en
Feedback
✍ نویسندهّ تک شات

✍ نویسندهّ تک شات

Open in Telegram

کارگاه ادبیاتی ایران | سینما | نویسندگی نوشتن را با نگاه آغاز و با هر تصویر، یک روایت تازه متن‌های کوتاه، الهام‌های بلند آموزه‌های موجز برای نویسندگی هر هفته: تمرین نگاه‌نوشت @ShSepehri1 ادمین @shotnote1 ✍ ✴️کانال سینمایی @Honarefilmnameh

Show more
6 385
Subscribers
-1124 hours
+1067 days
+37830 days
Posts Archive
مسافر کناری‌ام که پیاده شد پنجره‌ای گیرم آمد، باقیِ مسیر را گریستم... 🔲 لیلا کردبچه @shotnote1 ✍ @honarefilmnameh🎬
مسافر کناری‌ام که پیاده شد پنجره‌ای گیرم آمد، باقیِ مسیر را گریستم... 🔲 لیلا کردبچه @shotnote1@honarefilmnameh🎬

🔲▫️ ناصر تقوایی این اپیزود بر اساس فیلم "کاغذ بی‌خط" محصول سال 1380 و با کارگردانی ناصر تقوایی ساخته شده است. داستان این فیلم از یک صبح پاییزی در ساعت هفت شروع می‌شود... 🔲▫️ مصاحبه‌های ده دقیقه پایانی اپیزود از مستند "گفتن با نگفتن، سینما و سانسور به روایت ناصر تقوایی" ساخته عارف محمدی (تولید شرکت تصویری موج نو) استفاده شده است. @shotnote1@honarefilmnameh🎬

چرا هر زنی كه یه ذره بهم توجه نشون می ده، عاشقش می شم 📽 Eternal Sunshine of the Spotless Mind @shotnote1
چرا هر زنی كه یه ذره بهم توجه نشون می ده، عاشقش می شم 📽 Eternal Sunshine of the Spotless Mind @shotnote1

🔲▫️ «‏شب یک حالت از وقت است. من غرق در وقتم. شب منطقی است که شب باشد. شب هست. اشکال در شب نیست. اشکال در نبودنِ نور است؛ و د
🔲▫️ «‏شب یک حالت از وقت است. من غرق در وقتم. شب منطقی است که شب باشد. شب هست. اشکال در شب نیست. اشکال در نبودنِ نور است؛ و در نشستن و گفتن که صبر باید کرد، و انتظارِ صبح باید داشت.» ‏- ابراهیم گلستان؛ مدّ و مه - ۱۳۴۸ کتاب_بخوانیم @shotnote1

. درسی از :استاد عباس #معروفی مبحث: منطق روایت در داستان زمان :7دقیقه ✍️ @shotnote1

🔲▫️ مارسل پروست دیر زمانی زود به بستر می‌رفتم. گاهی، هنوز شمع را خاموش نکرده چشمانم چنان زود بسته می‌شد که فرصت نمی‌کردم با خود بگویم: دیگر می‌خوابم. و نیم ساعت بعد، از فکر این که زمان خوابیدن است بیدار می‌شدم؛ می‌خواستم کتابی را که می‌پنداشتم به دست دارم کنار بگذارم و شمع را خاموش کنم؛ در خواب همچنان به آنچه تازه خوانده بودم می‌اندیشیدم، اما این اندیشه‌ها حالت اندکی شگرفی به خود گرفته بود؛ به نظرم می‌آمد خودم آن چیزی باشم که کتاب درباره‌اش سخن می‌گوید: یک کلیسا، یک کوارتت، رقابت فرانسوای اول و شارل پنجم. این باور تا چند لحظه پس از بیداری با من بود؛ مایه شگفتی‌ام نمی‌شد اما چون فلس‌هایی روی چشمانم سنگینی می‌کرد و نمی‌گذاشت دریابم که شمعدان روشن نیست. سپس رفته‌رفته برایم نامفهوم می‌شد، ان گونه که افکار موجود پیشین در تناسخ. موضوع کتاب از من جدا می‌شد، با من بود که خود را با آن یکی بدانم یا نه؛ آنگاه بود که چشمانم می‌دید و در شگفت می‌شدم از تاریکی پیرامونم، که برای چشمانم خوب و آرام‌بخش بود، اما شاید بیشتر برای ذهنم که تاریکی را چیزی بی‌دلیل، بی‌مفهوم و به راستی گنگ و تیره می‌یافت. از خود می‌پرسیدم ببینی چه ساعتی است؛ سوت قطارهایی را می‌شنیدم که کم یا بیش دور، چون آواز پرنده‌ای در جنگل که فاصله‌ها را بنمایاند، گستره دشت خلوت را به چشمم می‌اورد که در آن مسافر به شتاب به سوی ایستگاه می‌رود؛ و کوره راهی را که می‌پیماید هیجان جاهای تازه و کارهای بیرون از عادت، گپ اندکی بیشتر هنگام خداحافظی زیر چراغ غریبه که هنوز در سکوت شب در ذهن اوست، و شیرینی لحظه آینده بازگشت، در یادش خواهد نگاشت. گونه‌هایم را به نرمی به گونه‌های زیبای بالش می‌فشردم که، پر و خنک، به گونه‌های کودکی ما می‌مانند. کبریتی می‌زدم تا ساعتم را ببینم. چیزی به نیمه شب نمانده. لحظه‌ای است که بیمار، ناگزیر از سفر و خوابیدن در مهمانخانه‌ای ناشناس، از درد بیدار می‌شود و دیدن خطی از روشنایی در پایین در خوشحالش می‌کند. چه خوب، دیگر صبح شده است. به زودی خدمتکاران پا می‌شوند، او زنگ می‌زند، به کمکش می‌ایند. امید رسیدن به آرامش او را در تحمل درد یاری می‌کند. پنداری صدای پایی شنید؛ پاهایی نزدیک و سپس دور شد. و خط روشنایی پایین در فرو مرد. نیمه‌شب است؛ چراغ گاز را خاموش کردند؛ آخرین خدمتکار رفت و همه شب را باید بی‌دوایی درد کشید. 📚در جستجوی زمان از دست رفته، جلد اول، راه خانه سوان @shotnote1@gardoonedastan

" هر یک از ما جمعیتی در خود نهان دارد، هرچند که با گذشت زمان تمایل می یابیم این کثرت را به فردیتی بی مایه تبدیل کنیم. ما مجبو
" هر یک از ما جمعیتی در خود نهان دارد، هرچند که با گذشت زمان تمایل می یابیم این کثرت را به فردیتی بی مایه تبدیل کنیم. ما مجبوریم فرد بمانیم و تنها یک اسم داشته باشیم و نسبت به آن پاسخگو باشیم از اینرو اشخاص متنوعی را که وجود ما گرد آمده اند به خاموش ماندن عادت داده ایم. نوشتن کمک می کند آنها را بازیابیم." @shotnote1@gardoonedastan "طبقه همکف" اری_دلوکا

🔴 زمان در داستان مدرن دیگر فقط ساعت و تقویم نیست در داستان کلاسیک، معمولاً اتفاق‌ها به ترتیب زمانی پیش می‌روند؛ کودکی، جوانی، حادثه و بعد نتیجه. اما در داستان مدرن، زمان می‌تواند تابع ذهن شخصیت باشد. یک صدا، یک بو یا حتی یک تصویر ساده در زمان حال می‌تواند شخصیت را ناگهان به سال‌ها قبل ببرد. گذشته دیگر چیزی نیست که فقط «اتفاق افتاده» باشد؛ چیزی است که ممکن است هر لحظه دوباره در ذهن شخصیت زنده شود. در «در جست‌وجوی زمان ازدست‌رفته» پروست، یک مزه ساده می‌تواند خاطره‌ای فراموش‌شده را به شکلی ناگهانی زنده کند. در سینما هم «درخشش ابدی یک ذهن پاک» از همین امکان استفاده می‌کند؛ خاطرات جوئل هنگام پاک شدن، به‌صورت تکه‌تکه و غیرخطی در ذهن او ظاهر می‌شوند. در داستان مدرن، زمان فقط چیزی نیست که شخصیت از آن عبور می‌کند؛ چیزی است که در ذهن او دوباره ساخته می‌شود. @shotnote1@honarefilmnameh🎬

این‌که هرروز صبح از تخت‌خواب بیرون بیای تا هربار و هربار با همون چیزای همیشگی روبرو بشی، واقعا شجاعت بزرگی می‌طلبه. 👤 چارلز
این‌که هرروز صبح از تخت‌خواب بیرون بیای تا هربار و هربار با همون چیزای همیشگی روبرو بشی، واقعا شجاعت بزرگی می‌طلبه. 👤 چارلز بوكفسکی ترجمه: مهیار خانبابایی @shotnote1@honarefilmnameh🎬

Repost from N/a
🏺🏺🏺 💎معرفی برترین کانال‌های تلگرام: 🌱بیو ادبی تک خطیتو از اینجا بردار @toranjam_7 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🔹هماهنگی جهت تبادل: @mrsmafd

•روزگار دوزخی آقای ایاز؛ رضا براهنی ‏«البته من بعدها به زخم‌های خود عادت کردم و آن‌ها را مثل نشانه‌ای درخشان و عزیز با خود به
•روزگار دوزخی آقای ایاز؛ رضا براهنی ‏«البته من بعدها به زخم‌های خود عادت کردم و آن‌ها را مثل نشانه‌ای درخشان و عزیز با خود به همه‌جا بردم و بدان‌ها باليدم و هنوز هم بدان‌ها می‌بالم؛ چرا که مگر چیزی عزیزتر از آن‌ها برای من در طول تاریخ مانده است که بدان ببالم و به اینان نبالم؟» @shotnote1
به چیزی فکر نمی‌کردم؛ ولی در عین حال، تقریباً به همه چیز فکر می‌کردم ...🌱 هانریش بل از کتاب : عقاید یک دلقک
@shotnote1

▪︎ زندگی باید سه خصوصیت داشته باشد وگرنه جهنم می‌شود: ساده باشد، کند باشد، خلوت باشد. مصطفی مستور از کتاب : عشق و چیزهای دیگر
▪︎ زندگی باید سه خصوصیت داشته باشد وگرنه جهنم می‌شود: ساده باشد، کند باشد، خلوت باشد.
مصطفی مستور از کتاب : عشق و چیزهای دیگر
@shotnote1

شما چطور صحنه را توصیف می‌کنید ؟ مریم سعیدپور، عکاس ایرانی، برای مجموعه دوران جنگ خود با عنوان «آغوش دردناک» در جوایز بین‌الم
شما چطور صحنه را توصیف می‌کنید ؟
مریم سعیدپور، عکاس ایرانی، برای مجموعه دوران جنگ خود با عنوان «آغوش دردناک» در جوایز بین‌المللی عکاسی ۲۰۲۶ به عنوان عکاس هنرهای زیبای سال انتخاب شد و در جمع نامزدهای نهایی جایزه اصلی بخش حرفه‌ای این رقابت قرار گرفت.
@shotnote1@honarefilmnameh🎬

♻️♻️ مرور چند پست کاربردی از قبل👌 موتیف و نماد چیست؟ چه طور از موتیف ها در نوشتار استفاده کنیم؟ @shotnote1

🔲▫️ سرکلاس با کیارستمی/ پال کرونین سال‌های عکاسی، پناه بردن به طبيعت، به من چيزهای زيادی را در موردِ خودم و جهان آموخته است.
🔲▫️ سرکلاس با کیارستمی/ پال کرونین
سال‌های عکاسی، پناه بردن به طبيعت، به من چيزهای زيادی را در موردِ خودم و جهان آموخته است. وقتی به درختی در عکسی که گرفته‌ام نگاه می‌کنم، شايد غم يا شادی را در آن ببينم. گاه اين حس به من دست می‌دهد که يک درخت چيزی در موردِ من درک کرده است که انسان‌ها نتوانسته‌اند.
ابن عربی می‌گويد: «درخت خواهرِ انسان است». وقتی به عکسی نگاه می‌کنم که در طیِ سال‌های متمادی از يک درخت گرفته‌ام، انگار عکسی رنگ‌باخته از هم‌کلاسیِ دورانِ مدرسه است. چه کسی قدرِ درختان را نمی‌داند؟ ارزشِ آن‌ها قابلِ اندازه‌گيري نيست. راست ايستاده‌اند، درست در جايی که بايد باشند، و تنه‌ی تنومندِ آن‌ها از ما نگه‌داری می‌کند. وقتی که آفتاب بی‌محابا می‌تابد، در زيرِ سايه‌ی آن‌ها آرام می‌گيريم. ميوه‌ای که هبه می‌کنند را مزه می‌کنيم و از چوبشان برای کارهای مختلف استفاده می‌کنيم. از هوايی که پاکيزه می‌کنند بهره می‌بريم و در کنارِ ريشه‌ی آن‌ها بدن‌هامان را به خاک می‌سپاريم. درختان موجوداتی قابلِ تحسين‌اند. سهراب سپهری می‌گويد: «رايگان می‌بخشد، نارون شاخه‌ی خود را به کلاغ» ؛اما سايه‌اش را به زمين نمی‌فروشد.
@shotnote1

داستان کوتاه وحشت ✍ نویسنده #ولادیمیر_ناباکوف سبک روایت داستان از جریان سیال ذهن و تمرکز بر درونیات راوی استفاده میکند، نه پیرنگ سنتی. موضوع هستی‌شناختی بر پایه بحران هویت، بیگانگی، و پوچی از دغدغههای اصلی فلسفهٔ مدرن (از نیچه تا اگزیستانسیالیسم) هستند. ناباکوف نشان میدهد «جهان عادتی» که ما میشناسیم، یک ساختار ذهنی است و فروپاشی آن، وحشتآفرین است – این دقیقاً نگاه مدرن به ادراک و واقعیت است. @shotnote1

🔲▫️ سرکلاس با کیارستمی/ پال کرونین سال‌های عکاسی، پناه بردن به طبيعت، به من چيزهای زيادی را در موردِ خودم و جهان آموخته است.
🔲▫️ سرکلاس با کیارستمی/ پال کرونین
سال‌های عکاسی، پناه بردن به طبيعت، به من چيزهای زيادی را در موردِ خودم و جهان آموخته است. وقتی به درختی در عکسی که گرفته‌ام نگاه می‌کنم، شايد غم يا شادی را در آن ببينم. گاه اين حس به من دست می‌دهد که يک درخت چيزی در موردِ من درک کرده است که انسان‌ها نتوانسته‌اند.
ابن عربی می‌گويد: «درخت خواهرِ انسان است». وقتی به عکسی نگاه می‌کنم که در طیِ سال‌های متمادی از يک درخت گرفته‌ام، انگار عکسی رنگ‌باخته از هم‌کلاسیِ دورانِ مدرسه است. چه کسی قدرِ درختان را نمی‌داند؟ ارزشِ آن‌ها قابلِ اندازه‌گيري نيست. راست ايستاده‌اند، درست در جايی که بايد باشند، و تنه‌ی تنومندِ آن‌ها از ما نگه‌داری می‌کند. وقتی که آفتاب بی‌محابا می‌تابد، در زيرِ سايه‌ی آن‌ها آرام می‌گيريم. ميوه‌ای که هبه می‌کنند را مزه می‌کنيم و از چوبشان برای کارهای مختلف استفاده می‌کنيم. از هوايی که پاکيزه می‌کنند بهره می‌بريم و در کنارِ ريشه‌ی آن‌ها بدن‌هامان را به خاک می‌سپاريم. درختان موجوداتی قابلِ تحسين‌اند. سهراب سپهری می‌گويد: «رايگان می‌بخشد، نارون شاخه‌ی خود را به کلاغ» ؛اما سايه‌اش را به زمين نمی‌فروشد. @shotnote1

Repost from Vip
🎁 مجموعه ویژه تبادلات منتخب؛ 🚀 علمی    🥢 💬فلسفی🥢  🏦تاریخی 🌐 سیاسی 🥢 👨‍🎨 هنری 🥢  📂pdfکتاب ✔️ هر کانال و گروه پیش از معرفی، به‌دقت بررسی شده است.✔️