៸៸ いちご🍓
Open in Telegram
2 642
Subscribers
+124 hours
+1387 days
+17930 days
Posts Archive
2 642
Repost from N/a
//حالا که دیگر نمیدانم چقدر از من باقی مانده، ناگهان عاشقم شدهای؟
آنها فکر میکنند که من یک دیوانهام. اهمیتی ندارد. من باز هم میخندم. به نوعی احمقانهترین اتفاق زندگیام اکنون رخ داده است. او به من میگوید مرا دوست دارد. بلندتر میخندم. آنقدر بلند میخندم که چشمهایشان کم کم رنگ ترحم به خود میگیرد. فکر میکنند من دیوانه شدهام. شاید که دیوانه شده باشم. اما این جمله آنقدری برایم خندهدار است که نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم. از کجا باید بفهمم راست میگوید؟ از لرزش صدایش؟ از چشمهایی که حالا پر از نگرانی شدهاند؟ یا شاید از بغضی که صورتش را دربر میگیرد. آدمها وقتی میترسند کسی را از دست بدهند، عجیبترین چیزها را میگویند. حتی ممکن است ناگهان یادشان بیفتد که دوستت دارند. او میترسد مرا از دست بدهد؟ باز هم میخندم. در این شرایط، نخندیدن واقعا دشوارترین کار ممکن است. زمانی که جان میدادم رها شده بودم و اکنون، یادشان افتاده که باید این مرده را دوست داشته باشند. نمیخواهم کسی مرا دوست داشته باشد. لبخندم ناگهان میمیرد. دلم نمیخواهد این جمله را بعد از این همه وقت از زبان کسی بشنوم. نفسهایم که سنگین میشود او هم همانند بقیه از من دور میشود. حالا که دیگر نمیدانم چقدر از من باقی مانده، ناگهان عاشقم شدهای؟ چقدر احمقانه. دنیا پر از احمقهای دیوانه است. اوه، راستی، شاید واقعاً دیوانه شده باشم. چون تنها چیزی که بیشتر از «دوستت دارم» خندهدار است، این است که زمانی فکر میکردم شنیدن همین دو کلمه میتواند همهچیز را درست کند.
2 642
هنوز درِ این دنیای کوچیک رو باز نکردین؟ یه سر بزنین، شاید بین این همه کلمه، چیزی دقیقاً برای شما نوشته شده باشه.
2 642
Repost from N/a
//ـ«و فکر کنم همین بهترین دلیل برای خوب بودنشه.»
ـ«فکر کنم گشنشه.» لبخندی به بچه گربه زدم. ـ«نه، به نظرم فقط داره نقش بازی میکنه.» نگاهی به چشمان مظلوم بچه گربه انداخت. ـ«خب… شاید یکم هم گرسنه باشه» صدای خندهام فضای اتاق را پر کرد. بچه گربه، انگار که از این خنده ناراحت شده باشد، خودش را بیشتر به دستان من چسباند. ـ«ببین! قهر کرده.» ـ«گربهها قهر نمیکنن.» ـ«این یکی میکنه.» ـ«از کجا مطمئنی؟» دستم را آرام روی سر بچه گربه کشیدم. ـ«چون منم وقتی ناراحتم، دقیقاً همینطوری رفتار میکنم.» ـ«یعنی با پنجه به همه حمله میکنی؟» ـ«نه.» دوباره خندیدیم. بچه گربه که احتمالاً از این همه سروصدا خسته شده بود، چشمهایش را بست و همانجا، میان دستان من، آرام گرفت. صدایم آرام بود. ـ«دیدی؟ بالاخره آروم شد.» ـ«فکر کنم از اول هم آروم بود. ما زیادی بزرگش کرده بودیم.» اینبار چیزی نگفتم فقط با لبخند به گربهی کوچک میان دستانم نگاه کردم. شاید راست میگفت. شاید زندگی همیشه آنقدرها هم پیچیده نبود. نگاهی به بچه گربه انداختم. ـ«میدونی؟ فکر کنم امروز، روز خوبیه.» ـ«چرا؟» ـ«نمیدونم.» کمی مکث کردم و بعد لبخندم بزرگتر شد. ـ«و فکر کنم همین بهترین دلیل برای خوب بودنشه.»
2 642
,, پشتِواژههـا ֶָ ☁️ 𓏲ּ.اگر اهل خواندن جملههایی هستی که گاهی بیشتر از یک ساعت حرف زدن با کسی آرومت میکنن، اگر بعضی نوشتهها رو چند بار میخونی چون هر بار یه حس تازه ازشون میگیری. اینجا همون جایی باشه که باید بمونی :") کلمهها اینجا فقط نوشته نمیشن؛ گاهی زندگی میشن. @written_silence_nava_A ,, @written_silence_nava_A
2 642
Repost from 𝐩𝐞𝐫𝐥𝐞𝐫𝐨𝐮𝐠𝐞༘˚ּ ֶָ֢.
شاید تغییر خیلی ترسناک باشه، شاید مطمئن نباشم از آینده، شاید خیلی سخت باشه مسیری که انتخاب کردم؛ امــا شاید بتونم و از پسش بر بیام پس هرجوری شده ادامه میدم…
(عکس اختصاصی میباشد😌)
2 642
Repost from 𝐩𝐞𝐫𝐥𝐞𝐫𝐨𝐮𝐠𝐞༘˚ּ ֶָ֢.
🚲ᯓ⋆.ೃ
یکسری کارها رو وقتی بعداز مدتهای طولانی انجام میدی، میبینی عـــه دقیقا همون حس و حال رو داره برات؛ توی این شلوغی زندگی به نظرم خوبه گاهی برگردیم عقب و ببینیم چه چیزهایی حالمون رو خوب میکردن، شاید بازم انجامش لذت بخش باشه!
