189
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-630 days
Posts Archive
189
شکایت از غم پاییز برگریز بس است
مرا تبسم گلهای روی میز بس است
به آنچه یافتهام قانعم! چه کم چه زیاد
اگر بس است همین چند خردهریز بس است
هیمشه قسمت فواره سرنگون شدن است
تو نیز مثل من ای دوست برمخیز! بس است!
به فکر پرچم تسلیم باش و نامهی صلح
نه دوست مانده نه دشمن، دگر ستیز بس است
به جای گوهر و یاقوت، سنگ در کف توست
هر آنچه یافتهای را زمین بریز بس است
-فاضل نظری
189
درین محاکمه تفهیم اتهامم کن
سپس به بوسهی کارآمدی تمامم کن
اگرچه تیغ زمانه نکرد آرامم،
تو با سیاست ابروی خویش رامم کن
به اشتیاق تو جمعیتیست در دل من
بگیر تنگ در آغوش و قتل عامم کن
شهید نیستم اما تو کوچهی خود را
به پاس این همه سرگشتگی به نامم کن
شراب کهنه چرا؟ خون تازه آوردم...
اگر که باب دلت نیستم حرامم کن
لبم به جان نرسید و رسید جان به لبم
تو مرحمت کن و با بوسهای تمامم کن...
189
من بد کسیو نمیخوام اما امیدوارم از روی پله ها لیز بخوری و یجای سرت بخوره به زمین که درجا بمیری.
189
احتمالا هیچ وقت نمیبخشم، ولی مهم نیست
هروقت احساس افسردگی کردید این عکسو نگاه کنید و ساعتها بخندید👩🦯
189
نه کسی منتظر است
نه کسی چشم به راه…
نه خیال گذر از کوچه ی ما دارد ماه!
بین عاشق شدن و مرگ مگر فرقی هست؟
وقتی از عشق نصیبی نبری غیر از آه...!
- فریدون مشیری
