៹ ꪚ𝒊ꫀ𝒊𝑙𝑙ꫀ âmꫀ (rest)
Open in Telegram
https://t.me/HidenChat_Bot?start=5460029068 ⎾ @th7_2 ⏌ Уважаемый @durov , у нас нет сексуального содержания и тд Мы полностью соблюдали правила телеграма Есть те кто не хочет чтобы мы прогрессирова
Show more1 144
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-530 days
Posts Archive
1 144
Repost from 𝚳𝖺𝗇ꤞ𝖺𝗍𝖺
نامـه ای از کیـم تهیـونـگ، ۳ اکتبـر ۱۹۹۸
به او دچـار بـود، درسـت مثـل پاییـز که همیشـه مبتـلایِ بـاران اسـت، بـارانـی کـه پناهـگـاهِ احسـاسـاتِ خانـه بـه دوش آدمیـان می شود و لزومـاً ساختـارش نه از غـم اسـت و نه شادمـانـی، بلکـه قطعـه به قطعـه بلـور هایـش مجمـوعـه ای از روز هـایِ لمـس شـده به دسـت زنـدگـی اسـت؛ آلالـهٔ سفیـدِ مـن نیـز تمـامِ مـرا شامـل اسـت مخصـوصـا زمـانـی که در آبـی تریـن نقطـهٔ وجـودش مـرا حفـظ می کند و التیـام می بخشد؛ او بخـش هـایِ رنجـور و زخـم خـورده را می بوسد و آنچـه میـانِ رگـه هـایِ خاکستـریِ چشمانـم خوابیـده درمـان می کند، زیبایـیِ مغمـومِ خاطراتـم را میـان خنـده هایـش در آغـوش می گیـرد و مـن بـرای یـك عمـر احسـاس می کنم جهـانـم کنـار او در آرام تریـن حالـت ممکـن اسـت.آبـیِ مـن، تـو در امـن ترین قطعـه ی وجـودم سکونـت داری
1 144
Repost from تـآسـیـان ٬
☆ ستاره .
در میان افق بی کران آسمان، تک تک ستاره ها را از نظر میگذرانم تا روشنی بخش مورد علاقه ات را پیدا کنم. میشمارم، دوهزار و یک.. دوهزار و دو.. دوهزار و سه.. پیدایش میکنم. دستت را میان انگشتانم میفشارم و بالا آورده درست رو به روی ستاره ای کوچک و محو شده در میان ابرها قرار میدهم؛ اجازه میدهم با رویا لمسش کنی و لبخندت را میبوسم. لبخند شیرینت را... همان که به بنیانم لطمه میزند را میبوسم. دست آزادم روی چشم هایت حرکت میکند و دردی وجودم را فرا میگیرد. کاش شکایت میکردی از اینکه مانع دیدن ستاره ات شده ام. کاش به جای صفحه ای سیاه.. من مانع دیدنت میشدم! مدتی است که از ستاره ات صحبت میکنی و من نیز هم. ناگهان انگشتانت میان دستم میلغزند و به رقص درآمده، شیدایم میکنند. نجوایت زیر گوشم میپیچد و خام دلبری کردنت میشوم؛ وجودم را با هر حرکت و صحبت به سخره میگیری و درهم میشکنی؛ بند بند مرا جدا و دوباره پاره پاره به یکدیگر وصل میکنی.شاید این خودخواهی محض است.. اما کاش تا ابد محتاج دست هایم بمانی، و بمانی.
1 144
Repost from 𝘼 𝙡𝙞𝙩𝙩𝙡𝙚 𝙥𝙚𝙖𝙘𝙚
فـریبنـدهتـرین سـخن، دروغـم نبـود؛
آن سکـوتِ یـخزدهای بـود کـه پـس از رفتـنت بـر لبـانم نـشست و جـهانم را بـیصـدا فـرو ریـخت.
حـرفهـایـم از ژرفـای جـانم می جـوشیـد، امـا تـو هـر حـقیقتـی را در سـایهٔ گمـانِ تـیرهات خـفه میکـردی.
برایِـت از رقـص بـاران بـر گـلبرگ هـایِ لـرزان گـفتم، و تـو به لـغزشِ قطـرههـا نگـریسـتی و گـفتی: فـریـب اسـت.
از دلـتنگـیام گـفتم، تـو در خـیالِ بیـمارِ خـویش پـنداشتـی جـای خـالـیات را بـه دیـگری سـپردهام؛
بـیآنکه بـدانی مـن در نبـودت تـنها نـفس مـیکشـیدم،امـا زنـدگی نمـیکـردم؛ گـویی جـانم تـنها با نـامِ تـو جـریان داشـت.تمـامِ تـو سـایهای بـود تـهی؛ پیـکری پـوشـالی بـا قـلبی سـنگواره، و چـون خـودت استـادِ نقـاب و نیـرنـگ بـودی، هـمه را بـه سیـاهیِ گمـانِ خـویش آلـوده میپـنداشـتی و بـر بـیگنـاهـیهـا تـیر تهـمت مـیافـکنـدی.
امـا حقـیقت آن اسـت کـه از تـو گـذشتـم؛ نـه با آتـشِ خشـم، بلکـه بـا بصـیرتی زاده از تـلخـیِ فـروپاشـی. فـهمیـدم تـو نسـیمـی گـذرا بـودی، مـیآمـدی، میلـرزاندی، و خـاموش در غـبار نـاپدیـد میشـدی. و مـن سـادهدل بـودم کـه مـیپـنداشـتم مـیتـوان بـر بـاد خـانه ای بنـا کـرد.و آمـوخـتم کـه بعـضی رفتـنهـا زخـم نـیسـتند، آیـینِ بیـداریانـد. آدم هـایی کـه بـرای مـاندن نـیامـدهانـد ،می آیـند تـا ویـران کـننـد و مـا از دل هـمان ویـرانی خـویشـتنِ حـقیقـی مـان را بـاز یـابیـم. و مـن یـافتم خـودی را کـه نـه بـه سـایهٔ دروغهـایت می لـرزد، نـه بـه وعـدههـایـت دل مـیبازد، و نـه از نـبودنـت هـراسی بـه دل راه میدهـد. اکـنون حـقیقـت مـن، دیـگر تـو نیـستـی، حـقیقت مـن، خـودِ بـرخاسـتهای اسـت که از خـاکسترِ تـو بـال گشـود.
1 144
Repost from Gray writer
وارد کارگاه قدیمی شد، از پله ها پیک قدیمی با صدای جیر جیرک چوب ها پایین رفت، کاور کارگاهش را تنش کرد و سراغ گل سیاه آماده ته کارگاه رفت و قسمتی ازش رو برداشت و سمت میزش کارش رفت، دیشب سازه فلزی مجسمه را آماده کرده بود، خمیر را شروع به ورز دادن کرد تا آماده شود، خمیر را شروع به حالت دادن بر روی سازه فلزی کرد، سر و شونه و فکر نیم تنه اش را آماده کرد، یکی از اسفنج های نرم را برداشت و داخل اب زد و آرام ترک ها و شکاف های را محوه کرد و بعد ابزارش را برداشت و جلوی مجسمه نشست و شروع کرد به جزئیات؛ موج موهایش را حالت داد و با تمام تلاش میخواست لطافتش را نشان دهد
_من نمیخواستم از دور تماشایش کنم، زیبا بود، بسیار زیبا، نمیتوانستم
او از دور جلوه ای داشت ولی وای، وای به آن روزی کا حتی نسیم نزدیکش رد میشد...
سراغ چشمهایش رفت، موج بالای چشمانش را فرم داد و ابروهایش
_محوه آن چشمان میشدی، آن کازابلانکا معروف چشمانش، ان برق محوه چشمانش
به فرم لبهایش رسید، لطافت رد لبهایش را فرم داد
_میدانی لبهایش عطر نارنج میداد و به سرخی انار بود، یاقوت بود.
انگار معماران یونان ساخته بودنش، بی نقص، پر از زیبایی و آن لطافت و عطرش
به فرم بینی اش رسید و بعد تمامش کرد، مجسمه نیمه خشک بود، هنوز برق آبی که برای ترک ها استفاده کرده بود بر روی مجسمه دیده میشد؛ کمی عقب رفت و به مجسمه خیره شد
_زیباست، آن موهای مواج و رقصان، آن چشمان تلخ گون، ماهزادش که ماه از آن چکه می کرد، آن لبها، عطر نارنجشان، طعم...طعم...طعم...راستی....
طعمش چه بود...؟
بغضش برگشت، دردناک بود، بسیار دردناک، میخواست صدای زجه هایش کارگاه را در بر بگیرد ولی قولش مانعش میشد، چنگی بر روی میز زد و قفسه سینه اش را فشرد
_من میخواستم ببوسمش، بارها، بیش از آن یکبار، می خواستم بیش از یکبار صدایش بشنوم، آن سمفونی نانوشته را
من...من...من
میخواستم بیش از یکبار گرمی دستهایش را، امنی آغوشش را و لطافت لبهایش را بچشم، می خواستم آن چشمها من را نگاه کنند...
نفسش سنگین تر شده بود و محوه لبهای مجسمه شد، لبهای نیمه خشکش
بغضش دردناک بود، بسیار دردناک. آرام نزدیک شد
_Je peux imaginer que je t'embrasse?
و آرام لبهایش را بر روی لبهای مجسمه گذاشت و اشکهایش آرام فرو ریخت، بی صدا زمزمه کرد
Café... tu me manques tellement, j'ai hâte de ressentir cette chaleur et ce sens de la vie à nouveau.
Café, s'il te plaît, reviens et mets fin à cette douleur.
J'ai besoin d'un autre baiser pour revenir de la mort, d'un autre baiser de toi pour revenir de la mort.
Je promets que je te donnerai à nouveau la permission de m'embrasser, comme si je revenais de la mort.
Comprends-tu, de la mort?
#jovanil
1 144
Repost from N/a
HŌPË`S SŪPPÖRT💀
با بیش از 40 ادمین فعال که هر روزه بطور مرتب از چنلهاتون حمایت میکنن! سین چنلت رو تو بهترین حالت خودش نگهدار تو چالشهای متنوع شرکت کن و از تبهای خطی روزانمون قافل نشو! هرگروهی که از کیپاپ باشید و با هر موضوع و آماری که باشید ما کمکتون میکنیم که بیشتر از قبل دیده بشید🤩!JOIN US!🖤
1 144
Repost from 𝑫 𝑯, لواطـہ فـࢪشتگان
.
.
.
🌿◾️ دوستت دارمو محوِ این خریتم غرق خون و شناور در بینهایتم برایت افتاده ام در کوچه ها در پی مرگ وا مانده در این شهامتم گفتی بیا و دوست من باش زین پسین واژه ات در فرهنگ لغت عشق نیست گرفتی مارو ، مگر نه عزیزکم ؟ باتو ساخته ام قصر های ابی را ببین فرونشَست زمین از فرطِ این سخاوتم گفتم ببوسمت گفتی که میبینند گفتم کیا گفتی رقیبانم گفتم بمانم باتو گفتی نه گفتم چرا ؟ گفتی که من لالم گفتم تماشا میکنم از دور گفتی نگاهت کور باشد آرزوی من گفتم چرا گفتی که من کفرم کفری که به جون تو می افتم جای گریه ریسه رفتم من از آسمون ریسمون بافیت تو اما گریه میکردی تا برایم کفن نبافی گفتم بوسه بده یار باقیه گفته ها کشک است گفتی که روی زانو افتادی کشکک زانوی تو زخم است. من از عشق چی دیدم تو اما بس هراسانی گفتی که میکشند من را گفتم که مرده ام ، بد اقبالی ببین کور شد ذوقم تو اما باز امید داری من از اینجا رفته ام جانم توعم اینجا نمیمانی . برایت عاشقی هایم ، سقف و سکه نخواهند شد برو و خودت برایمان گریه کن اینها از جدایی ما ، ناراحت نخواهد شد. . .
