239
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
239
مغزپرتلاطماو،تهیازپربود.
سکوتمیکردازجنسفریاد.
فریادی بهاندازه ی شکستن استخوانهایش.
لبخند میزد اما ..؟
حالتش از چهرهاش گویا بود و
با تو سخن میگفت که کمک میخواهد.
داد میزد که مرا از این چاه عمیق نجات بده.
شاید او فرشته ی نجاتش بود.
در سکوت نگاهش میکرد گویی
چشمهایش توان سخن گفتن داشتن..!
