چرا که: هنر
Open in Telegram
من نمیدونم چی تو سرم میگذره، ولی دستام میدونن.. حس نمیکنم گوشت و پوست و استخون باشن، یکم چوبن و آوند و شاخه.. جای خون هم آب ندارن، رنگ دارن. تو سَرَمم لابد.. لابد رنگینکمونه. ایدی برای سفارشا: @BlueFish_mi اعتماد شما مهربونا: @HonarInne_etemad
Show more1 212
Subscribers
No data24 hours
-87 days
-3730 days
Posts Archive
1 212
سلام سلام"☕️
میخوام براتون رونمایی کنم از محصولات جدیدمون، اکسسوری!
با خمیر هواخشک ساخته میشن، ضد آب و محکم.
چایی بریزین، بشینین خودتون ببینین👀
1 212
+1
این ایده تازه متولد شده" دلم خواست اینجا هم ثبتش کنم ببینم چقدر طرفدار داره. پس خیلی دلی میذارمش، هرکی دوست داشت داشته باشتش میتونه به آیدیم پیام بده.
قیمتشم، امممم ۲۳۰🌱🧡
(با قفل ضدحساسیت، خمیر هواخشک و ضد آب)
1 212
+3
یه پک سفارش ناز داریم*.*
#سفارش_مشتری ^^ نقاشی از روی طرح ارسالی☁️؛
بوکمارک #سفارش_بافتنی🌱
و یک #سفارش_نامه 💌
1 212
اولش فقط یه قلب سیاه کشیده بود. یه قلب سیاه سنگین و غمگین اون پایینمایینای صفحه. یکم به بقیه زیر چشمی نگاه کرد، دو تا قلب صورتی و قرمز اضافه کرد.
گفتم: امم میشه بشینم؟ گفت: اوهوم. گفتم: چقدر خوشگل کشیدی! چیزی نگفت. به رنگ کردن قلب قرمز ادامه داد. صدای آه غمگینی درآوردم و پرسیدم: چرا اون یکی سیاهه؟ بازم چیزی نگفت. گفتم: غمگینه؟ یا... شایدم عصبانیه؟ سرشو به نشونه تایید تکون داد و گفت: تنهاست. گفتم: اون دوتای دیگه چطور؟ گفت: اونا با هم دوستن و بازی میکنن. گفتم: کاش اینم یه دوست میداشت. خندید. گفت: چجوری دوست بشن؟ گفتم: مهربون باشه، بهش خوراکی بده، باهاش حرف بزنه، بازی کنن، دوستش بشه! گفت: باشههه.
رفتم.
وقتی برگشتم دیده یه قلب زرد قلنبه اون بالا کشیده، رنگ و انرژی متضاد، برخلاف سیاهه که گوشه پایین صفحه قایم شده، اون رفته بالا و وسط صفحه. یه قینقیلی قرمزم گذاشته مثلا خوراکیی چیزیه! گفتم: ایول بزن قدش! خندید. دو دستی زد قدش.
معلمشونم دو تا قلب دیگه کشید براش. خودشم دوتای دیگه. همه رو رنگ زد. یه دایره هم کشید همه رو به هم وصل کرد. آخرش که گفتم بیا از نقاشیت عکس بگیرم چشماش برق میزد، گفت: همه شون دوست شدن!
برات آرزو میکنم خیلی زود درای قلبت رو باز کنی، محبت کنی و محبت ببینی. نترسی. خودتو قایم نکنی، و دوستای خوبی پیدا کنی. 💛
1 212
پسربچه توی جنگل سرگردون بود. با سهتا خرگوش سفیدش هی روزا ابرای بزرگ دود رو تماشا میکردن و شبها، موشکها رو. به حیوونا پناه میدادن و به آدما، نور امید.
پسربچه از شهر دور بود، خودشو از آدما جدا کرده بود. میخواست فرض کنه موشکا ستارهن و هر آتشی، گرماست... میخواست فراموش کنه مادر و پدر و خواهرش رو زیر آوار همین موشکها. میخواست باور کنه از اول اون سه خرگوش سفید همراهش بودن...
1 212
Repost from Prod. CB97
پست های مهمی که باید بخونید: (ادیت میشه)
• فیلم و عکس
• لوازم مورد نیاز کیف اضطراری
• این بروشور رو بخونید
• چکلیست اضطراری
• اصول و نکات ضروری برای شرایط اضطراری و جنگی
• پناهگاه های شهرهای ایران
•چنل پروکسی
•کمک های اولیه و حیاتی
•جلوگیری از خونریزی
• ویپیان ایاواس / ویپیان اندروید
• پیامرسان آفلاین
• چک لیست اضطراری خانواده در بحران
• حفظ آرامش
• شماره های اضطراری
• لوازم ضروری حیوون خونگی
• لوازم ضروری بچه ی کوچیک
• داروهای مورد نیاز احتمالی
• اطلاعات اضافهتر دربارهی مواد غذایی - مقابله با تششعات هستهای و پناهگاهها.
• کارزارهای تعویق امتحانات
• اکانت های سایبری
• پناهگاه های رسمی
• چطور با کودک خود درباره جنگ و درگیری صحبت کنیم؟
• گمشدگان
• راهنمای سلامت روان برای شرایط جنگی
• داروهای مهم
• خطرات انتشار ویدیو
• مراقبت مقابل گاز های خطرناک
