396
Subscribers
No data24 hours
-5877 days
-61830 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
July '26
July '260
in 0 channels
June '260
in 0 channels
Get PRO
May '26
+1
in 0 channels
Get PRO
April '260
in 0 channels
Get PRO
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '260
in 0 channels
Get PRO
January '260
in 0 channels
Get PRO
December '250
in 0 channels
Get PRO
November '250
in 0 channels
Get PRO
October '250
in 0 channels
Get PRO
September '250
in 0 channels
Get PRO
August '250
in 0 channels
Get PRO
July '25
+2
in 1 channels
Get PRO
June '25
+12
in 2 channels
Get PRO
May '25
+7
in 4 channels
Get PRO
April '25
+10
in 4 channels
Get PRO
March '25
+91
in 27 channels
Get PRO
February '25
+139
in 60 channels
Get PRO
January '25
+252
in 70 channels
Get PRO
December '24
+35
in 70 channels
Get PRO
November '24
+53
in 72 channels
Get PRO
October '24
+159
in 41 channels
Get PRO
September '24
+134
in 2 channels
Get PRO
August '24
+187
in 1 channels
Get PRO
July '24
+211
in 0 channels
Get PRO
June '24
+32
in 1 channels
Get PRO
May '24
+189
in 3 channels
Get PRO
April '24
+250
in 1 channels
Get PRO
March '24
+357
in 5 channels
Get PRO
February '24
+658
in 15 channels
Channel Posts
| 2 | آنهایی که نیمه شب در تاریکی دنج اتاق بیدلیل گریه نکردن از دلتنگی چه میدانند؟
حس خفقانآور و تنگی نفس با هم ترکیب میشود و تو نمیدانی با چه چیز خود را سرگرم بسازی!
این زندگی است؟
که در اخیر، بی آنکه متوجه شوم عمر میگذرد و پیر میگردم؟
در نهایتش هم زیر گور میشوم و همه مرا فراموش میکنند؟
البته نه این که دردم به خاطر بودنم در ذهن کسی باشد...
اما حتی حالا که این را مینویسم گونههایم تر شده از اشک!
دیگران خوابیدند و من اینجا به چیزهای عجیب غریب فکر کرده دارم خود را میخورم...
آه زندگی!
کاش مرا در وسعت بی رحمانهات جا نمیدادی!
این چه نوع تسخیر شدن است؟ و با چه تسخیر شدم که به خود نمیآیم و شدم آدم بی حوصله و اعصبانی؟
آدمی همیشه وقت دلتنگ و حساس!؟
✍🏻#صدف_قاضیزاده | 35 |
| 3 | از درون تهی هستم
و به جز از خستگی بدون دلیل چیز دیگری را حس نمیتوانم.
البته اینکه روحم از جانم جدا شده را نیز نباید فراموش کنم.
اما دلتنگ هستم و نمیدانم برای چه؟!
و همینطور خیلی خسته.
حس میکنم من کتابی هستم که تا حالا خوانده نشده و لای هر برگهاش مشت مشت غبار هجوم آورده.
این دلتنگی یک روز دو روز نیست، مدتهایت چون روح سرگردان جان مرا تسخیر کرده...
✍🏻 #صدف_قاضیزاده | 40 |
| 4 | اللَّهُمَّ فَرِّجْ هَمَّهُ، وَنَفِّسْ كَرْبَهُ، وَاقْضِ دَيْنَهُ، وَاشْفِ مَرِيضَهُ، وَارْفَعْ عَنْهُ الْبَلَاءَ، إِنَّكَ سَمِيعُ الدُّعَاءِ.
#التماس_دعا
@Sadaf_Manuscripts | 49 |
| 5 | 🥲🥀...
انستاگرامم پر شده از خبر مرگ دیگو ژوتا!
نزدیک به دو ساعت است هر قسمتش را که باز میکنم همین خبر را میبینم.
انگار انستا میخواهد برایم پشت سر هم بگوید که این زندگی بی رحمتر از آن است که تصور بتوانی.
به موفقیت و سرگذشت این مرد که دیدم دلم خون شد و حالم بد و دیگر هیچی به گفتن برایم نماند. | 69 |
| 6 | کی میگوید من شهری ندارم؟
پس این چیست که من با او زیست میکنم؟
این چیست که مرا زنده نگه داشته؟
که هر لحظه بخواهم صدایش را شنیده میتوانم،
و به آسانی میشود حسش کنم.
این شهری که به فراخی جهان و به کوچکی دستم است،
عضلهٔ پاک اما خون گردان!
قلبیست در من که او را شهرم میخوانم،
وطنم و چیزی حیاتی برای حیاتم!
شهریست مملو از بلواهای آرام و احساسهای زندهای در حال تجزیه.
این که فریاد کنم یا برچسب سکوت را محکم بر لبانم بزنم
دگر چه سودی دارد؟
شهرم مرا حریصانه زیر نور آفتاب سوزان قرار داده و حالا مرا به یک بیگانهٔ دور از وطن مبدل ساخته.
مگر به یک بیگانه چه فرقی دارد که در شهرش آسمان خراش بسازند یا زلزله برپا کنند؟
حال آنکه او بیگانه از نخست این چنین خنثی نبود!
✍🏻#صدف_قاضیزاده
@Sadaf_Manuscripts | 76 |
| 7 | چگونه شرح بدهم که آرامش یعنی اتاقم.
هیچی به اندازه این دنج نیمه تاریک، که همه دنیای مرا اسیر کرده، زیبا نیست.
گاهی خستهکن است و خیلی هم خستهکن، ولی این اتاق حتی اگر در بینظمیترین حالت و شلختهترین هم قرار داشته باشد، من دوستش میدارم.
حس میکنم بوی زندگی در فضای بستهٔ خود دارد. و بهطور عجیبی به بالشت و صدای پنکه اتاقم خو گرفتم.
یعنی میشود این نوع فیلیا باشد که تا ابد از سر من دست بر ندارد؟ یا شایدم نه.
شاید این اتاق را برای این دوست میدارم که مرا به نوشتن وادار کرده بود. شاید برای این که اولین کتاب را اینجا مطالعه کردم و همینطور اولین هر چیز از قشنگیهایم در همین اتاق بود.
شاید این اتاق صندوقی است به کوچکی گنجهای دزد دریاییها، که همانگونه مملو از جواهرات چون تجربههای شیرین را دارد.
و شاید من هم برای همهچیز این اتاق را این همه دوست دارم... :)
✍🏻#صدف_قاضیزاده #درباره_صدف
@Sadaf_Manuscripts | 82 |
| 8 | یادم است سه سال قبل وقتی این فیلم را دیده بودم آنقدر احساساتی شده بودم که هر لحظه برای استلا و ویل چشمانم آب میزد.
من خیلی دوستش دارم...🫠♥️ | 112 |
| 9 | Will: It’s just life, it’ll be over before we know it.
#Five_feet_apart
My favorite movie... 🎥 | 110 |
| 10 | کاش همه آدمها یاد بگیرند
که با تخریب کردن کسی،
با سمی بودن در زندگی آدم دیگری،
با بد بودن ولی تظاهر به خوب کردن شخصیتشان،
با ایمانی که فقط مختص مجازی است
و با سرک کشیدن به زندگی دیگری،
به هیچ جا نمیرسند.
✍🏻#صدف_قاضیزاده
@Sadaf_manuscripts | 111 |
| 11 | در یک دستش سیگاری بود، که نرمنرم، آتش شعلهور سرخ آن، تن نازک سیگار را میبلعید و آرام به خاکستر تبدیل میکرد.
و در دست دیگرش، قلمی جا خوش کرده بود؛ همان دست لرزانی که بیقرار و بیتاب، واژههای نامفهوم را بر دفتر خالی میکاشت.
تمام جانش استوار بود، جز همان دستی که قلم را در چنگ داشت! آنچنان میلرزید که حتی رمق کنار گذاشتن قلم یا پک زدن به سیگار را از او ربوده بود.
سرش را بالا نمیآورد. همچنان غرق نوشتن جملات گنگ و پریشانش بود، که ناگهان سوزشی ملایم، میان انگشت اشارهاش شعله کشید.
از سیگار چیزی باقی نمانده بود؛ تنها مشتی خاکستر، که بیصدا، بر صفحهٔ سفید دفتر نشسته بود.
او که عصبی شده بود، غرش شیرگونهای از سینهاش بیرون کشید. دلش میخواست دفتر را به دور اندازد، اما هنوز قلم را رها نکرده بود.
همانطور که قلم در میان انگشتان لرزانش میلرزید، ناگهان سنگینتر از همیشه به نظر آمد؛ گویی تمام دردهایی که نوشته بود، از نوک آن به رگهایش بازمیگشتند.
با چشمانی اشکآلود، اما بیناله، به قلمش نگریست و بهنرمی گفت:
«تو هم مثل من، خستهای... اما هنوز رها نمیکنی.»
سپس با دستی دیگر، خاکسترها را از دفتر زدود.
برگهای نو کشید و بیآنکه بداند چرا، دوباره نوشتن را آغاز کرد...
اما اینبار نه با لرزش،
که با زخمی که امید داشت التیامش را از همان واژهها بیابد.
#سیگار #خیالی
الهام گرفته شده از #ایده_نویسندگی
✍🏻 #صدف_قاضیزاده
@Sadaf_manuscripts | 107 |
| 12 | No text... | 89 |
| 13 | For Prndh...♥️🫠 | 171 |
| 14 | این هم از شعر نیمایی در ساعت چهار...🫠♥️ | 81 |
| 15 | #چهار♥️🌱🫠
چهار پسین، چهارم سرطان دلآزار
دلم افتاده بود اندر فسون یک نگاه بیزار
زمان، همه چهار شد، در چرخ انتظار
و نغزترین نام جهان، چهار حرف داشت، چون بهار
چهار دم، دلم به خواب رویاها نشست
چهار آه، ز سینهام برآمد بیصدا و پُر شکست
چهار فصل، همه رنگ خیال تو گرفت
و دل، زِ بند این جهان بیتو، وا نگشت
چهار پلک زدم، دیدم تویی در خیال
چهار حرف که هنوزم بردهاند ز حال
چهار دیوار و سکوت و یاد تو
باران و غم، و دلی افتاده در وبال
چهار عهد، بسته بودم با دلم
چهار بیت، نوشتم از نامت با قلم
و اگر این روز از یادم شود گم
دیگر چیزی نماند از من، ای صنم
✍🏻#صدف_قاضیزاده
@Sadaf_manuscripts | 89 |
| 16 | شعر نیمایی، کتاب، رسامی، دکلمه، نامه برای خودم در سال آینده، ساختن یک جعبه کوچک خاطرات و چهار پیام تصویری...
البته این کارها را در گذشته نیز انجام میدادم، اما همهشان را در یک روز، علاوه بر روزمرگیهای دگرم تا به حال انجام نداده بودم... :)🫠 | 78 |
| 17 | به ایده یکی از بانوان که همراهشان معرفت کوچک دارم، امروزم را مملو از خاطره ساختم... :) | 85 |
| 18 | امروز چه قشنگ بود...
چهارشنبه 04/04/04 | 88 |
| 19 | چهار پسین، چهارم سرطان دلآزار
دلم افتاده بود اندر فسون یک نگاه بیزار
زمان، همه چهار شد، در چرخ انتظار
و نغزترین نام جهان، چهار حرف داشت، چون بهار
چهار دم، دلم به خواب رویاها نشست
چهار آه، ز سینهام برآمد بیصدا و پُر شکست
چهار فصل، همه رنگ خیال تو گرفت
و دل، زِ بند این جهان بیتو، وا نگشت
چهار پلک زدم، دیدم تویی در خیال
چهار حرف که هنوزم بردهاند ز حال
چهار دیوار و سکوت و یاد تو
باران و غم، و دلی افتاده در وبال
چهار عهد، بسته بودم با دلم
چهار بیت، نوشتم از نامت با قلم
و اگر این روز از یادم شود گم
دیگر چیزی نماند از من، ای صنم | 11 |
| 20 | ...
🌞🥲
I know I
should crumble
for better reasons
but have you seen
that boy he brings
the sun to its
knees every
night?
📓#Milk_and_honey
✒️#Rupi_kaur | 95 |
