پدرِ گربه های شهر
Open in Telegram
429
Subscribers
No data24 hours
-147 days
-4330 days
Posts Archive
تنها کار ترسناکی ک کردم این بود ک پدر بزرگم ک آلزایمر داشت رو سعی کردم بترسونم.
تور سفید رو خودم انداخته بودم و اون فقط میخندید.
اداهای من:
قبلا حدود ۴سال پیش یک اکیپ بودیم گپ داشتیم آخر شبا درمورد روح و جن بلاب لاب حرف میزدیم.
به زور دوستامو جمع کردم از اون تخته چوبی ها نیس اسمش یادم رفت از اون درس کردیم با شمع و اینا بعد چیزی نشد ولی الکی گفتم که اره فلان صدارو شنیدم ینی تا حالا اینقدر دوستامو نترسونده بودم خیلی باحال بود اونم ساعت ۳ شب بود طبقه پایین خونه که نصف و نمیس ینی خیلی گاد بود ریکشناشون
یادمه یک بار مسافرت بودم بعد آخر شب تو جاده بودیم پشت وانت🤡
کلی بچه دورم بود منم نشستم درمورد جن براشون گفتم.
