en
Feedback
✍ نویسندهّ تک شات

✍ نویسندهّ تک شات

Open in Telegram

کارگاه ادبیاتی ایران | سینما | نویسندگی نوشتن را با نگاه آغاز و با هر تصویر، یک روایت تازه متن‌های کوتاه، الهام‌های بلند آموزه‌های موجز برای نویسندگی هر هفته: تمرین نگاه‌نوشت @ShSepehri1 ادمین @shotnote1 ✍ ✴️کانال سینمایی @Honarefilmnameh

Show more
6 408
Subscribers
+2424 hours
+457 days
+37330 days
Posts Archive
🔲📚معرفی فیلم و کتاب توبیاس وولفوولف به خاطر مجموعه‌های داستان کوتاه شهرت زیادی دارد. او در کنار ریموند_کارور، ریچارد_فورد، آن_بیتی و دیگر نویسندگان مینی‌مالیست از پیشتازان داستان کوتاه امروز آمریکاست. او سه بار برنده #جایزه اُ- هنری شده و به خاطر مجموعه داستان‌های کوتاه، رمان‌ها و خاطراتش مورد تقدیر قرار گرفته است.مشهورترین اثر #وولف زندگی این پسر (۱۹۸۹) است که داستان دوران کودکی نویسنده در نورث وست است. وولف در این کتاب به بازگویی جدایی پدر و مادرش و شرح حال خانوادهٔ جدیدش می‌پردازد.این داستان دربرگیرنده خانه‌به‌دوشی‌های او به همراه مادرش در غرب و شمال غرب، بحث و جدال‌های او با ناپدری بددهنش، نزاع‌های گاه‌وبیگاهش با پدر واقعی خود است. ”زندگی این پسر” جایزه کتاب لس‌آنجلس تایمز را در بخش زندگی‌نامه‌نویسی از آن خود کرد. همچنین بر اساس این کتاب فیلم موفقی در سال ۱۹۹۳ با هنرمندی رابرت دنیرو و لئوناردو دی‌کاپریو ساخته شده است. ▫️▫️▫️ 📝 بخشی از کتاب زندگی این پسر: قرار بود وقتی به غرب می‌رسیم همه‌چیز تغییر کند. مادرم کودکی‌اش را در بِوِرلی هیلز گذرانده بود، و منشأ زندگیِ پیش‌روی‌مان خاطراتش از کالیفرنیا در دوران پیش از رکود اقتصادی بود.
پدرِ مادرم که او را باباجون صدا می‌کردیم یکی از افسران نیروی دریایی بود که به‌واسطهٔ ارزش سهامش میلیونر شده بود. آن‌ها در خانه‌ای بزرگ که برجک داشت زندگی می‌کردند. درست قبل از این‌که باباجون همهٔ پولِ خودش و اقوام ایرلندیِ آلونک‌نشینش را به باد بدهد و بگذارد برود آن‌ور آب، مادرم یکی از چهار دختری بود که انتخاب شده بودند تا در جشنوارهٔ گل رُز بِوِرلی‌هیلز روی سکوی رژهٔ گل سوار شوند. موضوع رژهٔ گل رُز «پایان رنگین‌کمان» بود و با تحسین و تمجیدهای زیادی جایزهٔ آن سال را بُرد. بعدش مادر با جکی کوگَن آشنا شد. با هارولد لوید و مَریون دِیویس عکس گرفت که فیلمش، ملوان۴، روی کشتیِ باباجون فیلم‌برداری شده بود. وقتی باباجون در سفر بود، مادرم و مادرش زندگیِ رؤیایی‌ای داشتند، و گاهی روزهای متمادی نقش دو خواهر را بازی می‌کردند. و آن ماشین‌ها... همین‌طور که منتظر بودیم تا موتور رمبلِر خنک شود، مادرم در مورد ماشین‌های‌شان برایم تعریف می‌کرد. می‌گفت باید آن ماشین‌ها را می‌دیدم! باباجون یک فرانکلینِ روباز داشت. پسری که خودش کرایسلر کروک با بوق آهنگین داشت دنبال مادرم بود. و البته، بحث ماشین‌های خانوادهٔ هِرناندِز هم بود، همسایه‌هایی که پس از کشفِ نفت زیرِ مزرعهٔ کاکتوس‌شان از مکزیک به آن‌جا آمده بودند. خانوادهٔ بزرگی داشتند. هر وقت قرار بود همگی جایی بروند، دسته‌جمعی سوار پیِرس اَروزهای مشابه‌شان می‌شدند و کارناوال راه می‌انداختند. قرار بود چنین اتفاقی هم برای ما بیفتد. مردم یوتا صبح فقیر از خواب بیدار می‌شدند و شب ثروتمند به خواب می‌رفتند. لازم نبود مهندس معدن یا معدن‌شناس باشید. تنها چیزی که نیاز داشتید یک گایگرسنج بود. ما به‌سوی معادن اورانیوم می‌رفتیم؛ همان‌جایی که قرار بود مادرم کاری پیدا کند و حواسش به همه‌چیز باشد. وقتی فوت‌وفن کار را یاد گرفت، دنبال کشف و ثبت معدن خودش می‌رفت. و تصمیم داشت وقتی پیدایش کرد، خوب همه‌چیز را جبران کند: سال‌های بیگاری، سال‌هایی که ابتدا بستنی‌فروشی و نوشابه‌فروشی می‌کرد و بعد کارآموز منشی‌گری شد که چیزی جز بدبختی و جیب خالی برایش نداشت، و حتی گاهی وضع از این هم بدتر بود. مادرم قصد داشت ازهم‌پاشیدنِ خانواده‌مان در پنج سال قبل را جبران کند، می‌خواست عوضِ بدبختی‌هایی را دربیاورد که به‌خاطر رابطهٔ طولانی با مردی خشن تحمل کرده بود، و قصد داشت زمانِ ازدست‌رفته را جبران کند. من هم قصد داشتم به او کمک کنم.
 @shotnote1

Repost from N/a
🔮💥🔮 💎برترین کانال‌های تلگرام: 📒کتاب‌های نایاب و خواندنی: @farin_ebook 🔹هماهنگی جهت تبادل: @mrsmafd

⏪ فرمول ساده برای پیدا کردن ایده‌ی فیلم کوتاه برای فیلم کوتاه، لازم نیست حتماً یک داستان بزرگ با اتفاقات عجیب داشته باشید. گاهی یک موقعیت بسیار ساده، اگر درست تحت فشار قرار بگیرد، می‌تواند تبدیل به یک فیلم شود. ⏪⏪ یک شخصیت + یک موقعیت مشخص + یک مانع جدی + فشار فزاینده + جزئیاتی که جهان بزرگ‌تری را آشکار می‌کنند. مثلاً شخصیت فقط می‌خواهد به محل کارش برسد؛ اما اعتصاب حمل‌ونقل، مسئولیت بچه‌ها، فشار اقتصادی و ترس از دست دادن شغل، همان موقعیت ساده را به یک بحران تبدیل می‌کنند. فیلم کوتاه قرار نیست همه‌چیز را تعریف کند؛ باید یک اتفاق کوچک را تا جایی پیش ببرد که دیگر کوچک به نظر نرسد. این نظر فیلم Full Time منبع ایده‌ی خیلی خوبی است؛ چون موقعیت‌های ساده را آن‌قدر تحت فشار می‌گذارد که هرکدام می‌توانند تبدیل به یک داستان مستقل شوند. @shotnote1@honarefilmnameh

✨هفته‌ای یه بار آدمو نمی‌کشه پسر نصف قوطی گوشت خوک و زرده‌ی تخم‌مرغش را که خورد سرش را گذاشت روی زمین خیس از باران، خسته‌و‌کو
✨هفته‌ای یه بار آدمو نمی‌کشه پسر نصف قوطی گوشت خوک و زرده‌ی تخم‌مرغش را که خورد سرش را گذاشت روی زمین خیس از باران، خسته‌و‌کوفته کلاهخود را از سرش برداشت، چشمانش را بست، ذهنش را از فکر هزار و یک سنگر و خاکریز خالی کرد، و در یک چشم‌به‌هم زدن به خواب رفت. بیدار که شد، ساعت نزدیک ده بود _ زمان جنگ، زمان جنون، زمانی از آن هیچ‌کس _ و آسمان سرد و مرطوب فرانسه داشت به تاریکی می‌زد. همان‌جا ماند و چشمانش را باز کرد تا فکر و خیال‌های کوچک مربوط به جنگ، فکر و خیال‌هایی که نمی‌شد به فراموشی سپرد، فکر و خیال‌هایی که نمی‌شد به باطل شدن‌شان دل بست یا امیدی داشت، آرام آرام اما بی تردید باز به ذهنش برگردند. وقتی ذهنش که متاسفانه خیلی گنجایش داشت از این فکر و خیال‌ها پر شد، آن فکر نامیمون که شب‌ها می‌آمد سراغش از راه رسید: بگرد دنبال جای خواب. بلند شو. پتوتو جمع کن. این‌جا که جای خواب نیست. سلینجر @shotnote1@honarefilmnameh 🎬

✨هفته‌ای یه بار آدمو نمی‌کشه پسر نصف قوطی گوشت خوک و زرده‌ی تخم‌مرغش را که خورد سرش را گذاشت روی زمین خیس از باران، خسته‌و‌کوفته کلاهخود را از سرش برداشت، چشمانش را بست، ذهنش را از فکر هزار و یک سنگر و خاکریز خالی کرد، و در یک چشم‌به‌هم زدن به خواب رفت. بیدار که شد، ساعت نزدیک ده بود _ زمان جنگ، زمان جنون، زمانی از آن هیچ‌کس _ و آسمان سرد و مرطوب فرانسه داشت به تاریکی می‌زد. همان‌جا ماند و چشمانش را باز کرد تا فکر و خیال‌های کوچک مربوط به جنگ، فکر و خیال‌هایی که نمی‌شد به فراموشی سپرد، فکر و خیال‌هایی که نمی‌شد به باطل شدن‌شان دل بست یا امیدی داشت، آرام آرام اما بی تردید باز به ذهنش برگردند. وقتی ذهنش که متاسفانه خیلی گنجایش داشت از این فکر و خیال‌ها پر شد، آن فکر نامیمون که شب‌ها می‌آمد سراغش از راه رسید: بگرد دنبال جای خواب. بلند شو. پتوتو جمع کن. این‌جا که جای خواب نیست.
سلینجر
@shotnote1@honarefilmnameh 🎬

☆ نوا کتاب، آرشیو کتاب‌های صوتی، با تفکیک موضوعی • رمان و داستان: ● @NavaKetab_Roman • روانشناسی و توسعه فردی: ● @NavaKetab_R
☆ نوا کتاب، آرشیو کتاب‌های صوتی، با تفکیک موضوعی • رمان و داستان: ● @NavaKetab_Roman • روانشناسی و توسعه فردی: ● @NavaKetab_Ravanshenasi • تاریخ : ● @NavaKetab_Tarikh • سرگذشت و زندگینامه: ● @NavaKetab_Sargozasht • فلسفه و منطق: ● @NavaKetab_Falsafeh سایر تاپیک‌ها به زودی...!

🎬 فراخوان مسابقه بین‌المللی فیلمنامه‌نویسی BlueCat Screenplay Competition 2027 📝 موضوع و ژانر آزاد است؛ بخش فیلمنامه کوتاه،
🎬 فراخوان مسابقه بین‌المللی فیلمنامه‌نویسی BlueCat Screenplay Competition 2027 📝 موضوع و ژانر آزاد است؛ بخش فیلمنامه کوتاه، آثار ۱ تا ۲۹ صفحه‌ای را می‌پذیرد. 💰 هزینه ارسال فیلمنامه کوتاه در ددلاین نهایی: ۴۰ دلار. 🏆 جایزه بهترین فیلمنامه کوتاه ۳۰۰۰ دلار و جایزه بهترین فیلمنامه بین‌المللی Fellini Award: ۲۰۰۰ دلار است. ⭐ نکته جذاب: تمام فیلمنامه‌های ارسالی، حتی آثار برنده‌نشده، یک تحلیل کتبی یک‌صفحه‌ای دریافت می‌کنند. ⏰ ددلاین نهایی: ۲۲ سپتامبر ۲۰۲۶ | ثبت‌نام و قوانین: "BlueCat Official" (https://reference-url-citation.invalid/0) @shotnote1@honarefilmnameh 🎬

🔲داستان کوتاه /جنوب ▫️خورخه لوئیس بورخس در ایستگاه قطار متوجه شد که هنوز سی دقیقه وقت دارد. به سرعت به یاد آورد که در قهوه‌خ
🔲داستان کوتاه /جنوب ▫️خورخه لوئیس بورخس در ایستگاه قطار متوجه شد که هنوز سی دقیقه وقت دارد. به سرعت به یاد آورد که در قهوه‌خانه‌ای در کاله برزیل (در بیست قدمی خانه ایرگوین ) گربه‌ای عظیم وجود دارد که چون رب‌النوعی متفرعن، به ناز و نوازش‌های مشتریان تن می‌دهد. به قهوه‌خانه وارد شد. گربه آن‌جا بود، خوابیده بود. یک فنجان قهوه سفارش داد، به آرامی آن را به هم زد، جرعه جرعه آن را نوشید. (این لذت در کلینیک از او دریغ شده بود.) وقتی به موهای سیاه گربه دست می‌کشید فکر کرد که این تماس خیالی بیش نیست و این دو موجود، انسان و گربه، گویی با دیواری شیشه‌ای از یک‌ دیگر جدا شده‌اند، زیرا انسان در زمان، در تداوم، زندگی می‌کند، حال آن‌که این جانور جادویی در زمان حال، در ابدیت لحظه، می‌زید. ▫️ یک اتفاق ظاهراً ساده، نوازش کردن گربه تبدیل می‌شود به تأملی درباره‌ی زمان، مرگ و هستی. «جنوب» را یکی از نمونه‌های مهم داستان مدرن ميدانند. @shotnote1

🔴 قهرمان در داستان مدرن چه تغییری کرد؟ در داستان کلاسیک، قهرمان معمولاً هدف مشخصی دارد و داستان بر تلاش او برای رسیدن به آن
🔴 قهرمان در داستان مدرن چه تغییری کرد؟ در داستان کلاسیک، قهرمان معمولاً هدف مشخصی دارد و داستان بر تلاش او برای رسیدن به آن هدف شکل می‌گیرد. اما با شکل‌گیری داستان مدرن، این الگو کم‌کم تغییر کرد. قهرمان دیگر الزاماً نمی‌داند چه می‌خواهد و حتی ممکن است نتواند جایگاه خودش را در جهان پیدا کند. به همین دلیل، کشمکش اصلی داستان گاهی به جای یک مانع بیرونی، در ذهن و درون شخصیت اتفاق می‌افتد. مورسو در «بیگانه» کامو نمونه خوبی از این تغییر است؛ شخصیتی که برخلاف قهرمان کلاسیک، برای رسیدن به هدفی مشخص حرکت نمی‌کند و بیشتر درگیر بیگانگی خود با جهان است. گرگور سامسا در «مسخ» کافکا نیز قهرمانی نیست که جهان را تغییر دهد؛ او در موقعیتی گرفتار شده که به‌تدریج هویت و جایگاهش را از او می‌گیرد. در داستان مدرن، گاهی خودِ «گم‌شدن» شخصیت، داستان را می‌سازد. درود 🌹 @shotnote1 نویسنده تک شات

🖥 این فولدر رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال روانشناس، فیلم آموزشی، کتاب،فیلتر شکن و جزوه  که هر روز بهش نیاز داری نگرد!🔽🙏🏻🌹 https://t.me/addlist/W_SrDfE2cRJiMzNk زمان ⏳️ محدوده زودتر عضو بشید

🔲▫️نمونه داستانی ⏳ساعت شنی اتاق در سکوت شب فرو رفته بود. فقط صدای خش‌خش شن‌ها از سوراخ باریک ساعت شنی می‌آمد؛ صدایی آرام و یکنواخت، مثل چیزی که از دور شنیده شود. چراغ مطالعه روی میز روشن بود و نور زردش تا نیمه‌ی دیوار می‌رسید. بقیه‌ی اتاق در تاریکی بود. پسر در را باز کرد و همان‌جا ایستاد.
چند لحظه طول کشید تا بفهمد آنچه می‌بیند سایه نیست. مردی درون شیشه‌ی بلند ساعت شنی ایستاده بود. کلاه کارگری به سر داشت. پیراهنش از عرق به تنش چسبیده بود و بیلچه‌ی کوچکی در دست داشت. خم می‌شد، شن‌ها را از ته ساعت برمی‌داشت و بالا می‌برد. دانه‌ها از روی بیلچه سر می‌خوردند و دوباره پایین می‌ریختند. مرد آن‌قدر خسته بود که انگار سال‌هاست همین کار را می‌کند. پسر نزدیک رفت. «آقا؟» مرد سر بلند نکرد. «بله؟» «شما اون تو چی کار می‌کنین؟» مرد کمی مکث کرد. «کار.» بیلچه را دوباره در شن فرو برد. پسر دستش را روی شیشه گذاشت. سرد بود. «ولی... اینجا که کسی نیست.» مرد لبخند زد. «هست.» پسر به اطراف نگاه کرد. «کی؟» مرد این بار سرش را بلند کرد و نگاهش کرد. «تو.» پسر چیزی نگفت. صدای شن‌ها دوباره بلند شد. «از کی اینجایین؟» مرد شانه بالا انداخت. «یادم نیست.» بعد کمی فکر کرد. «خیلی وقته.» پسر به توده‌ی شن‌های پایین ساعت نگاه کرد. «همه‌شو شما جابه‌جا کردین؟» مرد گفت: «اگه من نکنم، می‌ایستن.» پسر لبخند کوتاهی زد. «شن که نمی‌ایسته.» مرد به او نگاه کرد. «بعضی چیزا از بیرون همین‌طور به نظر می‌رسن.» بعد خم شد و دوباره شروع کرد. پسر نشست روی صندلی کنار میز. مدتی نگاهش کرد. صدای نفس‌های مرد با صدای ریختن شن‌ها قاطی شده بود. پسر گفت: «خسته شدین.» مرد بیلچه را در شن فرو برد. «نه.» اما دستش لرزید. پسر دید. «هیچ‌وقت استراحت نمی‌کنین؟» مرد خندید. «کی کار کنه؟» پسر جوابی نداشت. ساعت آرام‌آرام پیش می‌رفت. پسر بلند شد و دستش را دوباره روی شیشه گذاشت. «اگه من کمک کنم چی؟» مرد به دست او نگاه کرد. «تو اون طرفی.» پسر دستش را فشار داد. شیشه زیر انگشت‌هایش نرم شد. ترسید و عقب کشید. دوباره امتحان کرد. این بار دستش از شیشه گذشت. مرد بیلچه را برداشت و به طرف او گرفت. «بگیر.» پسر بیلچه را گرفت. سنگین‌تر از چیزی بود که فکر می‌کرد. اولین مشت شن را که بالا برد، بیشترش روی دست خودش ریخت. مرد خندید. پسر هم خندید. از آن شب به بعد، پسر هر شب می‌آمد. گاهی دیرتر. گاهی با چشم‌های خواب‌آلود. اما می‌آمد. دو نفری کار می‌کردند. یکی بیلچه را پر می‌کرد و دیگری شن‌ها را صاف می‌کرد. بعضی شب‌ها هم حرفی نمی‌زدند. مرد کم‌کم کمتر خم می‌شد. یک شب پسر وارد اتاق شد و دید بیلچه کنار پای مرد افتاده است. مرد پشت به شیشه نشسته بود. پسر گفت: «امشب کار نمی‌کنین؟» مرد سرش را به شیشه تکیه داده بود. «امشب نه.» «چرا؟» مرد جواب نداد. پسر کنار او نشست. نور مهتاب از پنجره افتاده بود روی کف اتاق و تا پای ساعت آمده بود. هر دو مدتی به آن نگاه کردند. صدای شن‌ها می‌آمد. آرام. پیوسته. پسر چشمش به بیلچه افتاد. بعد به مرد. مرد چشم‌هایش را بسته بود. آن شب، هیچ‌کدام دست به بیلچه نزدند. فقط نشستند و گذاشتند شن‌ها بریزند.
@shotnote1

⏳ساعت شنی اتاق ساکت بود. آن‌قدر ساکت که صدای ریختن شن‌ها از سوراخ باریک ساعت شنی، مثل صدای بارانِ خیلی دوری به گوش می‌رسید. چراغ مطالعه روی میز روشن بود و نور زردش تا نیمه‌ی دیوار می‌رسید. بقیه‌ی اتاق در تاریکی بود. پسر در را باز کرد. اول خیال کرد سایه‌ای افتاده توی ساعت جلوتر رفت. مردی آنجا بود. درست میان شیشه‌های بلند ساعت شنی ایستاده بود؛ کلاه کارگری به سر داشت، پیراهنش از عرق به پشتش چسبیده بود و بیلچه‌ی کوچکی در دست داشت. خم می‌شد، مشتی شن را از کف ساعت برمی‌داشت و دوباره بالا می‌برد. شن‌ها از لبه‌ی بیلچه سُر می‌خوردند و پایین می‌ریختند. مرد خسته بود. پسر چند لحظه همان‌جا ماند. بعد آهسته گفت: «آقا؟» مرد سرش را بلند نکرد. «بله؟» «شما... اون تو چی کار می‌کنین؟» مرد دست از کار کشید. به دست‌های خودش نگاه کرد. بعد به پسر. «کار می‌کنم.» پسر نزدیک‌تر رفت. شیشه را لمس کرد. سرد بود. «ولی اینجا که کسی زندگی نمی‌کنه.» مرد لبخند کمرنگی زد. «زندگی می‌کنه.» پسر چیزی نگفت. مرد دوباره خم شد و بیلچه را در شن‌ها فرو برد. صدای ریز شن‌ها بلند شد. پسر پرسید: «از کی اینجایین؟» مرد مکث کرد. «یادم نیست.» بعد انگار چیزی یادش آمده باشد، گفت: «خیلی وقته.» پسر به شن‌های ته ساعت نگاه کرد. تپه‌ی کوچکی درست شده بود. بعضی دانه‌ها هنوز برق می‌زدند. «این همه شن رو شما جابه‌جا می‌کنین؟» مرد گفت: «اگر من جابه‌جا نکنم، می‌ایستن.» پسر خندید، اما مرد نخندید. پسر گفت: «شن که نمی‌ایسته.» مرد بیلچه را برداشت و یک مشت شن را بالا برد. « آدما خیال می‌کنن نمی‌ایسته.» شن‌ها از میان انگشت‌هایش ریختند. پسر ساکت شد. مرد دوباره مشغول کار شد. مدتی گذشت. پسر همان‌جا نشست و نگاهش کرد. هر بار که بیلچه بالا می‌رفت، شانه‌های مرد پایین‌تر می‌افتاد. پسر گفت: «خسته شدین.» مرد گفت: «نه.» اما صدایش خسته بود. پسر پرسید: «هیچ‌وقت استراحت نمی‌کنین؟» مرد بیلچه را زمین گذاشت. «کی باید کار کنه؟» پسر جواب نداد. مرد به ساعت نگاه کرد. پسر هم نگاه کرد. چیزی در صدای شن‌ها تغییر کرده بود. کندتر شده بودند. پسر دستش را روی شیشه گذاشت. «اگه من کمکتون کنم چی؟» مرد به دست او نگاه کرد. لبخند زد. «تو از اون طرف شیشه‌ای.» پسر دستش را بیشتر فشار داد. شیشه زیر انگشت‌هایش نرم شد. دستش آرام‌آرام از شیشه گذشت. خودش هم ترسید. مرد بیلچه را برداشت و به طرفش گرفت. پسر بیلچه را گرفت. مرد گفت: «آروم.» اولین مشت شن را که بالا بردند، نصفش روی دست پسر ریخت. پسر خندید. مرد هم خندید. برای اولین بار. از آن شب به بعد، پسر هر شب می‌آمد. گاهی دیر. گاهی خواب‌آلود. گاهی با چشم‌های قرمز. اما می‌آمد. دو نفری کنار هم کار می‌کردند. یکی بیلچه را پر می‌کرد، دیگری شن‌ها را صاف می‌کرد. گاهی هم هیچ‌کدام حرف نمی‌زدند. کم‌کم مرد دیگر آن‌قدر خمیده نبود. یک شب پسر آمد و دید مرد کار نمی‌کند. بیلچه کنار پایش افتاده بود. مرد پشت به شیشه نشسته بود و به صدای شن‌ها گوش می‌داد. پسر گفت: «امشب کار نمی‌کنین؟» مرد سرش را به شیشه تکیه داد. «امشب نه.» «چرا؟» مرد چشم‌هایش را بست. «امشب می‌خوام ببینم وقت چطور می‌گذره.» پسر چیزی نگفت. کنارش نشست. آن‌ها مدت زیادی همان‌جا نشستند و به سکوت شب گوش دادند. شن‌ها آرام از سوراخ باریک ساعت می‌گذشتند. این بار هیچ‌کس آن‌ها را جابه‌جا نمی‌کرد. مرد لبخند زد. و برای اولین بار، گذاشت زمان از کنار او بگذرد. ✍شهلا سپهری @shotnote1💠

🔲▫️ هر چیز میتواند الهام بخش نوشتن باشد. تجربه نوشتن روزانه و تداعی معانی درهم و آشفته، حفاری در تونلهای چند شاخه خاطراتِ خو
🔲▫️ هر چیز میتواند الهام بخش نوشتن باشد. تجربه نوشتن روزانه و تداعی معانی درهم و آشفته، حفاری در تونلهای چند شاخه خاطراتِ خود و خراش دادن و ساییدن آن است. گاهی آدم قطعه ای طلا پیدا میکند گاهی هم فقط تکه ای ناگت مرغ مانده و فاسد. ده دقیقه بدون توقف و ترجیحاً با دست بنویس. خود را رها کن. فکر نکن! اگر آدم بخواهد زیاد فکر کند، فوراً دست از نوشتن بر میدارد. چیزهایی را که نوشته‌ای کنترل نکن. اشتباهات املایی و دستوری داشته باش.  چرت و پرت بنویس؛ این بخشی از نوشتن است. ▫️دعوت به نوشتن/ دوریس دوریه @shotnote1

🔲▫️ اگر شخصیت برایت واقعی نباشد، هیچ ترفند روایی نجاتت نمی‌دهد. ▫️پل توماس اندرسون @shotnote1✍
🔲▫️ اگر شخصیت برایت واقعی نباشد، هیچ ترفند روایی نجاتت نمی‌دهد. ▫️پل توماس اندرسون @shotnote1

Repost from N/a
🌈🌈🌈 💎برترین کانال‌های تلگرام: 🦋"تـ𝒕𝒐ـو" "را من چشــــم در راهم در کافه هنر @kafeh_honar31 🔹هماهنگی جهت تبادل: @mrsma
🌈🌈🌈 💎برترین کانال‌های تلگرام: 🦋"تـ𝒕𝒐ـو" "را من چشــــم در راهم در کافه هنر @kafeh_honar31 🔹هماهنگی جهت تبادل: @mrsmafd

🎯داستانتان را خطاب به یک نفر خاص بنویسید. کسی را انتخاب کنید که دوست می‌دارید یا تحسینش می‌کنید، یا کسی که می‌خواهید با او ارتباط برقرار کنید. و کل داستان را به‌طورمستقیم برای او نقل کنید. دقیقاً انگار برای یک نفر نامه می‌نویسید. این کار باعث می‌شود واژه‌ها و صدای شما آشکار شود. در هر صورت یادتان باشد که هرگز خطاب یک گروه به‌خصوص از انسان‌ها ننویسید!
الیزابت گیلبرت
@shotnote1