انجمن غوکِ بیمرداب
Open in Telegram
I read, capture my favourite frames and this channel is just an archive, till I move on from here. I MOVED, BUT STILL HAVE MY INTERESTS.
Show more478
Subscribers
-124 hours
-37 days
-1030 days
Posts Archive
Repost from N/a
در نهایت چه بخوای چه نخوای، زندگی بهت ثابت میکنه که هم از پسِ تنهایی برمیای، هم تنهایی از پسش بر میای.
در خانهٔ غم بودن، از همّت دون باشد
و اندر دل دونهمّت، اسرارِ تو چون باشد؟!
بر هر چه همی لرزی، میدان که همان ارزی
زین روی دلِ عاشق، از عرش فزون باشد
آن را که شفا دانی، درد تو از آن باشد
وان را که وفا خوانی، آن مکر و فسون باشد
آن جای که عشق آمد، جان را چه محل باشد؟!
هر عقل کجا پرّد، آن جا که جنون باشد؟
سیمرغ دلِ عاشق، در دام کجا گنجد؟!
پرواز چنین مرغی، از کون برون باشد
بر گرد خسان گردد چون چرخ، دل تاری
آن دل که چنین گردد، او را چه سکون باشد؟!
جام میِ موسی کش، شمس الحق تبریزی
تا آب شود پیشت، هر نیل که خون باشد
این جفای خلق با تو در جهان
گر بدانی گنج زر باشد نهان
خلق را با تو چنین بدخو کنند
تا تو را ناچار رو آن سو کنند
Repost from Igor's Visual Diary
سالها من و مامان با حنجرهی این مرد و دیوانگیهاش، با جنون چینش نتهاش زندگی کردیم، نه یک لذت زود گذر .. دیوانهوار بارها و بارها ترکهاش رو میشنیدیم و بلند بلند میخوندیم ..
از لحظهای حرف میزدیم که درست رو به رومونه، فاصلهای نیست و داره با پوست و گوشت و استخون سر صحنه با جون و دل میخونه ..
اما همین الان متوجه شدم که اینجاست .. تو همین شهر، از همین هوای سنگین و مسموم، از وسط قفسی که برامون ساختن نفس میکشه .. یهدفعه یاد گلمحمد افتادم، ۱۵ سال حبس .. کی میدونه تو کدوم سلول داره ذره ذره آب میشه و روحش چطور داره از هم میپاشه ..
خیال دیدن نامجو روی صحنه .. با شرایط کنونی .. مثل یه خار تو گلومه ..
«داشتن رابطهای عاشقانه، آنهم در سنین جوانی، زندگی آدم را بهکل زیرورو میکند و زدودن خاطرهٔ چنین عشقی ممکن نیست مگر بهواسطهٔ تجربۀ چیزی شبیه به مرگ.»
-مرگ من/لیزا تاتل
