en
Feedback
"ابرهای تاریک" اشکان دانشمند

"ابرهای تاریک" اشکان دانشمند

Open in Telegram

Ashkan GhafarianDaneshmand ✍🏻 Literary Translator, Writer Poet, Musician Polyglot Linguist اشکان غفاریان دانشمند @ashkghd

Show more
500
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
در غیاب بلانکا "اولین اثر ترجمه‌شده از آنتونیو مونیُز مولینا به زبان فارسی." #ترجمه از اسپانیایی #اشکان_دانشمند🖋 #اشکان_غفار
در غیاب بلانکا "اولین اثر ترجمه‌شده از آنتونیو مونیُز مولینا به زبان فارسی." #ترجمه از اسپانیایی #اشکان_دانشمند🖋 #اشکان_غفاریان_دانشمند نشر نیماژ @ashkandaneshmand

از کتاب «جان دل» گزینش و #ترجمه‌ داستان‌های کوتاه آنتون چخوف از متن روسی: #اشکان_دانشمند✍🏻 #اشکان_غفاریان_دانشمند دانشجو студент ۱۸۹۴ قسمت سوم👇 به اطرافش نگاهی انداخت. تنها نور آتش سوسو می‌زد و نزدیکش دیگر هیچکسی دیده نمی‌شد. دانشجو بازهم به فکر افتاد که اشک‌های واسیلیسا و بهت دخترش، به وضوح نشان می‌دهد که آنچه ۱۹ قرن پیش رخ داده است، باید ارتباطی با زمان حال داشته باشد - با هر دوی این زن‌ها، احتمالا با این روستای خالی از سکنه، با خود او و با همۀ مردم. اگر این پیرزن به گریه افتاد، به این خاطر نیست که او داستان را تاثیرگذار تعریف کرده، بلکه به این دلیل است که پطرس به او نزدیک است و او با تمام وجودش جذب آن چیزی شده که در روح و جان پطرس گذشته است. خوشحالی و لذت، به ناگاه روحش را به تلاطم انداخت و حتی دقیقه‌ای ایستاد تا نفسی تازه کند. با خودش فکر کرد که گذشته به وسیلۀ زنجیرۀ ناگسستنی اتفاقاتی که هریک از دل دیگری بیرون می‌آید، با زمان حال ارتباط دارد... به نظرش آمد که دقایقی پیش توانسته هر دو سر این زنجیر را ببیند. لمس یک سر زنجیر، به منزلۀ به حرکت درآوردن سر دیگر آن است. از رودخانه که با قایق عبور می‌کرد و بعد از آن، از تپه که بالا می‌رفت، نگاهش به روستای خود و جانب مغرب بود. باریکۀ نوری از غروب سرد ارغوانی می‌درخشید. به این فکر افتاد که حقیقت و زیبایی که در آن باغ و در حیاط کاهن اعظم، هدایت‌گر زندگی بشر شده بود، پیوسته تا امروز ادامه داشته و گویا همواره نقشی اساسی در زندگی بشر و به طور کل، حیات زمین ایفا کرده است؛ احساس جوانی، سلامت و قدرت - تنها ۲۲ سالش بود - و انتظار شیرین و وصف‌ناشدنی سعادتی پرابهام و پر رمزوراز، اندک‌اندک بر او غالب می‌شد و به نظرش می‌آمد که زندگی، لذت بخش، شگفت‌آور و لبریز از مفاهیم عالی‌ست. @ashkandaneshmand

از کتاب «جان دل» گزینش و #ترجمه‌ داستان‌های کوتاه آنتون چخوف از متن روسی: #اشکان_دانشمند✍🏻 #اشکان_غفاریان_دانشمند دانشجو студент ۱۸۹۴ قسمت دوم👇 دانشجو ادامه داد: -اگر یادت باشد، پطرس در شام آخر به عیسی مسیح گفت: «با تو حاضرم به زندان بروم و حتی با تو بمیرم.» و سرورمان در پاسخش فرمودند: «پطرس، بدان و آگاه باش که پیش از خروس‌خوان، سه‌بار آشناییت با مرا انکار می‌کنی.» بعد از شام آخر، اندوه جانکاهی به دل مسیح نشست و در باغ به دعا پرداخت، اما پطرس، بی‌رمق و با روحی خسته، پلک‌هایش سنگین شدند و نتوانست بر خواب چیره شود. خواب او را در ربود. سپس، حتما شنیده‌اید که یهودا عیسی مسیح را بوسید و او را به ظالمان تسلیم کرد. او را دست‌بسته، نزد کاهن اعظم بردند و کتک زدند. پطرس، خسته، رنجور و نگران... که شب را خوب نخوابیده بود و پیشاپیش احساس می‌کرد که اتفاقی هولناک در جهان در شرف وقوع است، در پی او رفت... دیوانه‌وار و پرشور به مسیح عشق می‌ورزید و اکنون از دور می‌دید که چگونه او را کتک می‌زنند... لوکیریا قاشق‌ها را زمین گذاشت و نگاه خیره‌اش را به دانشجو دوخت. دانشجو ادامه داد: نزد کاهن اعظم رفتند. شروع به بازجویی از مسیح کردند. هوا سرد بود و کارگران آتشی در محوطه برپا کرده بودند. پطرس با آنها کنار آتش ایستاده بود و مثل من خودش را گرم می‌کرد. زنی او را دید و گفت: «این مرد هم با عیسی بود.» به این معنی که چرا او را برای بازجویی نبرده‌اند!.. همۀ کارگران با شک و خشم به او نگاه کردند. پطرس بهت‌زده گفت: -من او را نمی‌شناسم! کمی بعد دوباره یک نفر که او را بین حواریون مسیح دیده بود، گفت: «تو هم از آنها هستی.» و پطرس باز هم انکار کرد و بار سوم  یک نفر دیگر رو به او کرد و گفت: «مگر امروز من تو را همراه عیسی در باغ ندیده بودم؟» پطرس برای بار سوم انکار کرد. بی‌درنگ صدای خروس به گوش رسید و او از دور در حال نگاه کردن به مسیح بود. آنچه را که او در شام آخر گفته بود به خاطر آورد... پطرس به خود آمد و از محوطه بیرون رفت و زارزار به گریه افتاد. در دوازده حواری آمده‌ست: «و او بیرون رفت و زارزار گریست.» باغی تاریک تاریک و آرام آرام را تصور می‌کنم که در سکوتش، پیوسته صدای گرفتۀ هق‌هق به گوش می‌رسد... دانشجو نفسی کشید و غرق در فکر شد. واسیلیسا که لبخند می‌زد، ناگهان به هق‌هق افتاد و اشک‌هایش مثل سیل از گونه‌هایش جاری شدند. با آستین لباس، صورتش را از حرارت آتش پوشاند، گویی از اشک‌هایش خجالت کشیده باشد. لوکیریا بی‌حرکت به دانشجو خیره مانده، گونه‌هایش سرخ شده، و حالت تحت فشارش شبیه کسی شده بود که درد شدیدی را تحمل می‌کند. کارگران در راه برگشت از رودخانه بودند. نور آتش روی یکی از آن‌ها که سوار اسب بود و نزدیک‌تر رسیده بود، می‌لرزید. دانشجو به بیوه‌زن‌ها شب‌بخیر گفت و به راهش ادامه داد. باز همه‌جا در تاریکی بود و دست‌هایش شروع به یخ زدن کردند. باد تندی می‌وزید. زمستان واقعا برگشته بود و اصلا باورکردنی نبود که پس‌فردا عید پاک است. دانشجو به واسیلیسا فکر می‌کرد: اگر او گریه کرد، به این معناست که  آنچه در آن شب هولناک برای پطرس اتفاق افتاده، باید ارتباطی با او داشته باشد... @ashkandaneshmand

از کتاب «جان دل» گزینش و #ترجمه‌ داستان‌های کوتاه آنتون چخوف از متن روسی: #اشکان_دانشمند✍🏻 #اشکان_غفاریان_دانشمند دانشجو студент ۱۸۹۴ قسمت اول👇 هوا خوب و آرام بود. باسترک‌ها فریاد می‌زدند و در مرداب، موجودی به طرز رقت‌انگیزی پیوسته صدایی شبیه فوت کردن در یک بطری خالی در می‌آورد. در هوای دل‌انگیز بهاری، پاشلکی پر زد و در پی‌اش غرش تیری طنین‌انداز شد. جنگل که رو به تاریکی رفت، ناگهان از سمت شرق سوز بادی وزیدن گرفت و همه‌جا در سکوت فرو رفت. لایه‌ای از یخ‌های تیز، روی گودال‌های آب را گرفته و جنگل سوت‌وکور و خلوت بود. هوا بوی زمستان می‌داد. ایوان ولیکاپولسکی دانشجوی آکادمی الهیات و پسر خادم کلیسا از شکار بر می‌گشت و از کوره‌راه کنار مرغزار آب گرفته، به سمت خانه می‌رفت. انگشتانش از سرما کرخت بودند و از سوز باد صورتش می‌سوخت. به نظرش آمد که هجوم ناگهانی سرما نظم و همگونی را برهم زده و طبیعت هم خود به وحشت افتاده و تاریکی شبانگاهی سریع‌تر از سابق فراگیر شده است. اطراف، خالی و متروک و به طرز عجیبی دلگیر بود و تنها کورسوی آتشی از باغچۀ بیوه‌زنان در کنار رود به چشم می‌خورد؛ روستا در حوالی ۴ کیلومتری بود و همه چیز سراسر در تاریکی سرد شبانه غرق شده بود. به یاد دانشجو آمد که وقتی از خانه می‌رفت، مادرش با پاهای برهنه، جلوی خانه سماور را می‌سابید و پدر کنار بخاری دراز کشیده و سرفه می‌کرد؛ به مناسبت روزی که در آن عیسی مسیح مصلوب شده بود، در خانه خوراکی آماده نکرده بودند و دانشجو درد گرسنگی را تجربه می‌کرد و حالا هم از سرما کز کرده بود. با خودش فکر می‌کرد که زمان ریوریک و در عصر ایوان مخوف و پتر کبیر هم  همین بیچارگی و گرسنگی دردناک بوده است؛ همین سقف‌های کاه‌گلی که چکه می‌کنند، همین جهل، همین اندوه و دلتنگی، همین فضای پوچ و خالی، همین تاریکی و ظلم، همۀ این دردها و وحشت‌ها در گذشته هم بوده است و حالا هم هست و همیشه هم خواهد بود. هزاران سال دیگر هم می‌گذرد و زندگی بهتر نمی‌شود. قصد رفتن به خانه را نداشت. به آن باغچه، باغچۀ بیوه‌ها می‌گفتند زیرا دو بیوۀ مادر و دختر در آنجا زندگی می‌کردند. آتشی گرم با صدای ترق‌وتروق می‌سوخت و زمین شخم‌زدۀ آن حوالی را روشن می‌کرد. واسیلیسا بیوه‌زن پیر، قدبلند و چاق با پوستین کوتاه مردانه، نزدیک ایستاده و اندیشناک به آتش خیره شده بود؛ دخترش لوکیریا، با جثۀ کوچک و صورت آبله‌گون که کمی احمق جلوه می‌کرد، روی زمین نشسته بود و دیگ و قاشق ها را می‌شست. به نظر می‌آمد تازه شام خورده باشند. صداهایی مردانه به گوش می‌رسید؛ صدای کارگران محلی که در کنار رودخانه به اسب‌هاشان آب می‌دادند. دانشجو در حالیکه به آتش نزدیک می‌شد، گفت: -سلام! زمستان دوباره برگشته! واسیلیسا یک‌آن از جا پرید اما بعد او را شناخت و با خوشرویی لبخندی زد و گفت: -نشناختمت، خدا پشت و پناهت باشد – عاقبت به خیر شوی! کمی حرف زدند. واسیلیسا زنی دنیادیده بود و زمانی نزد ارباب‌ها و اعیان‌ها به عنوان دایه و سپس پرستار کار می‌کرد. بانزاکت و متین برخورد می‌کرد و هیچ وقت لبخند ملیح و موقر از صورتش پاک نمی‌شد؛ دخترش لوکیریا هم که زنی روستایی بود و شوهرش کتکش می‌زده، حالا چشمان نیمه‌بسته‌اش را به دانشجو دوخته بود و هیچ‌چیز نمی‌گفت. حالت صورتش مثل کرولال‌ها، شکل عجیبی داشت. پسر دانشجو در حالیکه دستانش را به سمت آتش دراز می‌کرد، گفت: -پطرس، حواری مسیح هم در شبی سرد، کنار آتش خودش را گرم کرده بود، پس آن موقع‌ها هم هوا سرد می‌شده. وای مادربزرگ، فکرش را بکن! چه شب ترسناکی بوده! شبی دلگیر و به غایت طولانی! به تاریکی اطراف نگاهی انداخت و سرش را پر تب‌وتاب تکان داد و پرسید: -برای شنیدن داستان دوازده حواری به کلیسا رفته بودید؟ واسیلیسا جواب داد: -بله، رفته بودیم. @ashkandaneshmand

ای حلزون کوه فوجی را فتح کن اما آهسته، اما آرام . . . کوبایاشی ایسا (۱۸۲۸-۱۷۶۳) - شاعر ژاپنی #ترجمه از انگلیسی #اشکان_دانشمند
ای حلزون کوه فوجی را فتح کن اما آهسته، اما آرام . . . کوبایاشی ایسا (۱۸۲۸-۱۷۶۳) - شاعر ژاپنی #ترجمه از انگلیسی #اشکان_دانشمند✒️ #اشکان_غفاریان_دانشمند @ashkandaneshmand

به خاطر یک زن به این شهر آمدم برای قراری زودگذر با یک زن هفت سالی گذشته است و از پل رد شدم و به شهر دیگر رفتم چون باز هم قرار
به خاطر یک زن به این شهر آمدم برای قراری زودگذر با یک زن هفت سالی گذشته است و از پل رد شدم و به شهر دیگر رفتم چون باز هم قرار داشتم (این بار هم قراری زودگذر با یک زن) هرجا رفته‌ام به‌خاطر یک زن بوده با آن‌همه ادعاهای توخالی که زن‌ها بی‌وفایند، راهنمای من همیشه یک زن بوده یک زن من را به دنیا آورد یک زن انگشتانم را گرفت و شروع به نوشتن کرد (هنوز هم همین کار را می‌کند، حتی پس از مرگش)‌ هرخانه‌ای را که تا به حال ساکنش بوده‌ام یک‌ زن ساخته یا حداقل صاحبش یک زن بوده یا از چنگ یک زن درآورده‌اند کشور من یک زن است و این الهه‌ی مادر که از دل خیابان‌هایش صلیب را به دوش می‌کشم، او هم یک زن است در زندگی گذشته، وقتی جنازه‌ام روی زمین مانده بود و نمی‌گذاشتند به خاک سپرده شوم یک زن بود که از تاریکی سایه‌ها سر رسید و من را درون خاک جای داد وقتی هیچکس قبولم نداشت این یک زن بود که باورم کرد و برای خاطر یک زن زندگی‌ام را ادامه دادم و از مرگ نجات پیدا کردم شرمنده‌ام، غمزده‌ام که تنها مردان قرار است این بار تابوتم را حمل کنند نجوان درویش #ترجمه از انگلیسی #اشکان_دانشمند 🖋 #اشکان_غفاریان_دانشمند @ashkandaneshmand

ایسمنه: من از سرنوشت تو بیمناکم آنتیگونه: برای من بیمی به خود راه مده، در اندیشه‌ی خود باش. ایسمنه: پس به کسی چیزی مگو، من خاموش می‌مانم و راز خواهرم از آن من است. آنتیگونه: نه‌. به خلاف این، رازم را برملا کن، از همداستانی تو بیمناکم. برو و همه‌جا بگو که چه می‌خواهم. ایسمنه: تو از عشق شعله‌وری، آنتیگونه اما از عشق به مردگان. آنتیگونه: می‌دانم، خوش‌آیند آن‌که باید باشم، هستم. ایسمنه: آری، اگر بتوانی، ولی تو در طلب محالی. آنتیگونه: آری، و در مرز امکان به خاک می‌افتم. افسانه‌های تبای آنتیگونه نوشته‌ی سوفوکلس ترجمه‌ی شاهرخ مسکوب @ashkandaneshmand

#کتاب 📚 سوفوکلس ترجمه‌ی شاهرخ مسکوب @ashkandaneshmand

خورخه لوئیس بورخس #ترجمه ژنو، سوئیس @ashkandaneshmand

قبرستان پرلاشز پاریس، تیر ۱۴۰۲ @ashkandaneshmand

در عکس‌هایم بد می‌افتم جانم به انگشتی بند است انگشتی که دکمه را فشار بدهد حیاتم را در لحظه‌ای متوقف کند و بگوید خوب افتادی من بد می‌افتم سقوط می‌کنم وقتی اثر انگشتت در خودکشی تصویرم نیست . . . #شعر #اشکان_دانشمند✍🏻 #اشکان_غفاریان_دانشمند @ashkandaneshmand

شعری از: تادئوش روژویچ ترجمه‌ی: اشکان دانشمند دکلمه: ماجد نقشبندی https://t.me/ashkandaneshmand

از کتاب «جان دل» گزینش و #ترجمه‌ داستان‌های کوتاه آنتون چخوف از متن روسی: #اشکان_دانشمند✍🏻 #اشکان_غفاریان_دانشمند خواب آلوده СПАТЬ ХОЧЕТСЯ ۱۸۸۸ قسمت چهارم 👇 بچه دادوفریاد می‌کند و از فرط داد زدن، خسته می‌شود. وارکا بازهم جادۀ پوشیده از گل و لجن را می‌بیند، مردمی با کوله‌پشتی، پلاگیا، پدر یفیم. او همه چیز را می‌فهمد و همه را می‌شناسد اما با این حال خواب‌آلودگی نمی‌تواند نیروی پرقدرتی را که دست و پاهایش را به بند کشیده، او را به ستوه و زندگی‌اش را به تنگ آورده، درک کند. به اطرافش نگاهی می‌اندازد، دنبال این نیرو می‌گردد تا شاید بتواند از آن رهایی یابد اما چیزی پیدا نمی‌کند. سرانجام، خسته و فرسوده تمام نیرو و قدرت بینایی‌اش را جمع می‌کند و به هالۀ سبزی که سوسو می‌زند، خیره می‌شود و به صدای داد و فریاد بچه گوش می‌دهد. دشمن را پیدا می‌کند، سرانجام عامل عذاب و آشفتگی زندگی‌اش را می‌یابد. این همان دشمن است – همین بچه. می‌خندد. شگفت‌زده می‌شود که چطور پیش از این نتوانسته چنین واقعیت ساده‌ای را بفهمد؟ هالۀ سبز، سایه‌ها و جیرجیرک هم به نظر می‌خندند و تعجب می‌کنند. این خیال دروغین وارکا را در برمی‌گیرد، از روی چارپایه بلند می‌شود و با لبخندی به پهنای صورت و بدون آنکه پلک بزند، در اتاق راه می‌رود. این فکر که همین حالا از شر این بچه که زنجیری به دست و پایش است خلاص می‌شود، او را به وجد می‌آورد... کشتن بچه و بعد، خواب، خواب و باز هم خواب... وارکا در حالیکه می‌خندد، به سمت هالۀ سبز پلک می‌زند و با انگشتان خود تهدیدش می‌کند، آرام و بی سروصدا به گهواره نزدیک و روی آن خم می‌شود. بچه را خفه می‌کند و بلافاصله روی زمین دراز می‌کشد، از خوشحالی که حالا می‌تواند بخوابد، می‌خندد و دقیقه‌ای بعد، مثل یک مرده، به خوابی عمیق فرو می‌رود. @ashkandaneshmand

از کتاب «جان دل» گزینش و #ترجمه‌ داستان‌های کوتاه آنتون چخوف از متن روسی: #اشکان_دانشمند✍🏻 #اشکان_غفاریان_دانشمند خواب آلوده СПАТЬ ХОЧЕТСЯ ۱۸۸۸ قسمت سوم 👇 زن ارباب در حالیکه دکمه‌های لباس‌خوابش را می‌بندد، می‌گوید: - بگیر! مدام گریه می‌کند. لابد چشمش زده‌اند. وارکا بچه را می‌گیرد و می‌گذارد داخل گهواره و دوباره شروع می‌کند به تکان دادن. هالۀ سبز و سایه‌ها کم‌کم ناپدید می‌شوند و دیگر هیچ چیز راهش را به ذهنش باز نمی‌کند و فکرش مه‌آلود نمی‌شود اما هنوز مثل قبل دلش می‌خواهد بخوابد، بسیار زیاد! وارکا سرش را بر لبۀ گهواره می‌گذارد و خودش را با گهواره تکان می‌دهد تا شاید بر خواب چیره شود اما پلک‌هایش سنگین و چشمانش بسته می‌شود و سرش سنگینی می‌کند. صدای ارباب از پشت در می‌آید که می‌گوید: - وارکا، بخاری را روشن کن! یعنی دیگر وقت بلند شدن و سر کار رفتن است. وارکا گهواره را رها می‌کند و به طرف انبار می‌دود تا هیزم بیاورد. وارکا خوشحال است چون وقتی می‌دوی و در حرکت هستی، به اندازۀ وقتی که نشسته‌ای، خوابت نمی‌آید. هیزم ها را می‌آورد و آتش را بپا می‌کند. وارکا نرم شدن صورت خشکش را و روشن شدن فکر و ذهنش را احساس می‌کند. زن ارباب فریاد می‌زند: - وارکا، سماور را هم روشن کن! وارکا تکه‌چوبی را می‌شکند اما هنوز آتش نزده و در سماور نگذاشته که دستور دیگری می‌دهند: - وارکا چکمه‌های ارباب را هم تمیز کن! روی زمین می‌نشیند و چکمه‌ها را تمیز می‌کند و با خودش فکر می‌کند، چقدر خوب می‌شد اگر می‌توانست سرش را در چکمۀ بزرگ و جادار ارباب بگذارد و همان‌جا چرتی بزند... به‌یکباره چکمه رشد می‌کند و بزرگ می‌شود و تمام فضای اتاق را می‌گیرد، وارکا فرچۀ کفش را می‌اندازد، اما همان لحظه سرش را تکان می‌دهد و چشم‌هایش را تا می‌تواند باز می‌کند تا اشیای اطرافش دست از بزرگ شدن و حرکت کردن بردارند. - وارکا پله‌های جلوی در را بشور، پیش مشتری‌ها آبرومون میره! وارکا پله‌ها را می‌شوید، اتاق‌ها را تمیز می‌کند و بعد بخاری دیگر را هم روشن می‌کند و به سمت مغازه می‌دود. کار خیلی زیاد است و لحظه‌ای وقت استراحت ندارد. اما هیچ‌کاری سنگین‌تر از یک جا ایستادن جلوی میز آشپزخانه و سیب‌زمینی پوست کندن نیست. سرش روی میز خم می‌شود، سیب‌زمینی‌ها جلوی چشمش تکان می‌خورند و چاقو از دستش می‌افتد، زن چاق و عصبانی ارباب هم آستین‌ها را بالا زده و همان دوروبر راه می‌رود و چنان بلند حرف می‌زند که صدایش در گوشهای وارکا می‌پیچد. سرو غذا و شست‌وشو و دوخت‌ودوز هم به نوبۀ خود رنج جانکاهی‌ست. گاهی پیش می‌آید که دلش می‌خواهد به هیچ چیز کار نداشته باشد و همان‌جا بیافتد روی زمین و بخوابد. روز سپری می‌شود. وارکا به پنجره‌ها نگاه می‌کند که رفته‌رفته تاریک می‌شوند و در همان‌حال شقیقه‌های بی‌حس و کرخت خود را فشار می‌دهد و در حالیکه که خودش هم نمی‌داند چراخوشحال است، لبخند می‌زند. تاریکی شبانه بر چشمهای نیمه‌بسته‌اش دست نوازش می‌کشد و به او وعدۀ خوابی عمیق و زودهنگام را می‌دهد. عصر قرار است برای ارباب مهمان بیاید. زن ارباب داد می‌زند: - وارکا، سماور را روشن کن! سماور ارباب کوچک است و قبل از آنکه مهمان‌ها تا سرحد خفگی چای بخورند، باید پنج‌بار سماور را روشن کند. بعد از سرو چای، وارکا یک ساعت تمام یکجا می‌ایستد و به مهمان‌ها نگاه می‌کند و منتظر دستور می‌ماند. - وارکا بدو سه بطری آبجو بخر! از جایش می‌جهد و سعی می‌کند تا می‌تواند تندتر بدود تا خواب از سرش بپرد. - وارکا بدو ودکا بگیر بیار! وارکا، دربازکن کجاست؟ وارکا ماهی را تمیز کن بیار! بالاخره مهمان‌ها می‌روند؛ چراغ‌ها خاموش می‌شوند و ارباب می‌خوابد و قبلش آخرین دستور را می‌دهد: - وارکا، بچه را تکان بده! جیرجیرک از داخل بخاری سر و صدا می‌کند؛ هالۀ سبز روی سقف و سایه‌های شلوارها و قنداق بچه دوباره راهشان را به چشم‌های نیم‌بستۀ وارکا باز می‌کنند، به سمتش سوسو می‌زنند و ذهنش را مه‌آلود می‌کنند. وارکا لالایی می‌خواند: - لالایی کن، لالایی برات آواز می‌خونم @ashkandaneshmand

از کتاب «جان دل» گزینش و #ترجمه‌ داستان‌های کوتاه آنتون چخوف از متن روسی: #اشکان_دانشمند✍🏻 #اشکان_غفاریان_دانشمند خواب آلوده СПАТЬ ХОЧЕТСЯ ۱۸۸۸ قسمت دوم 👇 مادرش پلاگیا شتابان خود را به خانۀ ارباب رسانده تا وضعیت روبه‌موت یفیم را اطلاع بدهد. مدت زیادی از رفتنش می‌گذرد و دیگر باید برگردد. وارکا بیدار است و کنار بخاری دراز کشیده و مدام صدای به هم خوردن دندان‌های پدرش را می‌شنود «بوو-بوو-بوو» صدای رسیدن کسی به آلونکشان می‌آید. ارباب، دکتری جوان را که مهمانشان است و از شهر آمده، فرستاده است. دکتر وارد خانه می‌شود؛ در تاریکی دیده نمی‌شود اما صدایش می‌آید که سرفه می‌کند و در را می‌بندد. دکتر می‌گوید: - چراغ را روشن کن. یفیم در جواب می‌گوید: - بوو-بوو-بوو ... پلاگیا به سمت بخاری می‌دود و دنبال تکه‌ظرف سفالی کبریت می‌گردد. دقیقه‌ای در سکوت سپری می‌شود، دکتر جیب‌هایش را زیرورو می‌کند و کبریت خودش را آتش می‌زند. پلاگیا می‌گوید: - همین الان آقا، همین الان. به بیرون از آلونک می‌دود و بعد از چند دقیقه با ته‌ماندۀ شمعی بر می‌گردد. گونه‌های یفیم سرخ شده‌اند، چشمانش برق می‌زند و نافذ و تیزبین شده‌ است، انگار می‌تواند آن‌طرف دکتر و آلونک را هم ببیند. دکتر روی سرش خم می‌شود و می‌گوید: - خب، چی شده؟ چی شد که اینطوری شدی؟ ها! خیلی وقته که این مشکل رو داری؟ - چه فرمودید؟ قربان، من دیگر می‌میرم، اجلم سر رسیده... زنده نمی‌مانم... - انقدر مزخرف نگو... درمانت می‌کنیم! - هرچه شما بگویید قربان، از شما هم بسیار سپاسگزارم اما خودمان هم می‌دانیم... مرگ که از راه برسد کاری از دست کسی ساخته نیست. دکتر پانزده دقیقه‌ای روی سر یفیم می‌ماند و به او رسیدگی می‌کند؛ سپس بلند می‌شود و می‌گوید: - هیچ کاری از دست من ساخته نیست...  باید به بیمارستان منتقل شوی تا عملت کنند. همین الان راه بیافت... حتما باید بروی! کمی دیروقت شده و توی بیمارستان کسی بیدار نیست اما مشکلی نیست، بهت یادداشتی میدهم و سفارشت را می‌کنم. می‌شنوی؟ پلاگیا می‌گوید: - آقا، آخر با چه وسیله‌ای برود به شهر؟ ما که اسب نداریم. - اشکالی ندارد، از ارباب خواهش می‌کنم به شما اسب بدهد. دکتر می‌رود، شمع خاموش می‌شود و دوباره صدای «بوو-بوو-بوو» به گوش می‌رسد... نیم‌ساعت بعد ارابه‌ای که ارباب فرستاده تا یفیم را به بیمارستان ببرد، به آنجا می‌رسد. یفیم آمادۀ رفتن می‌شود و می‌رود... صبح روشن و دلپذیر از راه می‌رسد. پلاگیا خانه نیست: به بیمارستان رفته تا از وضعیت یفیم مطلع شود. بچه‌ای در جایی گریه می‌کند و وارکا می‌شنود کسی با صدای خود او می‌خواند: - لالایی کن، لالایی برات آواز می‌خونم... پلاگیا بر می‌گردد؛ صلیب بر سینه‌اش می‌کشد و نجواکنان می‌گوید: - دیشب سعی کردند نجاتش دهند اما صبح به رحمت خدا رفت... روحش شاد، در آرامش ابدی باشد... گفتند دیر به بیمارستان رسید... باید زودتر فکری می‌کردید... وارکا به جنگل می‌رود و می‌زند زیر گریه، اما ناگهان یک نفر چنان محکم به پس گردنش ضربه‌ای می‌زند که با پیشانی به درخت توس برخورد می‌خورد. چشمانش را که باز می‌کند، ارباب کفش‌دوز را مقابلش می‌بیند که می‌گوید: - چه غلطی می‌کنی دختره هرزه آشغال؟ بچه گریه می‌کند و تو خوابیده‌ای؟ محکم گوشش را می‌کشد و می‌پیچاند، وارکا سرش را تکان می‌دهد تا خواب از سرش بپرد، گهواره را تاب می‌دهد و دوباره لالایی می‌خواند. هالۀ سبز و سایه‌های شلوار و قنداق بچه بالا و پایین می‌روند و به سمتش سوسو می‌زنند و خیلی زود بازهم ذهنش را احاطه می‌کنند. باز هم جاده‌ای می‌بیند که از گل‌وشل و لجن پوشیده شده و مردمی که بر پشت خود کوله دارند و سایه‌ها که همگی روی زمین افتاده و به خوابی عمیق فرو رفته‌اند. وارکا به آنها که نگاه می‌کند، خوابی شیرین تمام وجودش را می‌گیرد؛ دلش می‌خواهد با لذت تمام دراز بکشد اما مادرش پلاگیا می‌آید کنارش و مجبورش می‌کند عجله کند. هر دو عجله دارند که زودتر به شهر برسند و کاری پیدا کنند. مادر از عابران گدایی می‌کند: - شما را به خدا کمکی بکنید! محض رضای خدا به من صدقه‌ای بدهید! صدایی ناآشنا پاسخ می‌دهد: - بچه را بده اینجا! بچه را بده! این بار همان صدا، عصبانی و خشن می‌گوید: - دختره بدبخت مردنی، باز خوابیدی؟ وارکا از جایش می‌پرد و به دور و برش نگاهی می‌اندازد و متوجه می‌شود که اوضاع از چه قرار است: نه جاده‌ای در کار است، نه پلاگیا و نه عابری، فقط وسط اتاق، زن ارباب ایستاده، که آمده به بچه‌اش شیر بدهد. در فاصله‌ای که زن چاق و تنومند ارباب به بچه شیر می‌دهد و ساکتش می‌کند، وارکا ایستاده، به او نگاه می‌کند و منتظر است ببیند کِی کار او تمام می‌شود. پشت پنجره هوا کم‌کم رو به روشنی می‌رود، سایه‌ها و هاله‌ سبز روی دیوار، کم‌کم به شکلی مشهود محو می‌شوند. چیزی به صبح نمانده. @ashkandaneshmand

از کتاب «جان دل» گزینش و #ترجمه‌ داستان‌های کوتاه آنتون چخوف از متن روسی: #اشکان_دانشمند✍🏻 #اشکان_غفاریان_دانشمند خواب آلوده СПАТЬ ХОЧЕТСЯ ۱۸۸۸ قسمت اول 👇 نیمه‌های شب است. نیانکا وارکا، دختربچه‌ای سیزده‌ساله، گهواره‌ای را که در آن بچه‌ای خوابیده، تاب می‌دهد و برایش لالایی می‌خواند: لالایی کن، لالایی برات آواز می‌خونم مقابل شمایل مقدس، چراغی سبزرنگ روشن است؛ از گوشه‌گوشۀ اتاق، روی بند، قنداق بچه و شلوارهای بزرگ سیاه‌رنگ آویزان است. از چراغ تا سقف اتاق، هاله‌ای بزرگ و سبزرنگ پخش شده و قنداق بچه و شلوارها، سایه‌های دورودرازی بر بخاری و گهواره و وارکا می‌اندازند... نور چراغ که به سوسو زدن می‌افتد، هالۀ نور و سایه‌ها جان دوباره می‌گیرند و به حرکت در می‌آیند، گویی که باد به آن‌ها وزیده باشد. هوای اتاق خفه و مملو از بوی سوپ کلم و لوازم کفاشی‌ست. بچه گریه می‌کند. مدتی‌ست که از شدت گریه صدایش گرفته و خسته شده است اما باز هم سر و صدا می‌کند و مشخص نیست چه زمانی می‌خواهد آرام بگیرد. وارکا خوابش می‌آید. چشمانش بسته می‌شود، سرش پایین میفتد، گردنش درد می‌گیرد. نه پلک‌هایش را می‌تواند تکان دهد نه لب‌هایش را و به نظرش می‌آید که صورتش چروک افتاده و کرخت شده و سرش مثل سر سنجاق کوچک شده است. لالایی می‌خواند: - لالایی کن، لالایی برات فرنی می‌پزم داخل بخاری جیرجیرکی داد و فریاد می‌کند. پشت در اتاق کناری، ارباب و شاگردش آفاناسی خروپف می‌کنند... گهواره صدای جیرجیر پرگلایه‌ای راه انداخته و وارکا هم همچنان لالایی می‌خواند – و در دل این شب، همۀ این صداها در هم تنیده می‌شوند و موسیقی خواب‌آوری را به گوش می‌رسانند که شنیدنش در بستر خواب، بسیار خوش‌آیند است، اما حالا این موسیقی برای وارکا چیزی بجز آزار و عذاب نیست زیرا خواب‌آلوده‌اش می‌کند و او اجازه ندارد بخوابد؛ اگر خدای نکرده، وارکا خوابش ببرد، آن‌وقت ارباب او را کتک می‌زند و خردوخمیر می‌کند. چراغ سوسو می‌زند. هالۀ سبز و سایه‌ها به حرکت در می‌آیند و هرطور که شده راهشان را به چشم‌های نیم‌بسته و بی‌حرکت وارکا باز می‌کنند و در ذهن خواب‌آلودش، رویاهای مبهمی را شکل می‌دهند. ابرهای تیره را می‌بیند که در آسمان همدیگر را به حرکت در می‌آورند و مثل یک بچه فریاد می‌زنند، اما بادی شروع به وزیدن می‌کند، ابرها محو می‌شوند و وارکا چشمش به جادۀ بزرگی می‌افتد که پوشیده از گل‌وشل و لجن است؛ در جاده گاری‌هایی پشت سر هم حرکت می‌کنند و مردمی کوله‌برپشت، افتان و خیزان راه می‌روند و سایه‌هایی پس‌وپیش می‌شوند؛ دو طرف جاده، از میان مه سرد و غلیظ، جنگل نمایان است. به‌یکباره مردم کوله‌برپشت و سایه‌ها بر زمین گل‌آلود می‌افتند. وارکا می‌پرسد: «چرا اینطور شد؟» و به او پاسخ می‌دهند: «خوابمان مي‌آید، خواب!» و به خوابی عمیق و شیرین فرو می‌روند اما روی سیم‌های تلگراف، کلاغ‌ها و زاغ‌ها مثل یک بچه فریاد می‌زنند و سعی می‌کنند از خواب بیدارشان کنند. وارکا چشم باز می‌کند و خودش را در اتاق تنگ و تاریک و گرفته می‌بیند و باز لالایی می‌خواند: - لالایی کن، لالایی برات آواز می‌خونم پدر مرحوم وارکا، یفیم استپانوف روی زمین به خود می‌پیچد. وارکا او را نمی‌بیند اما می‌شنود که چطور پدرش از درد روی زمین به خود پیچیده و ناله می‌کند. به قول خودش، «فتق سر به سرش می‌گذاشت» درد چنان شدید است که نمی‌تواند حتی کلمه‌ای به زبان بیاورد، فقط هوا را فرو می‌برد و دندان‌هایش را مثل ضربه‌های طبل به هم می‌زند: - بوو-بوو-بوو-بوو ... @ashkandaneshmand

جرج اورول (۱۹۵۰-۱۹۰۳) برای نوشتن دو اثر مزرعه حیوانات و ۱۹۸۴ بین مخاطبان ادبیات داستانی شناخته می‌شود، اما او در مبارزه علیه نظام فاشیستی فرانکو در اسپانیا نیز نقش‌آفرینی کرد و جراحاتی ترمیم‌ناپذیر را متحمل شد. اورول در این کتاب کوتاه، با زبانی نظری، به بررسی فاشیسم و دموکراسی می‌پردازد. #کتاب 📚 @ashkandaneshmand

آه ای روح، حالا زمان آن رسیده است که پر بگشایی به سرزمین خاموشی و بی‌کلامی؛ دور از درس و کتاب، دور از فریب و نیرنگ، امروز درس
آه ای روح، حالا زمان آن رسیده است که پر بگشایی به سرزمین خاموشی و بی‌کلامی؛ دور از درس و کتاب، دور از فریب و نیرنگ، امروز درس خود را داد و از خاطر هستی پاک شد. تو باز هم پدیدار می‌شوی، خاموش و حیران و در اندیشۀ آنچه بدان عشق می‌ورزی؛ شب، خواب، مرگ و ستارگان. کسانی‌که صرفاً اعتقاد دارند و فکر نمی‌کنند، از یاد می‌برند که مدام خود را در معرض حملۀ بدترین دشمنشان قرار می‌دهند: دشمن تردید. هرجا که باور و اعتقادات حکم‌فرما شود، شک و تردید در پس‌زمینه به جریان می‌افتد. اما افرادی که فکر می‌کنند، تردید را با آغوش باز می‌پذیرند. برای آنها تردید به مثابۀ سنگی است که پایشان را روی آن می‌گذارند و دانش خود را بالا می‌برند. . . . از کتاب «یافتن معنی در نیمه‌ی دوم عمر» اثر جیمز هالیس با ترجمه‌ی اشکان دانشمند چاپ هجدهم نشر بنیاد فرهنگ زندگی #ترجمه از انگلیسی: #اشکان_دانشمند✍🏻 #اشکان_غفاریان_دانشمند @ashkandaneshmand

شجاعتت، در حافظه‌مان، رشته‌ای بلند از پرنده‌هاست گور نمی‌توانست هرگز تو را نگه دارد زندگی و مرگ به یک اندازه شرمسار و ناامیدم کرده‌اند شرمنده‌ام که چمن‌های روی قبرت تو را نمی‌شناسند بیا، بگذار برایت از شرم‌هایم بگویم زمان با ما چه کرده؟ این ظالمان چه کرده‌اند با زمین؟ و این رودخانه، این رود خروشان زنان سیاه‌پوش قرار است به ‌کجا بریزد؟ . . . بخشی از یکی از شعرهای نجوان درویش، شاعر فلسطینی زاده‌ی ۱۹۷۸ #ترجمه از انگلیسی #اشکان_دانشمند✍🏻 #اشکان_غفاریان_دانشمند @ashkandaneshmand