ثمین با "ث"
Open in Telegram
1 522
Subscribers
No data24 hours
-97 days
-7130 days
Posts Archive
1 522
واقعا اینکه میگن باید اطرافیانت باهات سازگار باشن خیلی مهمه. فرض کن سری پیش سر جنگ داشتم شوخی میکردم، یهو یه جمعیتی ریختن سرم که تو چرا خنده هستریک داری؟ داری باعث گسترش تنش و اضطراب میشی.
حالا من کجا بودم؟ ایران. اونا کجا بودن؟ آمریکا.
یعنی تو اون شرایط از وسط خاورمیانه باید حواسم رو جمع میکردم به اونی که تو آمریکاست استرس وارد نکنم. وضعیت عجیبی بود.
1 522
Repost from زوربای صورتی🎀
تهش که موشک بخوره هم ما میمیریم هم اونایی که میگن با جنگ شوخی نکنید. حداقل ما یکم قبلش کصکلک کردیم خندیدیم.
1 522
تلفات جنگ بین کسایی که با مشکلات شوخی میکنن و گروهی که میگن از درد جوک نسازید از تلفات جنگ موشکی بیشتره.
1 522
لطفا آموزشگاههای رانندگی زودتر گواهینامه تانک رو فعال کنن ما فرصت تمرین داشته باشیم. زشته فردا پسفردا نتونیم یه دوبل با فاصله ۴۵سانت با تانک بزنیم. کسر شانه.
1 522
حالا الان رو نبینید راحت حرف میزدید، یه مدت ملت متوجه کسایی که با مشکلات شوخی میکنن نبودن، به ازای هرجملهای که اینا میگفتن یه جنگ دیگه هم رخ میداد چه شما چرا شوخی میکنید مگه درک ندارید؟
1 522
سه تا موتور که روشون اسپیکر بستن و صوت پخش میکنن با پرچم ایران و اسرائیل تو خیابونن.
هیچچیزی تو این شهر قابل پیشبینی نیست.
1 522
اصفهانیا رو از چی میترسونید؟ اونا واسه برد سپاهان جمع شدن میدون نقش جهان دارم میرقصن. این جماعت رو با هیچی نمیشه ترسوند.
1 522
اصفهانیایی که از ورزشگاه برمیگردن پرچم ایران گرفتن بیرون ماشین جیغ میکشن. اصفهان یه قاره دیگهاست.
1 522
انقدر هی گفتید رژیم بگیریم، تغییر کنیم و نگرفتید که الان خودش داره همهمون رو باهم ریست میکنه.
1 522
توروخدا دیگه کسی ما رو ۵ صبح بیدار نکنه بگه برو دانشگاه. من تا صبح تو صف پمپ بنزینم خستهام.
1 522
انقدر هی بنزین نزدیم و بابام گفت برگشت میزنیم که بیا الان باید آخرین دقایقمون رو تو صف بمونیم.
1 522
بنده خدا دایی بابام اومد ایران امشب واسه خودش تولد بگیره، نمیدونست قراره تا تولد سال بعدش موندگار شه همینجا.
1 522
بابام دیروز نون خریده بود، تو آسانسور هرچقدر به همسایه تعارف کرده که چندتا بردارید، برنداشته. امروز رفته ۱۵ تا نون گرفته، برده در خونه همسایه داده بهشون چون دیروز بوی نون تازه به مشامشون خورده و شاید دلشون میخواسته.
1 522
تو فاصله آشپزخونه تا اتاقم، ۳ بار پام خورد تو کابینت و میز و دیوار. قشنگ مصداق بارزِ دستای منو ول نکن که تعادل ندارمم.
1 522
من و دوستم وقت نمیکنیم باهم یه کافه بریم و سه ماهه همدیگه رو ندیدیم ولی خب تو پیویمون دیتیل سفر دور دنیا رو میچینیم و سر تعداد اتاق بحث میکنیم که انگار ساعت ۴صبح پروازه.
1 522
مامانم اومد در اتاقم رو باز کرد، یه لیوان گلگاو زبون گذاشت رو میز گفت اینو بخور بلکه یکم کمتر استرس داشته باشی. بعدم رفت.
این دیگه آخرین تلاشش برای فیکس کردن زندگیم بود.
