en
Feedback
پاندورا

پاندورا

Open in Telegram

تراوشات ذهن هورنی و فسرده‌ی من.

Show more
Iran200 637The category is not specified
346
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-430 days
Posts Archive
01 - Marietta Fafouti - Dance With Me Tonight.mp39.22 MB

01 - Şevket Uğurluer - Not Responsible.mp35.49 MB

Brennan Savage - Look at Me Now.mp35.79 MB

01 - Hamid El Shaeri - Tew'idni Dom.mp38.59 MB

07 - O Rappa - Lado B lado A.mp311.88 MB

احساس نمی‌کنم که به جایی تعلق دارم. وصله‌ای هستم که تلاش می‌کنم ناجور نباشم. بزک‌شده، مفید و خواستنی. یه وصله زیبا که برای داشتنش رغبت نشون بدی. روی لبت لبخند میارم و دل پرآشوبت رو سامون می‌دم. این مه و جنگل و صدای زندگی رو برای تو می‌خوامش. تو انگار بهتر و مفیدتر بهره‌مند می‌شی. اگر لبخندت رو پهن‌تر می‌کنه، باشه، من هم لذت می‌برم. نفس عمیق می‌کشم و سعی می‌کنم با بدن خودم یکی باشم. نگاهم کن. باعث می‌شه احساس کنم جای درستی ایستاده‌م. وصلم. رنگی‌ شده‌م. نیستی و تلاش می‌کنم چیز بهتری برای خودم متصور بشم؛ شبیه تکه‌گوشتیه که هر چقدر میجومش، سفت‌تر و هضم‌نشدنی‌تر به‌ نظر می‌رسه. باید تفش کنم.

11 - Acetre - La Dama Coruja Vals.mp39.51 MB

من به تلنگرها نیاز دارم. بدون اون‌ها توی تونلی که برای خودم کندم غرق می‌شم. نیاز دارم که چیزی، کسی، اتفاقی، کلمه‌ای من رو از گردآب بیرون بکشه و به خودم برگردونه. و اون چیز همیشه بیرون من اتفاق می‌افته. زندگی مثل یه رودخونه‌ من رو با خودش می‌بره. من ماحصل همه‌ قلوه‌سنگ‌ها و درخت‌های توی مسیرم. تنها کاری که می‌تونم بکنم اینه که صادقانه به رود اعتماد کنم.

هیچ‌کس من رو آسیب‌پذیر نمی‌خواد. این چیزیه که هیچ‌وقت نتونستم پاکش کنم از ذهنم. همه اتفاقات تهش فقط به این باور صحه می‌ذارن. شبیه ماسل‌مموری شده واسم. چرا نمی‌خواد؟ یا حوصله‌ی آسیب‌پذیر بودنم رو نداره، که درواقع حوصله‌ی خودم رو نداره. یا نیاز به یه آدم قوی داره. نیاز به چیزی غیر از خودم. یا در بهترین حالت قسمتی از من. خودم که به همه خودم نگاه می‌کنم، نمی‌دونم باهاش چیکار کنم. بلد نیستم بغلش کنم. یاد نگرفتم چطور انجامش بدم. همه جا شبیه کودکی که کار بدی کرده و نگران اینه که گیر بیفته، نگرانم که من رو ببینن. و جاهایی که همه‌م رو نشون می‌دم و من رو نمی‌بینن، بیشتر به این فکر می‌کنم که شاید واقعا بعضی قسمت‌های من سیاه شده. دیگه خونی توش جریان نداره و مرده. وقتی به خودم تعلق ندارم، وقتی پاهای خودم جای سفتی نیست، چطور می‌تونم برم اون بیرون و راه برم بین آدم‌ها؟ شاید تعلق چیزیه که در بزرگسالی نمی‌تونه اتفاق بیفته.

photo content

فکر نمی‌کردم وجود داشته باشی. به همه کلمات عاشقانه از بالا نگاه می‌کردم چون مال من نبودند هیچ‌وقت. عاشق‌ها اگر شیاد نباشن، آدم‌های ساده‌لوحی هستند که با کلمات جق می‌زنند. چرا باید یک انسان فانی و ضعیف رو با کلمات بزک‌ش کرد؟ کی رو گول می‌زنید؟ حالا اما توصیفات ترانه‌ها برام آشنا میان. زیر پوستم لمسشون می‌کنم. صدای تو پُروسوسه، مثل شب‌خونی تگرگه. چطور یک صدا می‌تونه وسوسه‌برانگیز باشه؟ الان می‌فهمم. تو، شبیه رقص خرامان برگ توی نسیم می‌مونی؛ همونقدر بی‌صدا و صادقانه روی زمین فرود میای و پاییز رو زیبا می‌کنی. تو، برکه زلالی هستی که حیوون‌ها می‌تونن خودشون رو توش نگاه کنن. آینه‌ی صادقی هستی، برای همین شاید خیلی‌ها نگاهشون رو از تو بدزدند. اما من با اشتیاق بهت خیره می‌شم؛ هم برای تماشای پیچ و خمت، و هم برای دیدن خود واقعی‌م. هَم‌ خوردم، اما در تنهایی‌م تفاوتی ایجاد نشده. همچنان ندارمت. حتی بیشتر از قبل احساسش می‌کنم. تو وجود داری و من ندارمت. شاید این نشونه‌ایه برای من که یه وقت یادم نره تنهایی وضعیت همیشگی انسانه. دلخوشم به اینکه جفتمون به یک ماه نگاه می‌کنیم. این چیزیه که بابتش قدردانم.

15_Елена_Фролова_Когда_я_устану_жить.mp39.81 MB

🤘🏻🎸

photo content

🕺🏻🕺🏻🪩🪩💃🏼💃🏼

Delkash - Ashegham Man.mp313.42 MB

23843882.mp34.82 MB

Damien Rice - Back To Her Man.mp33.69 MB

هر معتادی تو خماری و نشئگی تنهاست. حتی وقتی کنار رفیق نشئه‌ش، سعی می‌کنه با کلمات حالش رو توصیف کنه. ناامید کف دستش رو نگاه می‌کنه و با متاعش حرف می‌زنه. جوابی نمی‌گیره اما می‌دونه اون بیشتر از هر کس دیگه‌ای حالش رو می‌فهمه. بلندبلند حرف می‌زنه تا شاید پژواک صدای خودش توهم تنهایی‌ش رو بپرونه. دنبال ترحمیه که کسی قرار نیست بهش بده. کسی درماندگی‌ش رو ببینه و تایید کنه. اینکه رنجش دیده بشه. وقتی نمی‌تونم قلبت رو از سینه‌ت بیرون بکشم و همراه خودم به گور ببرم، یعنی تمام خواهشم رنج ممتده. چه موقعی که در آغوشت خوابیده‌م، چه وقتی که از شدت دلتنگی گلوم فشرده شده. از درون دارم روی موج‌ها بالاوپایین می‌شم، اما از بیرون هیچ فرقی نمی‌کنه.

وسط هیاهو برای پیرتر شدن، درست همونجایی که فکر می‌کنی طبیعت بهت نگاه کرده چون یه روز دیگه هم زنده موندی، می‌بینی اون لحظه‌ ناب مثل شن از لای انگشت‌هات فرار کرده و تو درگیر رفتن و رسیدن و به‌دست‌آوردن بودی. اون لبخند ماه‌گون روی چمن‌ها رو از دست دادی و هر چقدر هم که دنبالش بگردی دیگه پیداش نمی‌کنی. حواست هست یا خودت رو گول می‌زنی؟ به کی قراره گوش کنم؟ به اون صدایی که تو رو بهم گوش‌زد می‌کنه، یا اونی که بچگی‌ نداشته‌م رو زیر گوشم زمزمه می‌کنه؟ چقدر برای سنگینی سینه‌ت باید ارزش قائل باشم؟ چقدر برای قلب کوچک خودم؟ اگر قرار نیست برای کسی سایه باشم، درخت‌بودنم دیگه چه سودی داره؟