en
Feedback
عَطارُد

عَطارُد

Open in Telegram

• گذشتن و رفتن پیوسته •

Show more
393
Subscribers
No data24 hours
+17 days
-730 days
Posts Archive
Shahin Najafi - Parvaz (feat. Babak Amini).mp38.99 MB

آدم بره دردش رو به کی بگه که ۷ روز دیگه، ۳۲ ساله میشه ولی ۷ ساله که تو ۲۵ سالگی مونده‌ و برنگشته و برنمی‌‌گرده؟

‏من نیاز ندارم که تو مرا جذاب بدانی یا فهمیده یا هرچه. من نیاز دارم که مرا دوست بداری و برایت قسم می‌خورم که این دو یکی نیست. ‏> نامه‌های آلبر کامو به ماریا کاسارس.

کار مثبتم، تموم کردن کتابم بود: آواز کافه‌ غم‌بار و یه جا میگه که " عشق تجربه‌ایست مشترک میان دو نفر، اما این موضوع به این معنا نیست که هر دو طرف تجربه مشابه را از سر می‌گذرانند. یکی عاشق است و دیگری معشوق اما از دو دیار متفاوت. بیشتر وقت‌ها معشوق صرفا محرکی ست برای اندوخته‌ی عشقی که از مدت‌ها قبل به آرامی در دل عاشق انباشته شده است و هر عاشقی یکجوری به این مسئله آگاه است. در دل عشق را چیزی یگانه می‌بیند. کم‌کم با تنهایی تازه و غریبی آشنا می‌شود و این آگاهی عذابش می‌دهد."

تجربه سوگ خیلی عجیبه، تقریبا بیشتر چیزها رو فراموش کردی. حالت صورت، دستاش، صداش. اما درونت همواره یه جای خالی دردناک هست، بدون تصویر، بدون صدا ...

متاسفانه تا اینجای روز از خودم اصلا راضی نیستم. این حجم فکر چجوری تو سر من جا شده؟! اینم در نظر بگیریم که نتونستم سر ظرف رو باز کنم و غذا بخورم و بخاطرش گریه‌ام گرفت و قطعا قضیه سر ظرفی که باز نمیشه نیست، ولی دلیل خوبیه چون ترسیدم، راستش دلم نمی‌خواد همه چی دروغ باشه و امیدوار بودنم هم الکی بوده باشه. دلم نمی‌خواد با یه خبر یه جمله‌ای همه چی تموم بشه و من بمونم و این ویرونه. ولی خب دست منم نیست، فقط می‌تونم بابت سر ظرفی که باز نمیشه و منو گرسنه نگه داشته بغض کنم و حواسم باشه گریه نکنم چون زشته، چون بقیه نمیدونن قضیه سر ظرفی که باز نمیشه نیست.

آدم از کسانی که دوست‌شان دارد، توقع (بجا یا نابجا) دارد. توقع‌های برآورده نشده، موجب گلایه می‌شود. اما از جایی به بعد، از یکی کمتر و کمتر گلایه می‌کنی. تا روزی می‌رسد که گلایه‌ها تمام می‌شود. بعد می‌بینی از او توقعی هم نداری. آن روز می‌فهمی که آن فرد را از دست داده‌ای. تمام. > ابراهیم سلطانی

همیشه چیزهایی هست یکی می‌داند و آن‌ یکی از آن‌ها بی‌خبر است و سال‌ها طول می‌کشد تا آن‌ یکی از این چیزها باخبر شود؛ چیزهایی که اگر زودتر می‌دانست شاید پی راهی برای ترمیم پیوند می‌گشت، راهی که حالا بعید به نظر می‌رسد. پایانِ یک پیوند درست همین لحظه است. > محسن آزرم _ نامه به سینما

تو این مدت فهمیدم تو تنهایی مونیکا گلر ترم؛ کمال‌گراتر، ریزبین‌تر، حساس‌تر، وسواسی‌تر و درگیر جزئیات‌تر. و بیشتر از قبل برای هر چیزی یه استاندارد مشخص دارم و وقتی چیزی اون‌طوری که تو ذهنمه پیش نمی‌ره، نمی‌تونم ساده بی‌خیالش بشم.

پانیذ: چقدر خوب شد که دوربین جلوی گوشی اول روشن شد تا کمی اضافه بشه به آرشیو خاطراتمون که سالهای سال تنها دلخوشیم خواهد بود.

امروز وسط آهنگ‌هایی که پخش می‌شد، یادم اومد ۷ سال پیش، چند روز قبل از عروسی، رفتی کنسرت احسان خواجه‌امیری. می‌خواستی فیلم بگیری، دوربین جلو گوشی اول روشن شد و همین آهنگ رو خواجه‌امیری می‌خوند. و دوباره خورد تو صورتم که ۷ ساله نیستین.

پاسترناک! وقتش رسیده تا از سرزمین کلمه‌ها بیرون روم؛ باید بخوابم و به شما فکر کنم. نخست با چشمان باز، سپس بسته. از سرزمین کلمه‌ها به سرزمین رویاها. الآن نیمه شب است و شما مدت‌هاست خوابیده‌اید. تمام شب با شمای خفته حرف زده‌ام! در زندگی‌ام. > مثل من فردا دنیا آمدی _ مارینا تسوتایوا

امروز در حالیکه از دلتنگی تیکه تیکه شده بودم و بی‌هوا گریه‌ام می‌گرفت و نمی‌دونستم قراره چی بشه، ۹ ساعت نشستم پای کارم. بعد از ۹ ساعت، دیدم اصلا راضی نیستم و وسط سرزنش کردن خودم، گفتم تو هم که هیچوقت از خودت راضی نیستی دختر، و درجا حرف‌هام برام بی‌اهمیت شد. صدای تو سرم همینجوری داشت می‌گفت و منم بهش بی‌اعتنا. راهش همینه، باید کر بودن رو در برابر تمام این صداها به کار بگیرم. بذارم پس‌زمینه حرف بزنند و منم راه خودمو برم.

گاهی برای نجات دادن خودت، مجبور می‌شی تصمیمی بگیری که از بیرون شبیه خراب کردن همه‌چیز به نظر می‌رسه. ممکنه از رابطه‌ای بیرون بیای، کاری رو رها کنی، از آدمی فاصله بگیری یا مسیری رو که سال‌ها براش وقت گذاشتی، عوض کنی.

من رادیکال نیستم. من رنجیده و غمگینم. خیلی وقت است رنجیده‌ام. > داشتن و نداشتن _ ارنست همینگوی

گاهی ناامیدیت فقط از یک آدم یا یک اتفاق نیست. از خودِ مفهومِ نزدیک شدن خسته میشی. از اینکه آدما میان و فکر می‌کنی این بار شاید فرق داشته باشه ولی یه جایی می‌بینی حرفشون به رفتارشون نمی‌رسه، صمیمی میشن و بعد فاصله می‌گیرن، بازم تنهات می‌‌ذارن، میرن و چیزی از خودشون تو تو جا میذارن. و شاید دردناک‌ترین قسمتش اینه که بعد از مدتی آدم فقط از آدما ناامید نمیشه از انتظار خودش هم ناامید می‌شه. از اینکه هنوز ته دلش امیدوار میشه، اهمیت میده، دلش می‌خواد یک بودن واقعاً بودن باشه. ولی خب اینکه از خیلی چیزا ناامید میشیم، الزاماً به این معنی نیست که دیگه چیزی برای امیدوار بودن وجود نداره. ممکنه فقط معیارها عوض شده‌ باشه. دیگه با حرف قشنگ راضی نمی‌شی. گاهی بودن‌ها رو با صمیمیت اشتباه نمی‌گیری. با برگشتن لزوماً اسمش رو عشق نمیذاری و شاید کم‌کم داری می‌فهمی که چیزی که می‌خوای، صرفاً کسی نیست که بیاد، کسیه که حضورش امن، روشن و قابل اتکا باشه.

دیگر جا نیست قلبت پر از اندوه است خدایان همه‌ی آسمان‌هایت بر خاک افتاده‌اند چون کودکی بی‌پناه و تنها مانده‌ای از وحشت می‌خندی و غروری کودن از گریستن پرهیزت می‌دهد. این است انسانی که از خود ساخته‌ای از انسانی که من دوست می‌داشتم که من دوست می‌دارم. می‌ترسی - به تو بگویم- تو از زندگی می‌ترسی از مرگ بیش از زندگی از عشق بیش از هر دو می‌ترسی. به تاریکی نگاه می‌کنی، از وحشت می‌لرزی و مرا در کنار خود از یاد می‌بری. > شاملو

Ehsan-Khajehamiri-Dard-128.mp32.87 MB

به نظرم فاصله گرفتن از بعضی آدما یهو اتفاق نمی‌افته. از جایی شروع می‌شه که می‌بینی جلوی اون آدم باید خودت، حرفات، واکنشات و حتی چیزایی که خوشحالت می‌کنه رو فیلتر کنی. این فیلترها کم‌کم جمع می‌شن و یه روز می‌بینی فاصله گرفتن از اون آدم، راحت‌تر از معاشرت باهاشه.

گاهی زندگی تبدیل می‌شود به تقلایی کش‌دار و غم‌بار، برای به دست آوردن چیزهایی که زنده نگهمان می‌دارد. > آواز کافه غم‌بار