145
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
145
از من عذر خواست و مبهوت شدم. نگاهش رنگ پشیمانی داشت با ته ماندهای از شرم. شرمگین بود؛ برای اولین بار پس از سالها از شکستن قلبم شرمگین بود. پرسیدم: «حالا چرا؟!» پاسخ داد: «سکوتت صدای شکستههای قلبت را به گوشم رساند.» فهمید خستهام، نای جنگیدن نیست و دلی برای دلخوری نمانده. من نیز فهمیدم چه بسا سخن گفتن بیمعناست آنگاه که سکوت بزرگترین فریاد روح است.
- برشی از کتاب افسردهها شادترند.
145
حالم مساعد نبود،نگران و آشفته بودم،میل به تنهایی در من بیداد میکرد،آنقدر که دوست نداشتم کوچک ترین کلمه ای را به زبان بیاورم.
نگاهم کرد و گفت : باهم درستش میکنیم!
نمیدانم، بعد آن اهمیتی نداشت که چیزی درست شود یا نه، آن کلمه "باهم" تمام چیزی بود که نیاز داشتم!
145
« آدم با هرکسی میتونه بگه و بخنده ولی فقط به یه نفر میتونه بگه دارم نابود میشم بغلم کن! »
