El.book
Closed channel
540
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-1230 days
Posts Archive
540
تنها پایانی که الان بهش نیاز دارم، و آنها رها و ازاد خندهکنان به خوبی خوشی در کنار هم زندگی کردن، هستش.
امیدوارم حال همتون خوب باشه.
540
بچهها این ریویو کامل نیستا.
هر داستانو یه ریویو اینجوری میدم بعد یکیش میکنم که یادم نره
540
داستانهای جنون و ترس و خیال ۱ ادگارد آلن پو نصرالله مرادیانی داستان اول: قلب فاشگو ۱۰صداستان از زبان راوی غیرقابل اعتماده. کسی که ادعا میکنه روانپریش نیست؛ اما قتلی رو فقط به خاطر چشم انجام میده. از همون ابتدا پو به ما میگه قراره داستان رو از دید یه کاراکتر روانپریش ببینیم. عذاب وجدان، چیزی که هیچکس جز فرد نمیتونه حسش کنه. صدای قلب نماد توهمی عذاب آور از وجدان کاراکتر هست. نکته جالب داستان اعتماد شخص به خودش و دقیق بودنشه که با یک اتفاق از بین میره. نقشهایی که چند روز طول کشید و دقیق اجرا کرد در عرض چند ثانیه به فنا رفت. پو به خوبی مرز باریک بین عقل و جنون رو به قلم میکشه. این داستانک پو بیشتر از اینکه راجعبه قتل باشه، راجعبه جنون ادمی، عذاب وجدان و فروپاشی روانی انسان بود. ( به شخصه اینکه چنین داستانی با این تعداد صفحه تاثیری این شکلی روی خواننده میذاره، برام تعجب برانگیزه. چه بسا که این داستان حدود ۲۰۰ سال پیش نوشته شده. و همین ده صفحه مثل یه ضربان قلب، کم کم که به پایان نزدیکتر میشه، تندتر میشه.)
540
اینم اضافه کنم.
قضیه رو از اونجایی که ما ادم بده میشیم تعریف نکنید.
از جایی بگید که شخصیت اصلی خودتون رو میشه.
540
از کسایی که قیافه میگرن متنفرم
از کسایی که یه طرفه به قاضی میرن متنفرم
از کسایی که ...
هعیه یه سریا رو خودمون الکی گنده میکنیما
540
هرسال رفته رفته همه چی رنگ بوش رو از دست داد.
مثل بهار.
نیاز دارم برگردم به همون دپران که همش میگفتم:« یه ماه دیگه مونده تا عیدو شوق ماهی گلی داشتم که نگه دارم و بعد ببرم بندازم تو اب سعدی یا برکه باغ ارم 🚶.»
ولی دیگه کو ؟
نابود کردن همه چیزو.
ازمون یه پوسته مونده توخالی.
540
من هیچوفت خودکشی رو ضعف ندونستم و کسی که خودکشی کرده رو ضعیف.
زندگی همیشه برای من زندان بوده بهترین تعبیرش که مرگ وحشتناکی که بهمون قبولوندن بده، تنها راه فراره.
اما خیلی وقتا ازاد شدن از یه زندان خیانت به هم سلولیاته.
540
بعضی وقتا فکر میکنم یه تیغ بردارم و بکشم رو دستم
اما خب مریضم دوست دارم بدونم بعدش چی ميشه. این نقشه اخر بمونه.
بعدش به همه چی فکر میکنم و میبینم دردی که الان میکشیم از درد اون تیغ خیلی بدتره
خیلی خیلی بدتر
بدیش همینجاست که دیگه چیزی نبست بهش چنگ بزنیم
امید داره نابود میشه
ولی توی همون لحظه غوطهوری تو بی امیدی انگار یه نور پیدا میکنی
که میکشتش سمت خودت اون لحظهاس که میبینی شاید درست نگشتی که امیدو ببینی و یادت میاد هنوزم دلت میخواد ببینی تهش چیه.
هرچند مطمئنی تهش هیچی نیست مثل کلش.
540
دیگه هیچی اون حال خوب رو نمیده.
حتی ترجمه رایگان کتابی که اثر تیم برتونه در ادامه انیمیشنی که تو بچگی فارق از هر دردی میدیدیم و شاید دلمون میخواست بریم تو شهر هالوین.
چند نفرشون این انیمیشن رو دوشت داشتن؟
چند نفرشون مثل ما در حین دیدنش خیال پردازی کردن؟
چند نفرشون میخواستن ببیننش؟
چند نفرشون...
