381
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-1730 days
Posts Archive
381
يه وقتى كه عصبانى نبودى از منبر بلند و جاى رفيعى كه توى ذهنت نشونده بوديش بيارش پايين، بعد نگاه ميكنى و ميبينى انگار ديگه چيز زياد مهمى باقى نميمونه كه درگيرش باشى
381
همه ميخوان به آدم آشفته مشورت و دلدارى بدن، در صورتى كه شايد اون آدم فقط بخواد نگاهش كنى، بهش گوش كنى و برى
381
رنج زيادى خواهيد برد و بعد از زمانى طولانى به نقطه اى خواهيد رسيد كه به تمام آنهايى كه از كنارتان گذشتند حق مى دهيد، شايد دوباره راضى به ديدنشان نباشيد همانطور كه مايل به مثل قبل بودنتان نخواهيد بود، اما در آن نقطه به خوبى خواهيد فهميد چيزى براى بخشيدن وجود ندارد، همه فقط زندگى كرديم در دنيايى كه كامل نيست
381
فامیل و دوست و دشمن برای قبل از بلوغه، آدم که قد میکشه دیگه فقط چندتا آشنا میبینه و یه عده غریبه
381
تلاش برای یادآوری دوستیت به کسی که نیاز به دشمن داره هیچ کمکی بهش نمیکنه، باید بهش بخشید و رد شد
381
حتی اگر در اوج قلهی زندگی هم وایساده باشی، باز هم گاه و بیگاه سردی حفرهای خالی توی قلبت تیر میکشه، بخاطر همهی صمیمیتهای رها شده، بخاطر همهی دوستیهایی که برای خاطرهشدن عجله داشتن، و برای تمامی خوشیهایی که اونقدر زود گذشتن که به راحتی میشه در حقیقتشون تردید کرد، ولی هر چقدر هم که از زندگی بگی و بخونی و بنویسی باز باید بهش برگردی، برای زندگیکردن فقط باید زندگی کرد، با بیوقفه دلنبریدن از اینهمه فرداهای ممکن و بیتضمین، و هنوز خستهنشدن از تمامی همین تحملکردنهای ممتد و مستمر، با واقعیت که نمیشه کشتی گرفت، یعنی میشه، اما همهی مسابقهها که داور ندارن
381
گاهی در حق آدمهای اطرافم بیانصافی میکنم، و برای آدم خستهشونده همیشه بهونهای هست، گناهانشون رو بزرگ میکنم تا دلیل متقاعدکنندهتری برای دوربودن ازشون داشته باشم، در حالی که واقعیت سادهست؛ دیگه چیز زیادی برای دادن یا گرفتن ندارم، اما از اینهمه خلوت چی میخوام؟ هیچی، اون چیزی که میخوام دقیقا همینه، یک هیچ ساده، مدتی پیش خواب دیدم که توی هوای ابری و گرفتهای جایی دور از خط ساحل نشستم و با تعجب به بقیهای نگاه میکنم که توی اون بیآفتابی، کنار دریا میون هم میلولیدن و سرگرم بودن، یکهو یه موجی به اندازهی یک ساختمون بزرگ، وحشیانه و با سرعت به ساحل نزدیک شد و همهچیز رو توی خودش بلعید، سرعتش غیرمعمول بود، به کسری از ثانیه به چند قدمی من رسید، جلیقهای نزدیکم بود، اما درست همون موقعی که خواستم دست ببرم و برش دارم کارم بنظرم احمقانه اومد، دستم رو پسکشیدم و فقط چشمام رو بستم، بعد از اون دیگه هیچ صدایی نبود، هیچی، تنها چیزی که باقی مونده بود یه حس کمرنگ و آرومی بود از غوطهوربودنی بیهدف، یک هیچ ساده
381
بالاخره یه روزی میفهمی که میتونی از خیلی چیزا دلسرد باشی یا دوستشون نداشته باشی، ولی با اینحال خیلی عادی به زندگیت ادامه بدی، شاید بلوغ اصلا همین باشه، درک این واقعیت که افکار و احساسات تو، هرچقدر هم که درست باشه، ذرهای از واقعیت دنیا کم نمیکنه
381
هر وقت دلتون گرفت تا سيصد بشمريد، دلتون باز نميشه ولى عوضش واسه پنج دقيقه هم كه شده حواستون پرت ميشه
381
اگر جاى خوبى نيستى در نهايت بايد جابجا بشى، بعيده زمين با اين همه سنگينى بخاطر تو تكون بخوره
