en
Feedback
Radio reverence | رادیو رورانس

Radio reverence | رادیو رورانس

Open in Telegram

پادکست فارسی رادیو رورانس جایی که قصه‌ها جان می‌گیرند و به گوش شما می‌رسند. هر دو هفته یک قصه با رادیو حرف بزن: http://t.me/HidenChat_Bot?start=6348001868https://taplink.cc/radioreverence.com

Show more
553
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
غریب ترین عنصر زمین در عصری از کویر کجا و کجا در هجاهای خونینی از تن تو بر ملحفه سفید خون باریده خون بر خط کشی ها و سیم خاردارها خون باریده خون خبر سرریز می شود از درد پای چپ ام که ها ببار ببار این بار خاک کویر را بر فرق سرت من نت به نت از خون ریخته تو بر ملحفه سفید نفسم می گرفته اما قطار در یک ایستگاه دور از هر شهر و آبادی ای توقف ناگزیر کرده است‌ سرانگشت های تو لرزیده ست در خارخار سیم خاردار با دست های تو راه و بیراه را رفته ام می گویی نه؟ از بابونه ها بپرس آدرس انفجار یک حیاط را با درخت کنار سبز هنوز شاید کسی کسانی به یاد داشته باشند کسی را که دریا برایش فرشی بود بر دوش انداخته کدام دوست؟ کدام رفیق؟ رفیقی داشتم که سیگارهایش جهان را روشن نگاه می داشت و حرف زدن هایش توشیح نان گرم کودکان گرسنه جهان بود کدام دوست کدام رفیق؟ منفجر شد پنجره های ساده خانه ای که حیاطش مملو از برگ کنار می شد کدام دوست کدام رفیق؟ ایستگاه قطارش را حراج کرده است؟ باور نمیکنی؟از طبقه بیست و پنجم بپرس! حمزه خوشخت- ۱۶:۱۰ مسیر برگشت از روستای اصفهک به طبس ۲۱ مهر ۱۴۰۲

نمک این بار نمک از دریاهای دوری آورده شده بودند قایق قایق بار زده بودند از خاور و باختر برای یک ذره زخم تن من یک تکه تن من که جر خورده است این همه نمک احتیاج داشت؟ مگر چقدر بوده ام که تو می خواستی آغوشت را برایم چون سرودی بگشایی؟! من که خودمم همین بار رسیده من که خودمم و این کار ندیده می گویی نه خب لابد باید بگویی نه یک دیوار بلوکی یک دیوار شن بالا رفته از سینه ی من یک دیوار بلوکی سنگین شده روی دلم یک کنار سبز آتش گرفته با برگ های سبز آتش گرفته دارد سنگینی می کند روی قلب من هی گیج خوردن و رقصیدن و چمیدن بابا ول کن آخر یک روز عاقبت همون نمک ها آخر یک روز عاقبت آب دریاها که بلای چشم شور است را تو ببین آن شمباغ ها آن باغ ها راغ ها آن درختان سر به فلک رسیده  به خود فلک رسیده را چه پیچ خورده اند چه تاب خورده اند در صدای یک قناری نه یک کغار آن کغاری که پرید از فراز اسکله ها لابد باید می پریده از فراز همین اسکله ها خبر چگونه مخابره شده بود ما چگونه خبر شده بودیم قاب تلویزیون چگونه ما را تام و جری کرده بود نمک می اوردند نمک کشتی کشتی می آورند از راه کور و باریک تو بزن ستاره خودت را بزن گام خودت را بزن بزن بزن بر این تخته سیاه بی هیچ حرف بزن پوست پهلویم درید پوست پهلویم درید و انسان اولین نظر به جهان افکند و گفت: _ زکی ما رو کجا آوردن سیزده بدر می آید بار نمک از دور بار نمک از دور می اید می بارد بر انسان اولین و دشت ها می آید برای انسان پنجاه و هفتمین با دریاها کانتینر کانتینر خالی می کنند بعد حالی می کنند: که این نمک است برای شما این نمک است برای زندگیتان این نمک است برای خاطره های دور بسیار دورتان که می بارد بر شما یک ستاره که می کارد بر شما یک خنده مثلن اگر آن باغ ها را روزی ببینیم چه برنامه ی فارغ العاده ای برای نگاه اسب وار تو خواهد بود آن خرمای سیاه ، زرد ، قهوه ای خرمای شیرین لای لب ها اگر آن را ببینی دیگر کجا دیگر چه زمانی به دریا زده بودند به دریا زده بودند تا بیاورند برای تو نهنگی عنبر به صحرا زده بودند به صحرا زده بودند تا بیاورند برای تو دو چشم زیبا دو چشم بینا دو چشم دشت اما میبینی نگاه کن که سرخ می بارد از دور از سال های گمشده ی دور به آسمان می ریزد سرخ سرخ به زمین می ریزد سرخ سرخ به دیوار می کوبد سرخ سرخ به شب می آویزد قبای ژنده ی خود را سرخ سرخ گلوله ها و تصادف ها یک کاغذ را پیش رو نهاده اند و ماژیکی نقاشی می کشند : یک جا سیم خاردار یک جا سیم گل یک جا خنده ی مستانه یک جا انفجار از درون اینجا کودکی تلویزیون ببیند انیمشین دارد انجا کودکی سوء هاضمه را تمرین کند چون مشق شبانه اینجا فرا تر از رنگین کمان ایوان شان برود آنجا پل بسازند روی پلک چشم آدم ها و بلوک های سیمانی قدیمی یک خانه پاشیده می شود در هوا پاشان زخم پاشان قهقهه بار نمک است در نهایت دریا که هم چنان دریا ساحل که هم چنان ساحل اما اما اما یک مشت از این نمک بردار بر آب شور دریا بریز حمزه خوشبخت ۳:۳۰ دقیقه- ۱۵ ابان ۱۴۰۲ کاشان @az_hanjarh

توی فصل جدیدمون از کدوم کار بیشتر لذت بردین؟
Anonymous voting

چون درختی که ریشه می دواند از آسفالت خیابان سر در بیاوریم شاید سالیانی بعد من و این خیابان آواز شرقی یک پرنده آواز شرقی یک دختر پرنده همراه با فغان گیتار از آسفالت یک خیابان به گوش می رسد من و تو در نهایت به سویی خواهیم رفت که راه خندیدن از ته دل باشد بیا بیا دوباره برویم تا شب های کاج و آویشن یک بلوط در آتش و گل سرخ های آتش بلوط را در خود نگاه داشته بودند دست لرزان و سینه ی لرزان بعد نگاه تو و ای دریغا روزهای نیامده از خیل فرداها گذشتن تا به یک خیابان برسیم منو تو تا به یک بیابان برسیم منو تو آواز سر می دادند راه اگر راه باشد نهان است در نهان بین خاک می گویند این سال های رفته کجا قایم شده باشند این روزهای بی خنده این روزهای کودکی دور و روزهای خندیدن از ته دل کوه ها را پیاده پیمودن در کدام صندوقچه بوده است تا من سرودی ساز کنم و خودم را راز کنم در ته چشمان کسی که میوه ی کاج را ستایش می کرد و نان مردمان را تا بلکه این ماه بتابد به دریا تا بلکه این دریامردان بزنند به دریا تا بلکه قایق موتوری ها دور خود گشت نزنند گشت که گشت آمد و پاسخ همان بود اگر درختی سبز بوده باشیم سبز می مانیم و سبز خواهیم گریست حمزه خوشبخت ۳:۲۰ بامداد- ۲۷ آبان تهران

خیز آبها خیز آب ها می ریزد از همین گردباد روبه رو خیز آب ها پشنگه می زنند بر اتصال دو قلب بر نان شبانه ی سفره ای و آفتاب نسوخته چهره ای ای تکرار کلمه ی عجایب المخلوقات در بطن اتفاق چرا یک تار مو جای خوش کرده بود یک تار مو به تیزی شمشیر یک تار مو به تاری یک مو مویی به رنگ شبق مویی به رنگ شب خیز آب ها که آتشمان می زنند یک آتش از درون از قعر قلب آنجا که جز سیاهی مهتاب دیگری نیست چندین هزاران سال چندین صد تاری خانه و تاری خانه در یک چشم آن اتفاق هستی بخش وقتی که نور از دالان سر می کشد در رنگ نارنجی و بنفش و هی نوک می زند نوک بر خنده ی بی اعتبار کسی آری فردا دیگر شود فردا دگر شود فردا دیگر شود آغاز اتفاق چنین بود خیز آب ها بر تخته سیاه نو نقشی به یادگار می کشیده آری خیز آبها خیز آب ها حمزه خوشبخت- بامداد ۲۲  آبان- ۲:۰۵ تهران

عطش ما را جوابی نیست یک بیابان خارزار پیش روی خارزار است پس گفته بودیم بال پروانه ها را تقدیس خواهیم کرد سرودی از سرزمین های دور که کبوتران را ارج می نهاد پس به راه افتادیم تمام خیابان ها را و تمام ایستگاه های قطار و تمام فرودگاه ها را اما چاقویی پوستمان را شرحه شرحه کرده - نکرده اما قایقی به آب زده- نزده از آن سوی دنیا از ینگه ی دنیا تو بخند گفتیم نمی بایست آرامشی باشد برای خنده ی تو پس کلمه ی خسران ما بودیم در انفجار یک حیاط در انفجار یک خنده در انفجار یک انفجار قایق موتوری ها به کجا می روند قایق موتوری ها ، قایق هاشان را مثل چند قوطی کبریت در هوا ول کرده بودند در آب ول کرده بودند در خنده ی بچه ها نه از حیرانی ما چه سود شخم می زنند با بولدزر یا چیزی دیگر خنده ی ما را، دلتنگی ما را، گریه ی ما و حیاط خانه های ما را شخم می زنند و انفجار شوخی عجیبی بود برای تکمیل کردن سریال های تلویزیون پس خندیدیم و گفتیم عشق را تقدیس کرده ایم چه خنده هایی چه خنده هایی جومه ی ویل چاپی برق می زند برق برخیز تا برویم تا آنسوی دو بوته ی سرباز برگ های پاییزی هم قطار و هم مسافران را به روزگار دوری فرستاده است از خیابان هم می شود فهمید عطش ما را جوابی نیست حمزه خوشبخت ۱۲ ظهر- اراک ۱۳ آبان

پل ها و آدم ها روایتی عریض از محله ی سید کامل بندرعباس که خانه ای شوق داشت کُنار داشت یخچال و نقاشی از لباس های زنانه عربی شعری به حراج رفته از سرزمین های دیروز و به غارت رفتگی امروز مگر کسی پیدا شود ترانه ای برایمان بنویسد از سنگ و سار و صخره که چگونه گذشته باشیم از دل مرداب ها بی آنکه گل نیلوفری را لگدکوب کرده باشیم مگر کسی پیدا شود این صحنه ی تئاتر را دگرگون بخواهد، بداند بازیگران به ردیف نمی آیند بازیگران دست ها بسته به چوبه ی داری دوربین ها فلش می اندازند و خبر ساخته می شود اما یک هفته یک سال به  گردش شبانه رفتن نه آنچنان که باید و شاید بالاخره دو سرو سبز هست یکی ش مخزن روشنی کوچه ای هست که از میان قلب من می گذرد ساکنان چپ این کوچه همگی تلالو خورشید را دارند در پرتوی آسمان آبی نیلی رنگ یک نام می شود اسحاق یک نام می شود پرواز و بیگانگی ما را حدیثی نگفته اند برای چوبه ی دار افسانه های دور از دسترس وقتی جوانی نارنجکی می بندد به خود تو بیا دست های لطیفت را بر گونه ی شیار بسته لاغرم بکش تو بیا به من بگو آیا جهان رنگی دیگر مثلا صورتی را چقدر به چشم خواهد دید؟! و کاش کسی می آمد و می گفت این کلمات همه مشت هوایند اما مشتی کبوتر غریب چاهی درصدای قایق های دور قایق های تیرباران شده ی دور گلف است و گلوله و جنوب دیگر چه اعتمادی به تابش خورشید در طلوع که شاید همان زمان یک قایق موتوری دارد از خصب می آید ماجراهای پنهان در نگاه آن کسی است که گفته بود ما برایتان کیک خامه ای می خریم اما به جایش فقط و فقط تار دولت سرا در میان بود در سردابه ی دور عاقبت توییم و من و هر کسی که نان را حرمتی از کلمه می داند تو بیا بگو: آنچه می ماند ابر است و ابر است و باران تویی و تویی و خیابان می گویی نه خب باشد ، نه! حمزه خوشبخت ۴:۳۰ بعدازظهر- کاشان ۵ آذر- ۱۴۰۲

خوشبختی و قصه‌ها قسمت اول: شعرهای خوشبخت حمره خوشبخت، رفیق نازنین و قصه‌گوی خفنمون، قراره در برنامه جدید رادیو، یعنی خوشبختی
خوشبختی و قصه‌ها قسمت اول: شعرهای خوشبخت حمره خوشبخت، رفیق نازنین و قصه‌گوی خفنمون، قراره در برنامه جدید رادیو، یعنی خوشبختی و قصه‌ها، هربار قصه‌ و حکایتی شنیدنی برامون روایت کنه منتظر قسمت‌های دیگه‌ی این برنامه‌ی جذاب باشین💙 🔴castbox: https://castbox.fm/vb/667931963

خوشبختی و قصه‌ها منتشر شد!

رادیو با شعر‌های خوشبخت برمیگرده؛ همین جمعه با اولین قسمت از خوشبختی و قصه‌ها.

رادیوها هم مثل آدم‌ها خسته می‌شوند، خاموش می‌شوند، می‌شکنند؛ ترک می‌شوند. آدم‌هایی رادیو را ترک می‌کنند که مدت‌ها آن را می‌شنیدند. آدم‌هایی می‌روند که انتظار داشتی تا ابد بمانند. رادیوها هم مثل آدم‌ها نیاز دارند گاهی تنها باشند. گاهی در موج‌های پریشانشان پنهان می‌شوند و اشک می‌ریزند. اما رادیوها همیشه می‌مانند. همیشه دوباره روشن می‌شوند. همیشه دوباره برمی‌گردند؛ حتی اگر مدت طولانی‌ای از آن‌ها خبری نباشد. این خوبیِ رادیوهای قدیمیست؛ تنهایت نمی‌گذارند. رادیو رورانس

خوشبختی و قصه‌ها: قسمت اول به زودی🔜

به زودی از بخش جدید رادیو رونمایی می‌کنیم:)

خوشحالم که تو آغوش ما احساس امنیت کردی:)

من از رادیو ممنونم . رادیو تو روزای سخت کنارمه. اگه رادیو نبود یسری بخش های وجود من همیشه مخفی میموند.

گفتم اینجا هم بذارم اگر شما هم به این مشکل برخوردید، همین کارو بکنید🫠💙

سلام سلام بعضی وقتا لینکها مشکل پیدا میکنه اما اگه توی خود کست‌باکس سرچ کنی "رادیو رورانس" میتونی راحت پیدامون کنی و قصه‌ها رو گوش بدی.

سلام رورانس عزیز من تازه پیداتون کردم ولی متاسفانه نمیدونم چطور پادکستارو گوش کنم روی لینک میزنم خطا میده

بچه‌ها ممنون که هرروز و هرشب ما رو می‌شنوید و بهمون انرژی میدین. رادیو خیلی دوستتون داره:)

باید آغوش بود...
باید آغوش بود...