381
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-1730 days
Posts Archive
381
امشب نه خودتون رو به چُوسک بدین نه دیگران رو، اگر مست میکنید آروم مست کنید بشینید یه گوشه نه خودتون رو بدبخت کنید نه دیگرانرو،
آخه این پولی که با بدبختی به دست میاری یا برات میارن رو که نباید بدی تق تق که، اروم بگیرید. مرسی
381
کنت اسپونویل تو یه سخنرانی حسابی به مفهوم امید حمله میکنه، اون معتقده امید، خواستن چیزیه که نیست، چون اگر بود دیگه نیازی نداشتی بهش امیدوار باشی، و یا اینکه امید معمولا طلبکردن چیزیه که حتی در دایرهی توان ما هم نیست، هیچکس نمیگه امیدوارم برم سر یخچال آب بخورم، چون این امید نمیخواد، فقط باید بلندشی بری سر یخچال، ولی میگی امیدوارم فردا هوا آفتابی باشه، چون نمیتونی بگی میخوام فردا هوا آفتابی باشه، چون هوای فردا به خواستن و نخواستن تو نیست، به همین سادگی، وقتی معنی کلمات رو ندونی هم خودت رو میذاری سر کار، هم بقیه رو، غافل از اینکه آدمها خیلی قبلتر از اون که خودشون گم بشن، معنای کلماتشون رو گم میکنن، خلاصه که ناامیدی اونقدرام بد نیست، که اصلا شاید عین عقل و تدبیر باشه، فقط این وسط ممکنه گاهیم خستهشی، که اونم عیب نداره، تا وقتی که شب هست بازم میشه ادامه داد، میشه برای چند لحظه هم که شده توی خلوتش نشست و هیچی نگفت، یا توی سیاهیش آروم گرفت و هیچکاری نکرد، هر بار که خسته میشم یاد اون جملهی گلستان میوفتم، همونی که برای سیمین نوشت: «همهمون کرم یه مردابیم» فعلا فقط غلت بزن
381
اين همه فرشته ى آسمونى به چه درد ميخوره؟ يدونه بس بود، فقط يدونه كه گاهى ميزد روى شونه ت ميگفت نكن، نرو، نگو، پشيمون ميشى
381
بنظرم اگر واقعا منصف باشى هيچوقت احساس بدبختى نميكنى، و احساس خوشبختى هم، كامو خيلى وقت پيش گفته بود كه نتيجه درك درست از هرچيزى بى تفاوتيه، يه بى تفاوتى آروم
381
اخیرا انگار مدام دارم از نقطهای دور به خودم نگاه میکنم، زمانی و مکانی با هم، انگار که مثلا جایی حوالی هشتاد سالگیم نشستم لبهی تراسی و دارم امروزمرو رصد میکنم، وقتی این حال بهم دست میده، یعنی وقتی از اون سالهای سال بعد به امروزم نگاه میکنم، تمام حال و روز الانم تبدیل میشه به روزگاری که لاجرم باید سپری بشه، از اونجا دارم به خودم میگم احمق سخت نگیر، ولش کن، بذار بگذره، انگار دیگه هیچکدوم از جزئیات آزاردهندهی الانم مهم نیست، حتی اشتباهاتم، همهشون بنظر قابل درک میرسن، تنها چیزی که هست فقط زمان و دورانیه که محکوم به سپری شدنه، همین، انگار که همهی اتفاقهای مهمتر قراره بعدها بیوفته و من هنوز ازش بیخبرم، یکجور امید قاطع، ولی درست همون موقعم هست که سایهی یه حس سردی و بیرنگی میوفته به روزگارم، انگار همینطور که دارم اکنونم رو تجربه میکنم همزمان هم دارم توی هشتاد سالگیم میبینم که چقدر این روزهام کمرمق و رنگ پریدهن، ولی خب باز سعی میکنم حواسمرو پرت کنم، شاید کامو راست میگفت، اینکه اگر زیاد به زندگی فکر کنی اونوقت فرصت زندگی کردنرو از دست میدی
381
قسمتی از وجودم هیچوقت بزرگ نمیشه، همون قسمتی که هنوزم با نزدیک شدن پنجشنبه و جمعه ذوق میکنه، حتی اگر قرار باشه تمامشرو از اتاقش بیرون نیاد
381
باید یاد بگیریم به تمام کسایی که با ما اختلاف نظر و سلیقه دارن احترام بگذاریم و از پنجره پرتشون کنیم بیرون
381
نهايت بايد عكسى بودم جامونده لاى كتابى قديمى ته گنجه اى چوبى توى زيرزمين، بيشتر از چيزى كه ميخواستم آفريده شدم
381
پرسید در جواب همیشه شاد و برقرار باشید چی بنویسم؟ گفتم بنویس نمیشه، پاشد رفت، یادم افتاد یه بار از کامو پرسیده بودن مورسوی رمان بیگانه چرا انقدر عجیبه؟ کامو جواب داده بود عجیب نیست، فقط بلد نیست اغراق کنه
381
همه چیز به همون سرعتی که معنا میگیره معناش رو از دست میده، بنظر این یکجور رسم و قانونه، هیچ چیز مثل قبل باقی نمیمونه چون الان دیگه قبل نیست، الان الانه و خیلی زود هم قراره ناپدید بشه، حتی اگر کاملا بیحرکت بمونی هم چند لحظهی بعدش همون قبلی نیستی، کلی سلول قدیمی توی بدنت مرده، قلبت کمی کندتر یا تندتر میزنه و هوای دیگهای توی ریههات وارد میشه، زندگی در تمام ابعادش مدام از ثبات فرار میکنه، دنیا بیقراره آقا، من و تو که بماند
381
بچه بودم هر وقت مريض ميشدم مامان معجوناى گياهى بى مزه اى درست ميكرد، معجونايى كه با همه ى طعم و بوى بدش حالمو خوب ميكرد، هربار كه يكيشو ميداد بهم زود بوش ميكردم و صورتم درهم ميرفت، هميشه تا اينجورى ميكردم مامان يه چيز ميگفت؛ بوش نكن، فقط سربكش، بعيد ميدونم زندگى بيرحم تر از قبلش شده باشه، قبلش منظورم قديمه، زمان پدربزرگ و مادربزرگم، اونام بدبختيايى شبيه من داشتن، حتى سخت تر، فقط شايد اين همه سعى نميكردن همه چيزو بفهمن، اگر احساس خستگى بيشترى ميكنم احتمالا براى اينه كه زيادى بوش ميكنم، فقط بايد سربكشم
381
بايد توى هر روز يه دريچه اى درگاهى چيزى باشه كه وقتى ازش رد ميشى ديگه توى اون روز نباشى، چند دقيقه اى واردش بشى، تكيه بدى، چشماتو ببندى و توى هوايى كه مال اون روز نيست نفس بكشى
