.𝘀𝗲𝘁𝗶𝗶𝗶.𝘄𝗿𝗶𝘁𝗲𝗿.
Open in Telegram
بـه ذهـن سِـتـی خـوش اومـدین🫀🥂 کپی برداری به هر دلیلی پیگرد قانونی دارد❌ پیج اینستاگرام↓ setiii.writer
Show more5 385
Subscribers
-124 hours
+37 days
-13830 days
Posts Archive
5 385
دو پارت امروز خدمت قشنگای من💕🫶🏻
قشنگا رمان تو چنل وی آی پی خیلی وقته تموم شده و چند ماه از چنل اصلی جلوتره🫶🏻
اگه وی ای پی رمانو میخواید به آیدی زیر پیام بدید❤️
@ViPa1dmiin
5 385
⟣–·–·–·–·–·–·–·–·––·–·–·–
⚚𝒎𝒐𝒓𝒏𝒊𝒏𝒈 𝒐𝒇 𝒍𝒐𝒗𝒆⚚
#part_469
به سرعت داشبورد را باز کردم، اما با خالی بودنش، ناراحت به دختر خیره شدم.
_پول نداری تو ماشین؟
آردا ناراحت نهذای زمزمه کرد اما لحظه ای بعد، سکه ای که مقابل ساعت ماشین قرار گرفته بود را برداشته و به دختر داد.
_فقط همینو دارم عمو.
دختر، لبخند محوی زد و گفت:
_میرم با خواهرم شیر یا خط بازی کنم... مرسی عمو!
خشک شده به رفتنش خیره شدم.
شیر یا خط...
شیر یا خط...
چشم هایم را بستم و به خاطراتم، اجازه ی رهایی دادم.
*
کتاب جامعه شناسی، استادش... کلاسش و همه چیز و همه کس برایم خسته کننده بودند.
کتاب لعنتی را گوشه ای گذاشته و به لیدیای غرق در خواب خیره شدم.
طی حرکت ناگهانی ای، موهایش را کشیدم. اما وقتی سرش را برگرداند، تمام حس و حالم دود شد.
چشم های اشکی اش جایی برای شوخی باقی نمیگذاشت.
از ترس استاد، سرم را پایین تر آورده و زمزمه کردم:
_چی شده ورپریده؟ گریه میکنی چرا؟
لبخند محوی زده و همانند خودم، آرام زمزمه کرد:
_گوشه ی حیاط و نگاه کن. دارن شیر یا خط بازی میکنن.
به تعبیت از حرفش، به دو دانشجویی که کنار درخت موردعلاقه مان، در حال بازی کردن بودند خیره شدم.
_خب که چی؟ مگه من مردم؟ خودم باهات بازی میکنم!
اما وقتی اشک هایش سرعت یافتند، متوجه شدم غمش بزرگتر از یک بازی ساده ست.
همانند خودش سرم را روی میز گذاشته و به هوای طوفانی چشم های دریاییاش چشم
دوختم.
_چیشده دختر؟ حرف بزن برام.
با آستین لباسش، اشک هایش را گرفت.
_ما وقتی بچه بودیم...
هق هق دیگری کرد و پس از چند ثانیه، باز هم اشک هایش را پاک کرد.
_منو لوئیس...
اوهومی گفته و با آرامش منتظر ادامه اش ماندم.
لیدیا همیشه تودار بود و چیزی نمیگفت، اما وقتی دهان باز میکرد، نشان دهنده این بود
که اوضاع واقعا خیط است.
_اگه کار اشتباهی میکردیم، توی انباری خونمون زندانی میشدیم.
ناراحت او را نگریسته و دستم را بر روی شانه اش گذاشتم.
_وقتی دوتامون زندانی میشدیم... با هم شیر یا خط بازی میکردیم.
لبخند محوی بر روی لب های خیس از اشکش نشست.
_تنبیه مون یه ساعت دو ساعت نبود که... یهو به خودمون میاومدیم می دیدیم دو روزه که فقط یه لیوان آب و یه تیکه نون گیرمون میاد!
پدرشان واقعا روانی بود!
لبخندی به صورت سرخ شدهاش زدم و اشک بزرگی که روی گونه اش ایستاده بود را
گرفتم.
_لوئیس دیگه عادت کرده بود گریه نمیکرد. دیگه از تاریکی نمیترسید ولی من؟ من
هنوزم از تاریکی وحشت دارم.
تازه دلیل اتاق فرار نیامدن و مخالفت با فیلم ترسناک دیدنش را متوجه شدم.
نگاهم را به حیاط دوخته و او، ادامه داد.
_واسه اینکه حواس منو پرت کنه، یه روز یه سکه از روی زمین پیدا کرد، گفت بیا شیر یا
خط بازی کنیم.
میان گریهرهایش بی صدا خندید و گفت:
_از من چهار سال کوچیکتر بود... ولی هوامو داشت! میدونست تاریکی شده بزرگترین
ترسم و حواسش بود خواهرش با بزرگترین ترسش اذیت نشه!
*
شیر یا خط...
تاریکی ...
زیر زمین...
دستی به سر دردناکم کشیده و از آردا پرسیدم:
_لوئیس گفت اورهان چی گفته؟
او که هنوز به رفتن دخترک خیره بود، متعجب به سویم برگشت.
_گفته نور صبح هیچوقت اونجا نمیتابه شاید واسه همینه که لیدیا همیشه از تاریکی
میترسه.
شکم به یقین تبدیل شد.
_فکر کنم فهمیدم کجا باید پیداش کنیم!
- سِتے ..
–·–·–·–·–·–·–·–·––·–·–·–⟢
5 385
⟣–·–·–·–·–·–·–·–·––·–·–·–
⚚𝒎𝒐𝒓𝒏𝒊𝒏𝒈 𝒐𝒇 𝒍𝒐𝒗𝒆⚚
#part_468
ناچار سر به زیر انداخت ارتباط نگاهایمان را عمدا قطع کرد.
حتی اگر زنده هم میماند، نمیتوانستم ببینمش.
نه خبری از پاسخ به سوال های بی سر و تهم بود، و نه خبری از انتقام چندین و چند
ساله ام.
در ایمرالی ماندن تا آخر عمرش، انتقام خوبی بود.
او را زجر می داد، اما جگر من را خنک نمیکرد.
صدای پایی از پشت سرمان آمد.
بی جان و بی حوصله سرم را برگرداندم.
دیگر لوئیس نبود.
خون بود... همراه با مقداری لوئیس!
تلو تلو خوران از کنارمان گذشت و به سمت مسیر خروج از این قلمرو نفرین شده، قدم
برداشت.
بی رمق پرسیدم:
_کدوم قبرستونی میری؟ این سگا می خورنت!
چندین ثانیه بی حرکت سرجایش ایستاد.
از پشت سر، شبیه کوه غم به نظر می آمد.
_دارم میرم تنها کسی که برام مونده رو نجات بدم!
با یاداوری لیدیا، خونم دوباره به جوش آمد.
از سرجایم بلند شده و پرسیدم:
_بهت گفت کجاست؟
برنگشت تا نگاهم کند، اما خمیده تر شدن بدنش، جوابم را داد.
_۵ ساعت وقت دارم پیداش کنم. وگرنه...
احساس کردم برق از سرم پرید.
تمام غم و اندوهم در کسری از ثانیه دود و عصبانیت، به سرعت جایش را گرفت.
_پیداش میکنیم!
نگاه معناداری به آردا انداخته و به سمت ماشین راه افتادم.
دایان و آسنا کجا بودند؟
سرجایم ایستاده و اطرافم را از نظر گذراندم.
_برو سوار شو تا دیر نشده. اورهان فرستادشون رفتن!
با خیالی راحت، سوار ماشین شدم و حرصم را بر روی در خالی کردم.
_مثل همیشه، فرصت عزاداری ندارم!
نگاه ترحم آمیز آردا را بر روی خودم حس کردم.
ماشین را روشن و حرکت کرد.
کنار لوئیس ایستاد و او، با سختی در را باز کرده و سوار شد.
_بهت نشونه ای چیزی نداد که کجا پیداش کنی؟
صدای سرفه اش درون ماشین طنین انداز شد و چشم هایم را جمع کرد.
با هر سرفه، انگار جانش را بالا می آورد.
سرم را که چرخاندم، وحشت زده به شیشه ی کنارم زل زدم.
این قطرات قرمز، خون او بود؟
چشم بسته و سرم را به صندلی تکیه دادم.
_گفت...گفت نور هیچوقت اونجا نمیتابه... شاید... شاید واسه همینه که لیدیا همیشه از تاریکی میترسه!
مشتی به داشبورد کوبیدم.
_این نشونه دادنشه؟!
خشمگین به سمت عقب برگشتم تا او را وادار به فکر کردن کنم، اما به دیدنش، تمام
بدبختی هایم بر روی سرم آوار شد.
_بیهوش شده آردا!
آردا نچ نچی کرد و من، ناچار به رو به رویمان خیره شدم.
تازه درون جاده ی ازمیر بودیم و حتی نمیدانستیم این دختر، توی استانبول است یا اینجا!
_تو یکم فکر کن دلوین.
دستی به پیشانیام کشیده و زمزمه کردم:
_به چی فکر کنم؟
با خروج از جادهی خاکی، سرعت ماشین را بالا برده و در جواب من گفت:
_مگه رفیق شیشت نبود؟ چرا از تاریکی میترسید؟ از کجا میترسید؟ بهت نگفته؟
خشک شده به جاده خیره شده و تمام حواسم را بر روی خاطرات محوی که در ذهنم نقش میبست، گذاشتم.
اما نه. چیز دقیقی دستگیرم نمیشد.
_نه! چیزی نگفته. یا شایدم من یادم نمیاد!
به سرعت وارد ازمیر شد و ناچار، پشت چراغ قرمز ایستاد.
_پنج ساعت لعنتی وقت داریم. چیکار کنم؟ ازمیر بمونم؟ یا برگردم استانبول؟
دست هایم را به سرم گرفتم.
دیگر داشتم عقلم را از دست میدادم.
_نمیدونم نمیدونم.
چندین چراغ قرمز را پشت سرم هم رد کردیم، اما دریغ از به نتیجه رسیدن.
یک ساعت از وقتمان گذشته بود و من هنوز هم به هیچ نتیجه ای نرسیده بودم.
وقت نداشتیم لوئیس را به بیمارستان برسانیم و نگرانی او هم به وجودم رجوع کرده بود.
با ترمز گرفتن ناگهانی اردا، سرم را بالا آورده و به خیابان رو به رویمان خیره شدم.
دختر بچه ای مقابل ماشین ایستاده بود و با گریه نگاهمان میکرد.
متعجب به آردا خیره شدم.
او هم دست کمی از من نداشت.
آردا شیشه را پایین کشید و دختر به سمتش آمد.
_عمو؟ میشه بهم پول بدی؟ خیلی گشنمه!
- سِتے ..
–·–·–·–·–·–·–·–·––·–·–·–⟢
5 385
به خدا فارسی خوندن عذابه😭🤡
ترجیح میدم رمان بنویسم
جفتش ادبیاته یه جورایی دیگه چه فرقی داره مهم نیته
5 385
داستانو محاوره ای باشه بهتره یا کتابی
یعنی با کدومش بیشتر حال میکنید؟
(بله درست فکر کردید نهایی دارم و دارم رمان جدید مینویسم)
5 385
برای قشنگایی که جدید اومدن❤️✨:
از طریق لینک زیر میتونید رمانهایی که توی چنل گذاشته میشه رو مطالعه کنید و لذت ببرید🫂🌹👇🏻
https://t.me/novelworldbysetiii/19
یه سری داستان های کوتاه هم توی چنل قرار
میگیره که با سرچ کردن #سناریو میتونید بخونیدشون و لذت ببرید💋
5 385
⟣–·–·–·–·–·–·–·–·––·–·–·–
⚚𝒎𝒐𝒓𝒏𝒊𝒏𝒈 𝒐𝒇 𝒍𝒐𝒗𝒆⚚
#part_467
سرم را به سمت شانه متمایل کرده و به آسمان پشت سرش زل زدم.
مطمئن... بودم؟
از اینکه پدرم را زنده نگه دارم؟
پدری که دلم میخواست کفشم را زیر گلویش قرار دهم و چاقوهایی که در کمدم جمع کرده بودم را یکی یکی در چشمان سبز رنگش فرو ببرم...
_میخوام از اینکه اون زنده بمونه مطمئن باشی. چون...
تلخندی زده و هواپیمایی که از بالای سرمان عبور میکرد را دنبال کردم.
کاش هفت سال پیش، در همان پرواز مرده بودم.
اگر روزی می پرسیدند باور میکنی نتیجه یک پرواز این ها باشد، از دیوانه بودن آنها
مطمئن میشدم.
دستی به گردنم کشیده و چشم هایم را بستم.
هواپیما از دیدم پنهان شد.
_چون اگه زنده بمونه، حبس ابد خوردنش قطعیه. مگه نه؟
چشم هایم را بسته و تنها بر روی حس نوازش شدن گونه هایم توسط او تمرکز کردم.
_آره.
لبخندم عمیقتر شد.
خانواده ای که دلم میخواست دور هم جمعشان کنم، باید در زندان یکدیگر را ملاقات میکردند.
پدر خانواده یک طرف شیشه و بقیه، آن طرف!
با یاداوری زندانی که به آن منتقل شده بود، لبخندم به قهقهه تبدیل و گلویم از شدت
خشکی به سوزش افتاد.
_حتی...
میام خنده هایم، بریده بریده گفتم:
_حتی نمیتونم ببینمش! ایمرالی اسمش زندانه، خودش قبرستونه. یه قبرستون ممنوع الملاقات!
با درد در خودم جمع شده و نمی دانم کی و چقدر بد، اشک هایم طول گونه ام را طی کرده و مزه ی شورشان را حس کردم.
_ملاقات برات جور میکنم!
مغموم نگاهش کردم و دست لرزانم را به گونهاش کشیدم.
سرد تر از من بود!
_تو... ستوانِ احمق. تو توی فراری دادن من شریک بودی. تو دیگه جایی توی اون اداره نداری!
- سِتے ..
–·–·–·–·–·–·–·–·––·–·–·–⟢
5 385
⟣–·–·–·–·–·–·–·–·––·–·–·–
⚚𝒎𝒐𝒓𝒏𝒊𝒏𝒈 𝒐𝒇 𝒍𝒐𝒗𝒆⚚
#part_466
آردا این بار در کنارم نشست و با دست هایش، پهلوهایم را گرفت.
_بلند شو دلوین!
هق هق هایم، همچون چشم های که سنگی مقابلش قرار گرفته بود و حال دیگر خبری از آن سنگ نبود، از سر گرفته شدند.
تنها صدای زار زدن های خودم به گوشم میرسید.
_من پولشو نمیخواستم. می خواستم یه بار تو چشماش نگاه کنم و بدون نفرت بهش بگم بابا!
دست هایی که تا چندین لحظه پیش چنگ پهلوهایم بودند، حال دیگر تلاشی برای بلند کردنم از روی زمین نداشتند.
دیگر فشار این دست ها را حس نمیکردم، بلکه داشتند آرام تر از همیشه نوازم میکردند.
_قرار ملاقات برات جور میکنم. بلند شو تا دوباره پس نیوفتادی!
بی حس به او خیره شده و همانطور که میلرزیدم، ناامید تر از قبل زمزمه کردم:
_اونا آرکان والترو دستگیر کردن... خبری از قرار ملاقات نیست!
او از من نا امید تر بود.
این برق چشم ها چه بودند که انقدر سریع با تغییر احساسات از بین میرفتند؟
_دلوین...
بی جان به سگ هایی که مقابلمان ایستاده بودند خیره شده و زمزمه کردم:
_این بار واقعا یتیم شدم!
دستش همچون تنه ی درخت به دور شانه هایم پیچیده شد، اما دیگر چیزی نگفت.
می دانستم اگر او را به زندان میرساندند، خبری از آزادی نبود.
با ضربان قلبی که انگار در تمام تنم میچرخید و نهایتا به دهانم باز میگذشت، پرسیدم:
_اعدامش میکنن؟ مگه نه؟
صدای نفس های آرامش قطع شد.
اعدامش می کردند!
تمام تنم یخ بست.
دیگر حتی گریه هم نمیکردم.
گویی فشاری درونم بود که تنها ثابت نگهم می داشت و اجازه ی حرکت نداشتم.
_بستگی به رایان داره!
خشک شده به او خیره شدم.
تنها گناهش، کنار من بودن بود و همچنان شرمندگی را درون تک تک مویرگ های
چشمش می دیدم.
چگونه از پدری مثل رایان، چنین پسری تربیت شده بود؟
_آردا...
هیس آرامی گفت و با قرار دادن دستش بر پشت موهایم، سرم را به سینه اش کوباند.
_بذار چند دقیقه نفس بکشم دلوین.
بی صدا در آغوشش ماندم.
اولین اشتباهم، این یک سال فاصله بود و دومی اش، برگشتن به استانبول بود.
از دزدی ام پشیمان نبودم.
من تنها انرژی ساید روشن شده ی لیلی رز را خالی کرده بودم.
اما بازگشتم، خریت محض بود.
اگر تنها نقش هام را بی نقص تر میچیده و پس از به سرانجام رساندنش، به پاریس
بازمیگشتم، دیگر خبری از این اتفاقات نبود.
دیگر متهم شدن به حبس درون ایمرالیای وجود نداشت که آرکان برایش و بخاطرم، فداکاری کند.
نمی دانم چقدر گذشته بود که از سینه اش فاصله گرفته و به خستگی چشمانش زل زدم.
موهای پریشان تر از حالم را پشت گوشم فرستاد و لبخند محوی کنج لبش نشست.
_ازت میخوام خوب فکر کنی. کاری که میخوام بخاطر اعدام نشدن آرکان انجام بدم، خیلی کار بزرگیه. میخوام مطمئن باشی...
- سِتے ..
–·–·–·–·–·–·–·–·––·–·–·–⟢
5 385
پارت های امروز خدمت شما❤️🫶🏻
(احساس غریبی میکنم موقع پارت گذاشتن. دلم میخواد اینجا فقط باهاتون حرف بزنم😭)
5 385
⟣–·–·–·–·–·–·–·–·––·–·–·–
⚚𝒎𝒐𝒓𝒏𝒊𝒏𝒈 𝒐𝒇 𝒍𝒐𝒗𝒆⚚
#part_465
قفسه ی سینه ام همچون زخمی که نمک بر رویش پاشیده اند جلز و ولز میکرد.
داشتم از حرص آتش میگرفتم.
_می خواستم بدونم چرا دنیامو جهنم کرد. شاید... شاید یه چیزی میگفت که قانع بشم...
سرمایی که استخوان هایم را به درد آورده بود، هر لحظه بیشتر از قبل میشد.
انگار به جای لباس یخ پوشیده بودم.
_شاید همه چیز درست میشد. شاید برای یه بارم که شده میتونستم خانواده داشته باشم!
صدای آژیر ماشین های پلیس که بلند شد، خاکستر خاموش شده ی امیدم، دوباره آتش
گرفت.
چشم هایم چندین درجه باز تر شده و حیرت زده به دو ماشینی که پشت سرهم راه افتاده
و چراغ های قرمز و آبی شان روشن شد، نگاه کردم.
شیشه ی ماشین ها دودی بود.
آرکان درون یکی از این ماشین ها بود دیگر؟
دست های آردا رو پس زده و پشت سر ماشین ها دویدم.
تمام بدنم از شدت ضعف تحلیل می رفت، ولی نمیتوانستم سرجایم بایستم.
_آرکان؟ کجا میبریدش عوضیا؟ منو هم باید دستگیر کنید! با شماهام!
ماشین ها به سرعت از سگ های نگهبان عبور کردند و مسیر، توسط این جانداران ترسناک
بسته شد.
نفس نفس زنان بر روی زمین نشسته و نالیدم:
_حداقل بهم بگید حالش خوبه یا نه؟!
دیگر نمی توانستم سوال های بی جوابم را از آرکان پرسیده و به مغز در حال جلز و ولزم،
کمی آرامش بدهم.
آرکان را اگر زندانی میکردند، مالقات ممنوع می شد!
دو دستم بر روی خاک زیر پایم نشست و با غم زمزمه کردم:
_این چه بلایی بود که به سرم آوردی اورهان؟!
صدای قدم هایی از پشت سرم می آمد، اما من حس و حال همان صاحب عزایی را داشتم، که عزیزش را مقابل چشمانش به زیر خاک کشیدند.
_دلوین! بلند شو زمین یخه. تازه زخم سرت جوش خورده بدتر میشی!
شانه هایم لرزیدند و در خود جمع شدم.
از کدام سرما و یخ بودن حرف می زد؟
من که چیزی حس نمیکردم.
آن قدر تقلا کرده بودم که بی حس ِ بی حس، همچون تکه جسمی بی ارزش بر روی زمین
افتاده بودم.
بدون توانایی حرکت و درک...
_بلند شو!
دستهای آردا بر روی شانه هایم نشست.
اما من بلند نشدم.
زمزمه وار پرسیدم:
_صدای شلیک اومد؟...ک..کشتش؟
- سِتے ..
–·–·–·–·–·–·–·–·––·–·–·–⟢
5 385
⟣–·–·–·–·–·–·–·–·––·–·–·–
⚚𝒎𝒐𝒓𝒏𝒊𝒏𝒈 𝒐𝒇 𝒍𝒐𝒗𝒆⚚
#part_464
اما چرا جانِ بابا را نشنیدم؟
آن صدای تیر چه بود؟
مامورها کمی عقب تر از در سوله، من را به روی زمین پرت کرده و سریع تر از آنکه
سرگیجه ام برطرف بشود، وارد سوله شده و در را بستند.
بی جان از روی زمین بلند شده و خودم را به در رساندم.
دست های خاک و خلی ام را محکم به در کوبیدم.
_اورهان! این در بی صاحاب شده رو باز کن. حق نداری نقطه پایان خطو اینجوری بذاری!
باز کن! باید ببینم زنده ست!
به جای اینکه کسی جوابم را بدهد، دست هایی به دور کمرم حلقه شد.
_دل... آروم بگیر. همه ی بدنت داره میلرزه!
بی توجه به آردا، محکم تر از قبل به در کوبیدم.
_باز کن. باز نکنی تا خود زندان رو با پای پیاده میرم. تا پیداش نکنم ول نمیکنم!
چندین دقیقه بی وقفه به در کوبیدم، اما دریغ از حتی یک جواب.
بی جان تر از قبل، پیشانیام را به در تکیه داده و چشم بستم.
_آروم باش...
دست آردا گرم تر از همیشه، در حال نوازش کمرم بود.
نوازشی که هر لحظه نصیبم می شد، گرمایش از همه چیز فارغم می کرد.
اما حال...
حال تنها سرما را حس می کردم.
سوز بدی در تنم رخنه کرده بود که با خرواری از نوازش هم از بین نمیرفت.
_نشنید...
بی صدا زمزمه کردم.
تارهای صوتیام در هم پیچیده بود و گلویم از شدت جیغ هایم، همچون چوبی درون آتش می سوخت.
اما او، انگار فهمید که حرفی دارم.
انگار متوجه بر هم خوردن لب هایم شد.
_چی گفتی دلوین؟
بیشتر به در تکیه داده و بلندتر از قبل گفتم:
_نشنید!
نفسش برای لحظه ای قطع شد.
اشک هایم همچون شمعی که هر لحظه میسوخت و آب می شد، سرازیر شده بودند.
_چیو نشنید؟
دستم را به در تکیه دادم و هق هق هایم از سر گرفته شدند.
کاش قاتل نبود تا حداقل عذاب وجدانی بابت برایش ناراحت بودن را نداشته باشم.
_اینکه... اینکه بهش گفتم... بابا!
حرکت دستش بر روی کمرم متوقف شد.
حتما میخکوب شده بود.
آخر مگر میشد دلوینی که سایه ی آرکان را با تیر میزد، او را بابا خطاب کند؟
_نباید اینجوری زجر بکشه. در حق اونا بدی نکرده... در حق من کرده. من باید شکنجه اش بدم!
- سِتے ..
–·–·–·–·–·–·–·–·––·–·–·–⟢
5 385
قرار بود روز آخر که میشه یکشنبه رو بذارم برا مرور
شنبه برا آرایه و کوفت زهرمار❤️
بعد الان فقط دو درس از ۱۶ درسو خوندم
(دو درس چرت)
چه غلطی کنم🫶🏻
