257
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-330 days
Posts Archive
257
اگر میشد فقط یک سؤال از تو بپرسم، تمام دنیا را میدادم...
از تو میپرسیدم...
آخرین لحظهای که نفس کشیدی، چه بر دلت گذشت؟
هر شب هزار بار آن لحظه را در ذهنم تصور میکنم
و هر بار، قلبم بیشتر از قبل میشکند.
نمیدانم ترسیده بودی...
یا آرزو میکردی فقط چند دقیقه بیشتر فرصت زندگی داشتی.
بیشتر از هر چیزی، فکر این آزارم میدهد که...
شاید درد کشیدی...
و من کنار تو نبودم. نتوانستم دستت را بگیرم،
صدایت بزنم و بگویم: «نترس... من اینجایم.»
کاش تمام دردهای آن لحظه سهم من میشد...
کاش مرگ مرا به جای تو انتخاب میکرد.
آن وقت شاید امروز،
این همه دلتنگی روی شانههایم سنگینی نمیکرد.
حالا هر بار به آخرین نفس کشیدنت فکر میکنم،
انگار نفسهای خودم هم سنگینتر میشود...
و با خودم میگویم: کاش آخرین تصویری که چشمهایت دید،
تنهایی نبود...
کاش من آنجا بودم، تا قبل از رفتنت، آخرین بار تو را در آغوش بگیرم.
دلتنگت هستم...
آنقدر که گاهی فکر میکنم،
بعد از تو من فقط نفس کشیدهام؛ زندگی نکردهام.
257
هنوز یک «خداحافظ» به تو بدهکارم؛
همان خداحافظیای که...
دلم هیچوقت نتوانست باورش کند...
من از رفتنت فقط تو را از دست ندادم؛
خیلی چیزها را با تو از دست دادم.
خندههایی که کنار تو داشتم،
آرامشی که با حضورت پیدا میکردم،
و آن حس قشنگی که میدانستم هر وقت دلم گرفت،
جایی هستی که میتوانم به تو پناه ببرم.
حالا اگر دلم بگیرد، باید با خودم کنار بیایم.
اگر دلم برایت تنگ شود، باید به خاطرههایت پناه ببرم.
و اگر دلم بخواهد صدایت کنم، باید به آسمان نگاه کنم.
گاهی دلم میخواهد تمام این فاصله را کنار بزنم،
خودم را به تو برسانم، کنارت بنشینم و...
از تمام چیزهایی بگویم که بعد از رفتنت در دلم ماندهاند.
چقدر سخت است کسی را دوست داشته باشی که...
دیگر هیچ راهی برای در آغوش کشیدنش نداری.
من هنوز از تو خداحافظی نکردهام؛
دلم هنوز منتظر یک معجزه است...
