ballerina
Open in Telegram
مدعی نیستم اما هنری بهتر از این؟ که همانی که کسی حدس نمیزد شده ام . Raya ☆ @Ra9qoti Anon ☆ @Rayii9aaBot
Show more206
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+330 days
Posts Archive
یادم میاد ، بعضی از روزها بدون اینکه صبحانه بخورم فقط حاضر میشدم تا کلاس بالهم دیر نشه و استادم دعوام نکنه ، همیشه زودتر از همه پاپوشهای مخصوص باله رو میپوشیدم و بدنم رو گرم میکردم ، تا قبل ازینکه استاد برسه کفشهای پوینت صورتی و کثیفم رو میپوشیدم ، موهام رو گوجهای میبستم و دستم روی میله بار میذاشتم و پز یک باله میگرفتم درست زمانی که بچهای دیگه داشتن گرم میکردن ، وقتی استادم وارد میشه برام دست میزد و میگفت "مثل همیشه عالی و بینقص" خیلی حس خوبی میگرفتم وقتی از اون صدای رومخ و لباهای بزرگش یک حرف قشنگ راجب من بیرون میومد ، حاضر بودم هرروز صبح زود بیام و هرروز زمان بیشتری داخل کلاس بمونم تا فقط اون زنیکه بهم افتخار کنه و من رو به عنوان بالرین صحنه ماه نوامبر انتخاب کنه . . . درست ۳۰ نوامبر روز تولدم بود ، باید تمام تلاشم رو میکردم تا انتخاب بشم و یک روز وقتی استاد رسید گفت "دوستتون برای نمایش ماه نوامبر انتخاب شد ، تبریک بگید" اون لحظه قلبم داشت از توی قفسه سینم میومد بیرون و از خوشحالی میخواستم پرواز کنم ، بعد ازینکه انتخابم کرد مجبور شدم زمان بیشتری داخل آموزشگاه باله بمونم تا تمرین کنم ، همه میرفتن و فقط سرایدر دم در میموند من هم تمرین میکردم و تمرین میکردم ، ساعت ۱۲ شب به خونه میرسیدم و میرفتم رختخوابم تا بعد از یک روز پرکار بخوابم ، همین چرخه ادامه داشت و من هرروز بیشتر از دیروز خودمو از دست میدادم و فقط آرزو میکردم بینقص باشم و بینقص ترین اجرا رو داشته باشم ، شب قبل از اجرا من به طرز وحشتناکی خودم رو باخته بودم و داشتم توی سر خودم میزدم ، چیزهای عجیبی توی سرم بود که نمیتونستم به زبون بیارم و مامانم من رو بغل کرد و آروم آروم من رو داخل بغلش خوابوند . . . حس آرامشی که اون لحظه مادرم با دست های لطیفش بهم منتقل کرد و پوست بدنم رو نوازش کرد باعث شد آروم شم و به خواب برم ، وقتی صبح پاشدم دیدم دیرم شده و مامانم داشت التماسم میکرد که نرم چون دیشب انقدر حالم بد بود که میترسید بچهی عزیزش بلایی سرش بیاد! من به حرف مامانم گوش نکردم و فقط از خونه زدم بیرون ، سوار اتوبوس شدم و به سمت سالن اجرا حرکت کردم ، با سرعت وارد شدم و استادم شخصیت من رو جلوی همه تخریب کرد و گفت "دختره بینقص دیر کرد" احساس کردم منظورش از بینقص "پر از نقص و عیبه" بخاطر همین تخریب در نظر گرفتم ، با سردرد و استرسی که داشتم بدنم رو گرم کردم و سریع رفتم حاضر شم ، لباسام و لوازمآرایشی داخل یک اتاق کوچیک بود و من توی همون تنگا با چشمای خیس آرایش میکردم ، وقتی رژگونه میزدم از روی گونهای صورتیم قطره های اشک جاری بود و من نمیتونستم کنترلش کنم ، اون لباس پف پفی و صورتی رو پوشیدم ، کفش های زیبای بالم رو به پا زدم و با اعتماد بنفس به سمت صحنه رفتم ، قلبم داشت تند تند میتپید و تا چند لحظه دیگه اجرا شروع میشد . . . به محض اینکه صدای آهنگ درومد من روی پنجههای ظریفم راه رفتم و تعظیم بزرگی برای بینندگان حاضر در سالن کردم ، آهنگ سرعتش بیشتر شد و من همینطوری درحال رقصیدن روی صحنه بودم ، همه اسمم رو فریاد میزدن و بهم میگفتن "تو بینقصی" این باعث میشد احساس شادی یهویی درونم اینجاد شه و کاری کنه بدون وقفه برقصم ، انقدر رقصیدم که وقتی آهنگ تموم شد و پردهها کشیده شد . . . افتادم زمین و خون زیادی از دست دادم ، استادم اومد بالاسرم و من تنها چیزی که بهش گفتم این بود "من بینقص بودم" .
