256
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-230 days
Posts Archive
256
از رفتنت زیاد گذشته..
نمیدونم میگفتن خاک سرده
مهر مرده از دل آدم میره بیرون
تو کی بودی که غمت کمرنگ نشد
به زندگی میرسم
به کارم میرسم
روزا میگذره
ولی غمت یه جای خالی بزرگ شده که
با هیچ بودنی پر نمیشه
دیدار به قیامت ((عزیز آسونی))
🖤🕊
256
اگر میشد فقط یک سؤال از تو بپرسم، تمام دنیا را میدادم...
از تو میپرسیدم...
آخرین لحظهای که نفس کشیدی، چه بر دلت گذشت؟
هر شب هزار بار آن لحظه را در ذهنم تصور میکنم
و هر بار، قلبم بیشتر از قبل میشکند.
نمیدانم ترسیده بودی...
یا آرزو میکردی فقط چند دقیقه بیشتر فرصت زندگی داشتی.
بیشتر از هر چیزی، فکر این آزارم میدهد که...
شاید درد کشیدی...
و من کنار تو نبودم. نتوانستم دستت را بگیرم،
صدایت بزنم و بگویم: «نترس... من اینجایم.»
کاش تمام دردهای آن لحظه سهم من میشد...
کاش مرگ مرا به جای تو انتخاب میکرد.
آن وقت شاید امروز،
این همه دلتنگی روی شانههایم سنگینی نمیکرد.
حالا هر بار به آخرین نفس کشیدنت فکر میکنم،
انگار نفسهای خودم هم سنگینتر میشود...
و با خودم میگویم: کاش آخرین تصویری که چشمهایت دید،
تنهایی نبود...
کاش من آنجا بودم، تا قبل از رفتنت، آخرین بار تو را در آغوش بگیرم.
دلتنگت هستم...
آنقدر که گاهی فکر میکنم،
بعد از تو من فقط نفس کشیدهام؛ زندگی نکردهام.
