردن به سمت احساس کردن حرکت کن. - "دست از تبدیل کردن درد به کلمات بردار": یعنی مدتی را بدون نیاز به نامگذاری، توضیح یا تحلیل حال خود بگذران. - "اجازه بده فقط حسش کنی": این یعنی حضور در لحظه (Mindfulness). وقتی احساس غم یا اضطراب میآید، به جای جنگیدن با آن یا فکر کردن درباره آن، فقط با کنجکاوی آن را در بدنتان مشاهده کنید و بپذیرید که وجود دارد. - "از قلبت حرف بزن": به جای گزارش منطقی از احساسات (مثلاً در جلسه درمان)، سعی کنید مستقیماً از زبان احساس خود صحبت کنید. مانند یک کودک که میگوید "دلم درد میکنه" بدون اینکه بداند چرا. #### 4. جمع‌بندی نهایی: اهوش هیجانی و خودشناسی میتوانند به یک تله تبدیل شوند اگر فقط به عنوان ابزاری برای تحلیل استفاده شوند و نه احساس. - هدف نهایی: هدف درمان، "حل کردن" احساسات مانند یک معما نیست، بلکه "تجربه کردن" آنها و گذر از آنهاست. - مسیر درست: باید تعادلی بین "خودشناسی شناختی" (درک ذهنی) و "هشیاری هیجانی" (احساس کردن در بدن) برقرار کرد. اگر شما هم چنین حسی دارید، به این معنی است که احتمالاً یک گام تا پیشرفت واقعی فاصله دارید: گامِ رها کردنِ نیاز به دانستن.

Repost from rahnamone
ویکتور فرانکل در اردوگاه آشویتس کشف کرد: "بین محرک و پاسخ، فضایی وجود دارد که در آن آزادی ما نهفته است"

Repost from rahnamone
خام می‌گوید: "دنیا باید عوض شود." پخته می‌داند: "فقط من باید عوض شوم."

Repost from rahnamone
به جای جنگیدن با مشکلات، با آگاهی و شفقت با آنها روبه‌رو شویم تا چرخه تقابل و خشونت را تکرار نکنیم. صلح واقعی زمانی ممکن است که از ذهنیت جنگ‌طلبانه فراتر برویم.

Repost from rahnamone
"اگر دنبال آزادی هستی، اول از قفس ذهنت بیرون بیا."

Repost from rahnamone
"سادگی، نهایت پیچیدگی است."

Repost from rahnamone
سادگیِ اصیل، سطحی نیست، بلکه نتیجهٔ پالایش، درک و تسلط بر پیچیدگی‌هاست. که خودش را بشکل ساده ای نشان میدهد

Repost from rahnamone
انسان ساده پخته شده پیچیده گی هاست انسان ساده، پیچیدگی‌ها را انکار نمی‌کند، بلکه آنها را هضم کرده و به زبانِ ساده‌ای ترجمه می‌کند

کتاب صوتی زمینی نو #قسمت_چهارم #اکهارت_تله این کتاب جامع و پر محتوایی درباره شناخت ذهن و رهایی از زندان ذهن است. حتما با حوصله چندین بار در طول روز گوش کنید جملات کتاب با دقت نوشته شده است و به تمرکز  شما نیازمند است مطالب روان می باشد اما اگر گوش سپرده نشود هیچ اثری ندارد و رنج و نگرانی مشکلات شما همچنان در کنار شما هستند. @rahnamone