آخرینستارهخاموششده.
Open in Telegram
401
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
Repost from Tenshi sama
"مرگ شما در ساعت 8:48 دقیقه شب در خانه دوست شما"
شب قرار بود پیش دوستت بمونی ، امشب دوستت کمی عجیب رفتار میکرد با این حال بهت لبخندی زد ولی اون لبخند به صورت محو شد
"از کیمچی خوشت میاد؟ میخام یکی جدید درست کنم" "واقعا؟ خیلی خوب میشه منم کمکت میکنم" "آره تو کمک بزرگی میشی" عجیب خندید.
کمی گذشت وقتی از پشت داشتی کاهورو جدا میکردی یک ضربه احساس کردی وقتی برگشتی دوستتو دیدی و بیهوش شدی وقتی بهوش اومدی توی حالت خوابیده بودی و دیدی اعضای بدنت رو داره جدا میکنه(که کوچیکتر باشی) و داری خونریزی میکنی و دوباره از حال رفتی ولی اینبار دیگه بیدار نشدی. این آخرین صحنه ای بود که از دوستت دیدی
"علت مرگ:تبدیل اعضای بدنت به ترشی کیمچی مربوط به یک پرونده قتل کره ای"
Repost from Tenshi sama
" موقعیت راهِ برگشت از ایسگاه پلیس نیوجرسی ، ساعت 15:08 دقیقهِ بعد از ظهر "
بلاخره بعد از چندین ساعت از اون ایسگاه پلیس خلاص شده بود، به دوستش پیامی زده بود و گفته بود که میخواست بره پیشش تا تمام این داستانارو براش تعریف کنه.
سیدقیقه قبل
« - ما اظهارات شمارو ثبت کردیم خانم آریل، میتونید برید
+ ممنونم اقای کمیسر »
نفس عمیقی کشید و سمت ماشینش حرکت کرد، با رسیدن به خونهی دوستش فورا تمام قضیه هارو براش تعریف کرد.
- واو پس تو درگیر ی پرونده قتل شدی
+ ناخواسته!! من که بهت گفتم
- به هرحال این یه تجربهی خفن میشه برات
+ اه بیخیال مامانم بزور گذاشت همین الانم از خونه بیرون بزنم و پیشت بمونم
و اخرین مکالمه اونها قبل از خواب، با خندههای بلند آریل به پایان رسید.
