✍ نویسندهّ تک شات
Open in Telegram
کارگاه ادبیاتی ایران | سینما | نویسندگی نوشتن را با نگاه آغاز و با هر تصویر، یک روایت تازه متنهای کوتاه، الهامهای بلند آموزههای موجز برای نویسندگی هر هفته: تمرین نگاهنوشت @ShSepehri1 ادمین @shotnote1 ✍ ✴️کانال سینمایی @Honarefilmnameh
Show more6 408
Subscribers
+2424 hours
+457 days
+37330 days
Posts Archive
6 408
🔲 و بعد میرسیم به مرحله چهارم: Proofreading / ویرایش نهاییاینجاست که میرویم سراغ: غلط تایپی، املا، نشانهگذاری، فاصلهها، نیمفاصله، جملهبندی، فرمت فیلمنامه و یکدستکردن متن. پس اگر بخواهیم پست قبلی را از نظر تخصصی دقیقتر کنیم، ترتیب پیشنهادی من این است: شخصیت → مخاطب → نویسنده/ساختار → ویرایش نهایی این ترتیب یک مزیت مهم دارد: اول میپرسیم «این شخصیت چه میکند؟» بعد «مخاطب چه میفهمد؟» بعد «آیا فیلمی که نوشتهام واقعاً کار میکند؟» و در پایان «آیا متن بهدرستی نوشته و ارائه شده؟»در واقع بازنویسی یعنی هر بار از یک صندلی متفاوت به همان فیلم نگاه کنید؛ چون وقتی همیشه روی صندلی نویسنده نشستهاید، بسیاری از ایرادهای فیلم را دیگر نمیبینید. فاصله گرفتن از متن هم یکی از توصیههای مکرر در فرایند بازنویسی است.
6 408
۳. بازنویسی از جایگاه فیلمنامهنویس
اینجا دوباره به فاصلهای بیرونی میایستید و میپرسید: من اصلاً چه فیلمی نوشتهام؟
نه اینکه: «این جمله خوب نوشته شده؟»
بلکه: «آیا این صحنه اصلاً باید وجود داشته باشد؟»
مثلاً:
آیا داستان از نقطه درستی شروع میشود؟
آیا صحنهای اضافه است؟
آیا دو صحنه یک کار مشابه انجام میدهند؟
آیا شخصیت واقعاً به این تصمیم میرسد؟
آیا پایان نتیجه منطقی مسیر داستان است؟
آیا چیزی را توضیح دادهام که میتوانستم نشان بدهم؟
آیا یک دیالوگ صرفاً اطلاعاتی است؟
آیا میتوانم این ده صفحه را در پنج صفحه بیان کنم؟
اینجا دیگر با کلمهها کار ندارید؛ با ساختار فیلم کار دارید. به همین دلیل، در بازنویسی حرفهای معمولاً توصیه میشود مشکلات بزرگتر ــ مثل ساختار و شخصیت ــ قبل از پرداخت دیالوگ و جملهها حل شوند؛ چون پرداختن به دیالوگ یک صحنه بیفایده است اگر قرار باشد خود صحنه حذف شود.
@shotnote1✍
@honarefilmnameh
6 408
Repost from N/a
🌸🌸🌸
💎برترین کانالهای تلگرام:
🎁 کافه شعر و ادبیات
@Hamidrezaabravan
🔹هماهنگی جهت تبادل:
@mrsmafd
6 408
🔲▫️ "خنده داره... نه؟"
عوض کردن مدام کانالای تلوزیون!
قیافههایی رو میبینی که هیچکدوم واقعی نیستن!
با یه وحشت واقعی شاخ به شاخی!
بجنب!
بجنب!
بیشتر!
کمتر!
صورتا بهت فرمون میدن!
اونا رو با چی پر کردن؟
چهجوری جا شدن تو اون شیشه؟
کی چپوندشون اون تو؟
چیزی نیست؟
تو این دنیا...
اینا مردم من نیستن
مردم من کجا رفتن؟
چارلز بوکفسکی
از کتابچهی "بهسلامتی برادرم! هیچکس!
@shotnote1
6 408
۱. بازنویسی از جایگاه شخصیت
اینجا دیگر فیلمنامهنویس نیستید؛ خودتان را داخل پوست شخصیت میبرید.
برای هر شخصیت جداگانه فیلمنامه را بخوانید و در هر صحنه از خودتان بپرسید:
این شخصیت الان چه میخواهد؟
از چه چیزی میترسد؟
چه چیزی را میداند و چه چیزی را نمیداند؟
اگر جای او بودم، واقعاً همین کار را میکردم؟
آیا این واکنش از شخصیت میآید یا از نیاز نویسنده برای جلو بردن داستان؟
آیا دیالوگش چیزی است که خودش میگوید یا چیزی که نویسنده میخواهد مخاطب بداند؟
مثال سینمایی:
فرض کنید زنی متوجه میشود شوهرش به او دروغ گفته است.
در نسخه اول ممکن است بنویسیم:
زن عصبانی میشود و میگوید: «چرا به من دروغ گفتی؟»
اما وقتی از جایگاه شخصیت بازنویسی میکنیم، شاید بفهمیم این زن اساساً آدمی نیست که هنگام ترس یا خیانت، مستقیم سؤال کند. شاید سکوت کند، چای بریزد، فنجان را جلوی شوهرش بگذارد و فقط بگوید:
«امروز هم دیر میای؟»
در اینجا شخصیت، صحنه را بازنویسی کرده است.
این نوع بازنویسی به منطق روانی و رفتاری شخصیت کمک میکند و گاهی حتی باعث تغییر یک صحنه یا مسیر داستان میشود. بازنویسی شخصیت معمولاً نباید به «اضافه کردن ویژگیهای جذاب» محدود شود؛ باید دید شخصیت چگونه انتخاب میکند و چگونه دیگران او را تحت فشار قرار میدهند.
۲
. بازنویسی از جایگاه مخاطب حالا از شخصیتها بیرون میآیید و مینشینید در سالن سینما. اما نکته مهم این است: مخاطب را با خودتان اشتباه نگیرید. شما داستان را میدانید، چون خودتان آن را نوشتهاید. مخاطب هیچکدام از اطلاعات پشت ذهن شما را ندارد. پس فیلمنامه را یکبار بدون توقف بخوانید و از خودتان بپرسید: مخاطب در این لحظه چه میداند؟ چه چیزی را حدس میزند؟ چه چیزی را اشتباه برداشت میکند؟ و چه چیزی را هنوز نمیداند؟ این مرحله بهشدت به اطلاعات، ریتم، تعلیق، ابهام و غافلگیری مربوط میشود. مثلاً اگر قرار است در پایان بفهمیم مردی قاتل است، نباید در صفحه ۱۰ چنان سرنخهایی بگذاریم که مخاطب در صفحه ۱۵ مطمئن شود. از طرف دیگر، نباید آنقدر هم اطلاعات را پنهان کنیم که پایان تبدیل به یک «اطلاعات ناگهانی» شود. بازنویسی مخاطب یعنی تنظیم دقیق توزیع اطلاعات. در فیلم The Sixth Sense، مسئله فقط این نیست که چه اتفاقی میافتد؛ مسئله این است که مخاطب در هر لحظه چه برداشتی از آنچه میبیند دارد. حتی یک صحنه معمولی، در بازبینی دوم میتواند معنای دیگری پیدا کند.@shotnote1✍ @honarefilmnameh
6 408
🔲✍
خیلی وقتها شروع فقط یک تصویر، موقعیت، جمله، شخصیت یا اتفاق عجیب است.
در این تصویر چرا یک آدمک از چراغ راهنمایی آویزان شده؟ باید چراهایی از جنسهای مختلف بسازیم، بعد میتوانیم یکی را انتخاب کنیم و بپرسیم: «اگر این اتفاق واقعاً افتاده باشد، چه میشود؟»
همین «چرا؟» میتواند تبدیل شود به داستان.
بعد تازه ساختار، شخصیت، تعارض، نقطهعطف و پایان وارد کار میشوند.
@shotnote1
6 408
🔲▫️ آدم یک وقت هایی خودش را برای همیشه جا می گذارد!
مثلا روی پله های کثیف محل کاری که محترمانه اخراج شده، نیمکت های چوبی سبز رنگ یک کافه، رو به روی ویترین مغازه ای توی قیطریه، کوچکترین کلاس دانشکده، خیابانی که آخرین خداحافظی هایش را کرده!
کوچه ای که هفت تا سیزده سالگی اش را در آن بزرگ شده، پنجره ی خانه ی دختری که اولین عشقش را مال خودش کرده و بعد از آن هر وقت که از آنجا می گذرد با دیدن ِ خود تنهای خسته اش دهانش تلخ می شود و بغض از گلویش بالا می آید.
آدم،
یک وقت هایی، یک جاهایی،
خودش را جا می گذارد .
آن نیمه از خودش را که در مقابل فراموشی مقاوت می کند، می اندازد همان گوشه کنار
و برای همیشه می رود ...
✍الههسادات موسوی
@shotnote1✍
@honarefilmnameh
6 408
Sh.Sepehri:
همزمان همهجا 📌
شما هنگام نوشتن فیلمنامه، همزمان و بهطور موازی جای چند نفر هستید:
۱. جای خودتان، بهعنوان فیلمنامهنویس
۲. جای شخصیتهای فیلمنامه
۳. جای مخاطب
حتی تصورش هم کمی سرگیجهآور است. مگر میشود همزمان جای چند نفر بود؟ نه. اما یک راهحل وجود دارد: بازنویسی
پس از نوشتن نسخهی اول فیلمنامه، تازه نوبت بازنویسی است.
در هر مرحله از بازنویسی، خودتان را از یکی از این سه جایگاه به فیلمنامه نگاه کنید؛ اما نه همه را با هم.
✨ الف: ابتدا خودتان را جای شخصیتها بگذارید.
فیلمنامه را از نگاه هر شخصیت بخوانید و ببینید آیا رفتارها، تصمیمها، واکنشها و دیالوگهایش با موقعیتی که در آن قرار دارد، باورپذیر است یا نه. اگر چهار شخصیت اصلی و پررنگ دارید، میتوانید فیلمنامه را دستکم چهار بار، هر بار از منظر یکی از آنها، بازخوانی و بازنویسی کنید.
@shotnote1
✨ ب: سپس خودتان را جای مخاطب بگذارید.
اما نه یک مخاطب معمولی؛ یک مخاطب باهوش، دقیق و سختگیر که منتظر است کوچکترین ایراد منطقی، روایی یا دراماتیک فیلمنامه را پیدا کند.
از خودتان بپرسید:
مخاطب چه چیزی را زودتر از موعد میفهمد؟
کجا حوصلهاش سر میرود؟
کجا چیزی را نمیفهمد؟
و مهمتر از همه: کجا احساس میکند فیلمنامه دارد چیزی را به او توضیح میدهد؟
✨ ج: در آخر، دوباره خودتان باشید؛ فیلمنامهنویس.
این مرحله بیشتر به پاکسازی متن مربوط است: رفع ایرادهای نگارشی و تایپی، اصلاح جملهبندی، املای کلمات، نشانهگذاری و یکدستکردن متن.
⬇️در پستهای آینده، هرکدام از این سه نوع بازنویسی را دقیقتر بررسی میکنیم.
6 408
📽🔲
فیلم کوتاه /دیوید لینچ
David Lynch - Steps
تمامِ عکسهای «دیوید لینچ»
در حکمِ تک فریمهایی از فیلمهایش ثبت شدهاند. لینچ توضیح میدهد چطور کارش از نقاشی به سینما کشیده شد. روزی سرگرمِ نقاشی از منظرۀ شبانۀ باغی بوده و در حینِ کار احتمالاً سیگاری گیرانده و از تابلو فاصله گرفته و به آن خیره مانده که ناگهان بادی از بوم وزیدن گرفته و رنگها را به حرکت درآورده. آنگاه او به خود گفته: عجب، نقاشیِ متحرک!
@shotnote1
6 408
🔲▫️تمرین: پایان باز
یک داستان کوتاه بنویسید که شخصیت در پایان مجبور به گرفتن یک تصمیم مهم شود؛ اما نتیجه تصمیم را نشان ندهید.
داستان را دقیقاً در لحظهای تمام کنید که مخاطب باید خودش حدس بزند چه اتفاقی افتاده است.
▫️ هدف: پایان را نبندید؛ یک پرسش باز باقی بگذارید.
@shotnote1✍
6 408
🔴 چرا داستان مدرن پایانهای باز دارد؟
در داستان کلاسیک، معمولاً انتظار داریم کشمکش اصلی در پایان به نتیجه برسد؛ اما داستان مدرن همیشه چنین نیازی ندارد. گاهی داستان درست در جایی تمام میشود که پاسخ اصلی هنوز روشن نشده است.
پایان باز قرار نیست مخاطب را سردرگم کند؛ قرار است او را بعد از تمام شدن داستان، همچنان درگیر آن نگه دارد. شخصیت ممکن است تصمیمی بگیرد، اما ما نتیجه آن را نبینیم؛ یا اتفاقی بیفتد که معنای دقیقش به عهده مخاطب گذاشته شود.
در «مسخ» کافکا، ماجرا فقط با مرگ گرگور تمام نمیشود؛ پرسش درباره معنای زندگی او و رابطهاش با خانواده همچنان باقی میماند.
در سینما، «درخت زندگی» ترنس مالیک نیز بسیاری از پاسخها را بهجای توضیح، به تجربه و برداشت مخاطب واگذار میکند.
گاهی پایان داستان، پایان پرسشهای آن نیست.
@shotnote1✍
6 408
🎯نگارش، نیمفاصله و فاصله
عدد توزیعی = عددی تکراری که معدود را به بخشهای برابر تقسیم میکند.
نوشتن: همیشه با نیمفاصله ().
دو ساختار اصلی:۱. عدد + واحدواژه + عدد + واحدواژه · مثال: «دوتادوتا» / «سهتاسهتا» / «تکتک» · 📘 «کبوترها تکتک یا چندتاچندتا بر بام مینشینند.» (دیانی) ۲. عدد + «به» + عدد · مثال: «دهبهده» / «دوبهدو» / «یکبهیک» · 📘 «صفحات این ساعت دهبهده دارای پنجاه علامت است.» (جمالزاده)
سه نکته:· عدد + واحدواژه + معدود ← با فاصله (نه نیمفاصله) · مثال: «دو سه تا فحش» · 📘 «جانی هم دو سهتا فحش آبنکشیده به میاندار میدهد.» (امیرخانی) · دوتایکی ← نیمفاصله · 📘 «پلهها را دوتایکی آمده بود پایین.» (گلشیری) · دودوتاچهارتا ← نیمفاصله · 📘 «بین خودمان دودوتاچهارتا کردیم.» (جعفری) ✍سید محمد بصام @shotnote1
6 408
چارلز بوکفسکی
شايد باور نكنيد
اما آدم هايى پيدا مى شوند
كه بى هيچ غمى يا اضطرابى زندگى
مى كنند، خوب مى پوشند، خوب مى خورند
خوب مى خوابند، از زندگى خانوادگى لذت مى برند
گاهى غمگين مى شوند ولى خم به ابرو نمى آورندو غالبا حالشان خوب است و موقع مردن آسان مى ميرند معمولا در خواب لب چشمه..
@shotnote1
تقریبا صبح است.
توکاها روی کابل تلفن منتظرند و من امروز ساندویچ فراموش شدهی دیروز را میخورم.
صبح آرام روز جمعه، یک لنگه کفشم
یک گوشهی اتاق راست ایستاده
و لنگهی دیگر به پهلو افتاده است.
بله، بعضی زندگیها برای هدر دادن
آفریده شدهاند...
چارلز بوکفسکی
6 408
Repost from تبادلات بیکران
🖥 این فولدر رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال روانشناس، فیلم آموزشی، کتاب،فیلتر شکن و جزوه که هر روز بهش نیاز داری نگرد!🔽🙏🏻🌹
https://t.me/addlist/7PrATeiEwjk3ZDI0
زمان ⏳️ محدوده زودتر عضو بشید
6 408
Repost from تبادلات بیکران
📌برترین کانالهای Vip درتلگرام
👈🏻 ادبیات 👉🏻
👈🏻 قانون جذب 👉🏻
👈🏻 آموزش زبان👉🏻
👈🏻علمی👉🏻
👈🏻 موسیقی👉🏻
👈🏻 حقوقی 👉🏻
👈🏻 روانشناسی 👉🏻
👈🏻 درمانی 👉🏻
👈🏻موفقیت👉🏻
پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻👇🏻
تکههایِ🫀گمشده
🔷مسیرموفقیترابا ما طیکنید🔷
6 408
کاغذ بی خط/ ناصر تقوایی
خسرو شکیبایی: میدونی اشکال تو، اینه که هروقت هرجات میسوزه،
یه جای دیگه رو فووت میکنی...
@shotnote1
6 408
🔲▫️عباس معروفی
داستان نویسی، دالان خاطره
«خاطرات خیلی وقتها به سراغم میآیند و گاهی آنها را مینویسم... برای من، رنگها، صداها یا یک بوی خاص، دریچهای به گذشته میگشایند. خاطرات هیچوقت خطی نیستند.»
@shotnote1✍
6 408
🔲📚معرفی فیلم و کتاب
توبیاس وولفوولف به خاطر مجموعههای داستان کوتاه شهرت زیادی دارد. او در کنار ریموند_کارور، ریچارد_فورد، آن_بیتی و دیگر نویسندگان مینیمالیست از پیشتازان داستان کوتاه
امروز آمریکاست.
او سه بار برنده #جایزه اُ- هنری شده و به خاطر مجموعه داستانهای کوتاه، رمانها و خاطراتش مورد تقدیر قرار گرفته است.مشهورترین اثر #وولف زندگی این پسر (۱۹۸۹) است که داستان دوران کودکی نویسنده در نورث وست است. وولف در این کتاب به بازگویی جدایی پدر و مادرش و شرح حال خانوادهٔ جدیدش میپردازد.این داستان دربرگیرنده خانهبهدوشیهای او به همراه مادرش در غرب و شمال غرب، بحث و جدالهای او با ناپدری بددهنش، نزاعهای گاهوبیگاهش با پدر واقعی خود است.
”زندگی این پسر” جایزه کتاب لسآنجلس تایمز را در بخش زندگینامهنویسی از آن خود کرد. همچنین بر اساس این کتاب فیلم موفقی در سال ۱۹۹۳ با هنرمندی رابرت دنیرو و لئوناردو دیکاپریو ساخته شده است.
▫️▫️▫️
📝 بخشی از کتاب زندگی این پسر:
قرار بود وقتی به غرب میرسیم همهچیز
تغییر کند. مادرم کودکیاش را در بِوِرلی هیلز گذرانده بود، و منشأ زندگیِ پیشرویمان خاطراتش از کالیفرنیا در دوران پیش از رکود اقتصادی بود.
پدرِ مادرم که او را باباجون صدا میکردیم یکی از افسران نیروی دریایی بود که بهواسطهٔ ارزش سهامش میلیونر شده بود. آنها در خانهای بزرگ که برجک داشت زندگی میکردند. درست قبل از اینکه باباجون همهٔ پولِ خودش و اقوام ایرلندیِ آلونکنشینش را به باد بدهد و بگذارد برود آنور آب، مادرم یکی از چهار دختری بود که انتخاب شده بودند تا در جشنوارهٔ گل رُز بِوِرلیهیلز روی سکوی رژهٔ گل سوار شوند. موضوع رژهٔ گل رُز «پایان رنگینکمان» بود و با تحسین و تمجیدهای زیادی جایزهٔ آن سال را بُرد. بعدش مادر با جکی کوگَن آشنا شد. با هارولد لوید و مَریون دِیویس عکس گرفت که فیلمش، ملوان۴، روی کشتیِ باباجون فیلمبرداری شده بود. وقتی باباجون در سفر بود، مادرم و مادرش زندگیِ رؤیاییای داشتند، و گاهی روزهای متمادی نقش دو خواهر را بازی میکردند. و آن ماشینها... همینطور که منتظر بودیم تا موتور رمبلِر خنک شود، مادرم در مورد ماشینهایشان برایم تعریف میکرد. میگفت باید آن ماشینها را میدیدم! باباجون یک فرانکلینِ روباز داشت. پسری که خودش کرایسلر کروک با بوق آهنگین داشت دنبال مادرم بود. و البته، بحث ماشینهای خانوادهٔ هِرناندِز هم بود، همسایههایی که پس از کشفِ نفت زیرِ مزرعهٔ کاکتوسشان از مکزیک به آنجا آمده بودند. خانوادهٔ بزرگی داشتند. هر وقت قرار بود همگی جایی بروند، دستهجمعی سوار پیِرس اَروزهای مشابهشان میشدند و کارناوال راه میانداختند. قرار بود چنین اتفاقی هم برای ما بیفتد. مردم یوتا صبح فقیر از خواب بیدار میشدند و شب ثروتمند به خواب میرفتند. لازم نبود مهندس معدن یا معدنشناس باشید. تنها چیزی که نیاز داشتید یک گایگرسنج بود. ما بهسوی معادن اورانیوم میرفتیم؛ همانجایی که قرار بود مادرم کاری پیدا کند و حواسش به همهچیز باشد. وقتی فوتوفن کار را یاد گرفت، دنبال کشف و ثبت معدن خودش میرفت. و تصمیم داشت وقتی پیدایش کرد، خوب همهچیز را جبران کند: سالهای بیگاری، سالهایی که ابتدا بستنیفروشی و نوشابهفروشی میکرد و بعد کارآموز منشیگری شد که چیزی جز بدبختی و جیب خالی برایش نداشت، و حتی گاهی وضع از این هم بدتر بود. مادرم قصد داشت ازهمپاشیدنِ خانوادهمان در پنج سال قبل را جبران کند، میخواست عوضِ بدبختیهایی را دربیاورد که بهخاطر رابطهٔ طولانی با مردی خشن تحمل کرده بود، و قصد داشت زمانِ ازدسترفته را جبران کند. من هم قصد داشتم به او کمک کنم. @shotnote1✍
