تبادر.
Closed channel
📌تَبادُر؛ میدان مبارزه؛ آنجا که ثابت کرد سگ جانم و صد جان. هرچه هست از آنِ من است؛ تند نروید، منظورم به مطالب اینجا بود. برای روزهای زرد: @shadmusic1401 ۩ My summary: •law & gym 🫂🕯️ •Network Marketing •Presenter | 02 | مُتعهد | N💛 |
Show more335
Subscribers
No data24 hours
-247 days
-3230 days
Posts Archive
335
هوای این ساعت از شمال، هوای بی بند و باری در چارچوب آموزههای مقدس اسلام است. منتها اگر خانوادهتان تعلیم دیدهی اسلام است، پیشنهادم در این هوا برای شما دوست عزیز، خودکشیست.
335
پیله نباشید. کاش واقعاً پیله نباشید. آدمها به اندازهی علاقهشون براتون وقت میذارنو بنظرم که باید آدم متقابلی باشید. شاید یسری واقعاً میل به صمیمیت ندارن. شاید اصلاً حوصلهی رفاقتای جدیدو معاشرتهای طولانیرو ندارن. شاید نیاز به ارتباط محدود دارن و اینطوری خوشحالترن که از دور دوستت باشن. آدمهارو بشناسید بعد توقع بسازید. منم که به در میگم تا دیوار بشنوه. مچکر.
335
به مقصدِ جایی توو مسیر بود. ازینجا زنگ زدم میگم حالا که توو ماشینی، طوری که راننده نفهمه من گفتم، بلند بگو: «پشت فرمونم، مامانمینام کنارمن، برسم خونه زنگ میزنم.»
بلند گفتو با لحن خودشو ریاکشنی از راننده که به شکل رمزی میگفت، تا اونجا که نفس داشتم خندیدم. بار دوم گفتم بلند بگو: «لعنتی این ماشین رو بهروییم هرچی بوق میزنم نمیره.»
بلند گفت: پشت چراغ قرمزم، ماشین رو به روییم هرچی بوق میزنم نمیره. شنیدی صدای بوقو؟
همزمان با این حرفش راننده برای اثباتِ این دروغ، بوق زد...
اینبار جفتمون خندیدیم.
335
چه اتفاقی میوفته که حس میکنید استوری گذاشتن توو واتساپ و اینستاگرام جالبه؟ مثلاً خیلی فالورای گولاخو توو کفی دارین یا چی؟
335
واقعا چرا وقتی میخوام در کیسه ی آشغالو گره بزنم اول توشو بو میکنم؟جز بوی گه انتظار دیگه ای دارم یعنی؟ بوی گه دوست دارم؟ چرا پس؟ أه.
335
باید صبر کنم. حس میکنم به جایی یا چیزی تعلق ندارم. «تعلق داشتن باید قشنگ باشه» و این جمله رو درحالتی میگم که تنها به گوش شنیدم. مهم نیست چند سقف برای پناه گرفتن یا چند اتاق برای خوابیدن اطرافت باشه، تعلق که نداشته باشی توو همشون غریبهای. با خودم فکر کردم که همین حالا اگر توو خونهی آپارتمانی بابا باشم یا خونهی ویلاییِ عزیز، کجا مرهمیه برای احساس غریب بودن؟ تصور کردم. زیر سقف یکی از اتاق های اون آپارتمان، کنار گلدونهای سفالیم، توو نورهای رنگی، روی صندلی چرخدارم و زل زده به عکسهای بچگیم. راضیام؟ سری به علامت منفی تکون دادم. تصور کردم روی تختِ یکی از اتاق های خونهی عزیز، روی بالشتِ مورد علاقم، زیر تک لامپِ سفید، زل زده به دهها عروسکِ رو دیوار؛ راضی ام؟ روی این مبل، توو تاریکی و زل زده به استیکر گربهی لپتاپم چی؟ توو حیاط، زیر درخت انجیر، با دمپاییهای پنج سایز بزرگتر، زل زده به گربهی خیابونی چی؟ راضیام؟ با تصورات بیشتر سرم رو درد نیوردم. بذارید متقابلاً برای شماهم همینکارو کنم. کوتاه بگمو شیوا؛ هیچکدوم ازینها متعلق به من نیست. اگر ازین شهر کوچ کنم به اون شهر، اگر ازین میدون بپرم به اون میدون و حتی اگر برسم ازین خونه به اون خونه، احتمالاً میبینم که در هیچکجا، هیچکس نمیتونه واژهی تعلق رو در پاچهم بندازه. شاید تقاضا کنید اعتراض کنم! اما احتمالا اگر شغل شریف وکالت مورد علاقهام نبود، حتماً در مرحلهی دوم به رمالی روی میوردم. اونها قراره بگن: «وقتی روستا درحال سوختنه، تو بهفکر شونه کردن موهاتی؟!». من هم باید بگم روستا و شما باهم به جهنم! البته که در دلم. باید صبر کنم. اگر هم پیشنهاد میکنید زورِ بازو تقدیمشون کنم، باید یادآوری کنم که بز اگر عصای چوپانو بشکونه، نتیجهش تلف شدنِ خودشه. پس باید بیشتر صبر کنم. باید بتونم تا روزِ تعلق داشتنم زنده بمونم. باید تهران، دوربین، آدامس خرسی، چوبشور، آفتابگردون، آینده، من، یادم نرن. باید صبر کنم. باید دووم بیارم. باید بیشتر صبر کنم. باید.
