885
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
885
سیگارش را به فیلتر رساند.
دخترک مقابلش با استرس تمام رو بهش کرد و گفت:
+ما دیگر همدیگر را ملاقات نخواهیم کرد؟
-نمیدانم، سخنی برای گفتن ندارم.
+راستش تو هیچ وقت حرفی برای گفتن نداشتی.
-دود سیگارش را از دهانش بیرون داد.
نگاهی به دخترک کرد ...
-سیگار میکشی ؟
+سوال احمقانه ای بود.
-بله راست میگویی...
+رنگ لبات فرق کرده..
دوسشون ندارم ، اگر بخوام ببوسمشون دیگه اشتیاقی ندارم.
-میگی دوستم نداری؟
+ این چه چرتی است ...
اگر دوست نداشتم الان تشنه لبهایت نبودم...
دخترک همیشه نگران آخرین ملاقاتش با معشوقه اش بود ....
