en
Feedback
novel_leila

novel_leila

Closed channel

داستان های عاشقانه با پایان خوش ❤️

Show more
6 170
Subscribers
No data24 hours
-127 days
-3130 days
Posts Archive
سلام به روی ماهتون 🌱 طبق روال آخر هفته ها و روزهای تعطیل پارت نداریم اما به خاطر این تایمی که نبودیم به جبرانش پارت می زارم مرسی که حمایت می کنید ❤️💋 بغلم کن __۳۳۵ اما بی معرفت چرا اون روز نذاشتی تا حرف بزنم بگم که از هیچ چیز خبر ندارم بگم که اون روز وقتی دست های زنت دور گردنم حلقه شد و خودش و تو آغوشم رها کرد اولش مثل همیشه برادرانه بغلش کردم اما جون رسول به حق روزهای خوشی که کنار هم گذروندبم منم مثل تو از حرف هاش شوکه شدم خدای من انکار داشتم خودم را محاکمه می کردم هر دفعه با یادآوری آن روز می مردم و زنده می شدم جوری که انگار حتی از سنگ قبرش شرمنده بودم بلند شدم به آن سنگ سرد و سفید پشت کردم و از شدت نفس تنگی دگمه های بالای پیراهنم را باز کردم. روزهای گذشته مثل یک فیلم از جلوی چشمم گذشت فلش بک به عقب حامد با شرمندگی گوشه ی مبل نشسته بود که به شانه اش کوبیدم و همانطور که به شوخی موهای مدل دارش را بهم می ریختم گفتم _ عاشق شدن که خجالت نداره پسر کی بهتر از مینو اینجوری خیال مامان فرخنده هم بابت دخترش راحت میشه وقتی که خجالت را کنار گذاشت توی آغوشم جا گرفت قهقهه ی زدم و گفتم تو همیشه کارت درست حتی عاشق شدنت هم باری از روی دوش حاج بابا برمی داره دیگه مجبور نیست غرغرهای مامان فرخنده رو بابت دخترش تحمل کنه . حامد که انگار روش باز شده بود جوابم و با تردید داد و گفت _ جون داداش رسول نخواستم حرمت بزرگتر کوچکتری و بشکنم اما چه کنم که دلم ....ته ریش بورش با قرمزی گونه اش بیشتر توی ذوق می زد معلوم بود خجالت می کشه با لودگی بازویش را کشیدم و گفتم بیا برو پسر حالا برای من آدم شدی و حرف از حرمت می زنی . می دونم الان دل تو دلت نیست بری ببینیش برو پسر با سیما تو باغن خیالت راحت به آخر هفته نکشیده رسماً زنت شده مینو دختر مامان فرخنده زن بابا حاجی نامادریم از شوهر اولش بود و کم و بیش به خانه مان رفت و آمد داشت . مثل سیما و سمیرا دوسش داشتم مثل خواهرم بود همانطور که طاق باز روی تخت دراز می کشیدم تقه ی به در خورد و مینو از لای در سرک کشید و همانطور که مثل همیشه سرخوشانه می خندید روی لبه ی تخت نشست و گفت _ رسول چرا مثل پیرمردها چپیدی تو اتاق بلند شو انگار قولت یادت رفته استاد اخمو و بداخلاق وقتی که بازویم را کشید به اجبار نیم خیز شدم و تنم و روی آرنجم ستون کردم.‌.

sticker.webp0.15 KB

سلام به روی ماهتون 🍂 بغلم کن __۳۳۴ دستانم پایین افتاد و در جلد حاجی همیشگی فرو رفتم و با اشاره به مبینا که روی تخت خواب بود شمرده شمرده گفتم _ نمی دونم این حرف ها از کجا دراومد اما بهتره برای اولین و آخرین بار باهات اتمام حجت کنم نمی دونم چی شده که خیال می کنی داره بهت ترحم میشه اما بهتر بودنی طبق قرارمون هنوز لازم کنارم باشی البته اگر هنوز پای قولت هستی ! زیر چشمی نگاه ام بهش بود. و حتی دست پاچگیش برایم شیرین بود جوری که کلافه شدم و نگاه ازش گرفتم و گفتم _ نگران نباش حواسم هست که داری بیش تر از ماده های قرار داد از خودت کار می کشی حسابش و دارم و آخر سر تسویه می کنم خدای من چطور دلم آمد با گفتن این حرف ها دلش و بشکنم اما بیشتر داشتم خودم رو مجازات می کردم باید به خودم یادآوری می کردم کجا ایستادم نباید اینجوری میشد نباید. دلباخته اش می شدم لحظه ی که برگشتم و نگاه اش کردم با دیدن صورت گرفته لبهای پر بغضش آتش به دلم افتاد. جوری که انگار نیمی از قلبم جدا شد و پایین افتاد اگر ثانیه ی بیشتر آنجا می ماندم بعید نبود دستم و دور شانه هاش حلقه کنم محکم به تخت سینه ام بفشارمش. بی هوا از در اتاق بیرون زدم و به خودم که آمدم پشت فرمان نشسته بودم و به مقصد نا معلوم می راندم . ▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ دستم و روی سنگ سرد کشیدم و خیره به عکس بَراق روی سنگ گفتم _چطوری داداش کوچیکه ؟ بالاخره تونستم دیگه خیالت جمع نگران دخترت نباش تا روزی که نفس می کشم حواسم بهش هست چیزی شبیه بغض راه گلوم و بسته بود اما نمی خواستم گریه کنم . گریه کردن اونم برای داغ عزیزی که مصیبتش هرگز تمام نمیشد دلم و سبک می کرد اما من این سبکی و نمی خواستم حق ام نبود لحظه ی آرامش داشته باشم رو به آسمان نفس عمیقی کشیدم و گفتم _ ازم کوچکتر بودی بی معرفت چرا زودتر رفتی ؟ دادش شرمنده اتم به والله نمی دونستم پشت صمیمت و خنده هایش چه چیزی پنهان شده من نفهم نمی دونستم دارم ناخواسته بهت خیانت می کنم . خدای من باز قفسه ی سینه ام تنگ شد جوری که برای ذره ی هوا داشتم جان می کنم کف دستام و روی سنگ قبر گذاشتم و بریده بریده گفتم بارها تو خوابم ماجرای اون روز برات تعریف کردم اما بی معرفت چرا اون روز نذاشتی تا حرف بزنم.. 🌱🌱

بغلم کن __۳۳۲ با لذت به دست پاچگیش خیره شده بودم که مثل همیشه لبهای اناریش را به دندان کشید و من بین همه دل آشوبی عجیب حوس بوسیدنشان به سرم زد . حس بودنش , منتظر شدن برای شنیدن حرف هایش و دید زدن زیبایی هایش حالم و خوب می کرد. جوری محکم گرفته بودمش که جرات فاصله گرفتن نداشت بالاخره لبهایش را از لای دندان رها کرد و خیره بهم گفت _ راستش حاج آقا من از همه چیز خبر دارم ! نگاه ام و از لبهایش کندم و به چشماش دادم خدای من چرا قلبم اینقدر تند میزد مفهوم حرفش چی بود !؟ یعنی واقعا اون از حال دلم خبر داشت و اینجوری من و پیش کش زن دیگری می کرد. ناخواسته لبخند زدم و همین که خواستم حرف های مانده ی ته دلم را بیرون بریزم با جمله ی بعدیش مات ماندم و انگشتانم از دور مچ دستش شل شد منمن کنان گفت _ من می دونم موندنم اینجا الکیه حاج آقا و می دونم شما دیگه نیازی به نقش نمایشی همسر ندارید چون حضانت مبینا رو.. بیش ازین نتونستم سکوت کنم با اخم های گره کرده خیره اش بودم که بی هوا بین حرفش پریدم _ اینا از کجا دراومد ؟ با دست پاچگی جوابم و داد _ به خدا نخواستم گوش وایستم اما یه روز خودم از شما شنیدم این و هم می دونم که دلتون برام سوخته که نگه ام داشتید امت من که حتی چمدونم و جمع کرده بودم برگشت دوباره م به این خونه اشتباه محض بود چطور نمی بینید فرخنده خانم چقدر ازم متنفره اگه من نباشم همه چی سرجاش و حتی شاید هم بتونید همانطور که برای مبینا پدری می کنید برای مینو خانم هم ... طاقت نیاوردم و همانطور که کلافه چنگی به موهایم می زدم انگشت اشاره ام را روی لبهاش گذاشتم و همانطور که در صورتش چشم می چرخاندم گفتم _ هیش هیچی نگو ! تو هنوز هیچی نمی دونی پس خرابش نکن بیشتر از این . چشمهای ترسیده و لرزش دستهاش وادارم می کرد که باور کنم این عشق یک طرف تنها یک داستانی که قراره همیشه نیمه تمام بمونه نرمی لبهاش زیر انگشتم گرمای نفسش که روی صورتم پاشیده میشد دل بی قرارم و بی قرارتر می کرد اما باید این قصه ها را گوشه ی ذهنم چال می کردم دستانم پایین افتاد و در جلد حاجی همیشگی فرو رفتم و با اشاره به مبینا که روی تخت خواب بود شمرده شمرده گفتم 🌱🌱

عزیزان متاسفانه پارت تکراری بود اینم نتیحه ی حواس پرتی این روزها🥺🥺🥺

سلام به روی ماهتون 🍂 بغلم کن __۳۳۲ دستانم نافرمانی کرد موهای روی صورتش را کنار زدم و ... گفتم _ آروم باش بگو‌ دردت چیه !؟ جوری که انگار به خودش آمده بود. بلند شد و همانطورکه موهایش را دور انگشتانش تاب می داد و دل بی قرارم را بی تاب تر می کرد گفت _ ببخشید هیچی نیست راستش مبینا بی تابی کرد من بهم ریختم دارم چرت و پرت می گم مقابلش ایستادم با سرسختی گفتم بگو منتظرم بشنوم منمن کنان بالاخره به حرف اومد _ سیما حالش خوب نیست مبینا از نبودن مادرش عذاب می کشه فرخنده خانم از خونه زندگیش فراری شده ...خیره شد بهم با مکث ادامه داد شما هم حالتون خوب نیست . به خدا من خیلی کوچکتر از اونم که بخوام حرفی بزنم اما شما بزارید به پای بی ادبیم از بین حرف هاتون فهمیدم که مینو خانم .. حرف که به این سمت کشیده شد ناخواسته عصبی شدم و همانطورکه سعی می کردم آرام باشم بین حرفش پریدم _ آره خودمم می دونم اگه عقدش کنم و بشم شوهرش همه چی سرجاش قرار می گیره مبینا پیش مادرش و مامان سر خونه زندگیش سیما هم پیش مادرش اما بهتره من بعد اگه از دل کسی خبر نداری براش نسخه نپیچی . دست که دور بازوم انداخت انگار کوه آتشفشان درونم خاموش شد و آن همه خشم در برابر یک لمس کوتاه به زانو درآمد آرام دم گوشم گفت _ تو رو خدا یواشتر چرا عصبی میشی بچه بیدار میشه نمی دانم به خاطر نرمش صداش بود یا گرمی دستاش که دلم دیدنش رو خواست روم و که سمتش گرفتم عقب تر ایستاد و مثل همیشه همانطور که انگشت به هم تاب می داد نگاه اش پایین آورد و گفت _ می دونم فرخنده خانم مادر واقعی تون نیست امروز از بین حرف هاتون فهمیدم مینو خانم دختر اون ... نگاه ملتمسش را بهم دوخت و ادامه داد اما حاج آقا درست نیست بخوابید تقاص دل شکسته ی مادر خودتون و از مبینا بگیرید بی هوا انگشتانم دور مچش قفل شد وخیره بهش شمرده شمرده گفتم _ پس می دونی هوم ! حالا که اینطوره بهتره یه نگاه بهم بندازی خیلی وقته از سن جوانی و نوجوانیم گذشته برای لج و‌ لجبازی دیر شده . گونه هایش که قرمز شد فهمیدم از این نزدیکی معذب نمی دانم از دلخوری بود یا بدجنسی که بهش نزدیک تر شدم جوری که با هر دم و باز دمش آن برآمدگی های جذاب جلوی سینه اش مهمان تنم میشد . با لذت به دست پاچگیش خیره شده بودم که .... تا پایان امروز فرصت دارید با تعرفه ی قبلی کامل پارت ها رو که شامل دو فصل دریافت کنید برای اطلاع از شرایط به آیدی تلگرام زیر پیام بدید 👇 https://t.me/lili94_h

سلام به روی ماهتون 🍂 بغلم کن __۳۳۱ دستانم نافرمانی کرد موهای روی صورتش را کنار زدم و ... گفتم _ آروم باش بگو‌ دردت چیه !؟ جوری که انگار به خودش آمده بود. بلند شد و همانطورکه موهایش را جمع و جور می کرد گفت _ ببخشید هیچی نیست راستش مبینا بی تابی کرد من بهم ریختم دارم چرت و پرت می گم مقابلش ایستادم با سرسختی گفتم بگو منتظرم بشنوم منمن کنان بالاخره به حرف اومد _ سیما حالش خوب نیست مبینا از نبودن مادرش عذاب می کشه فرخنده خانم از خونه زندگیش فراری شده ...خیره شد بهم با مکث ادامه داد شما هم حالتون خوب نیست . به خدا من خیلی کوچکتر از اونم که بخوام حرفی بزنم اما شما بزارید به پای بی ادبیم از بین حرف هاتون فهمیدم که مینو خانم .. حرف که به این سمت کشیده شد ناخواسته عصبی شدم و همانطورکه سعی می کردم آرام باشم بین حرفش پریدم _ آره خودمم می دونم اگه عقدش کنم و بشم شوهرش همه چی سرجاش قرار می گیره مبینا پیش مادرش و مامان سر خونه زندگیش سیما هم پیش مادرش اما بهتره من بعد اگه از دل کسی خبر نداری براش نسخه نپیچی . دست که دور بازوم انداخت انکار کوه آتشفشان درونم خاموش شد آرام دم گوشم گفت _ تو رو خدا یواشتر چرا عصبی میشی بچه بیدار میشه نمی دانم به خاطر نرمش صداش بود یا گرمی دستاش که دلم دیدنش رو خواست روم و که سمتش گرفتم عقب تر ایستاد و مثل همیشه همانطور که انگشت به هم تاب می داد نگاه اش پایین آورد و گفت _ می دونم فرخنده خانم مادر واقعی تون نیست امروز از بین حرف هاتون فهمیدم مینو خانم دختر اون ... نگاه ملتمسش را بهم دوخت و ادامه داد اما حاج آقا درست نیست بخوابید تقاص دل شکسته ی مادر خودتون و از مبینا بگیرید . خوب اون زن برادر خدا بیامرز تون ... خدای طاقت شنیدن این حرف ها را نداشتم دلم برای دختر روبه روم پر می کشید اما اون چه راحت داشت پیش کشم می کرد یاد نداشتم هرگز اینچنین از حرف کسی دل شکسته بشم خیره اش بودم و دلم نشنیدن می خواستم . نمی دانم چرا بی هوا تصویر صورتش مبهم شد این چه حالی بود من حاج رسول چرا از شنیدن حرف هایش بغض داشتم و چشمانم پر شده بود. به یکباره خشم جای بغضم را گرفت اخم غلیظی روی صورتم نشست و همانطور که کف دستم و جلوی روش می گرفتم ......🔥🔥

سلام به روی ماهتون 🍂 بغلم کن __۳۳۰ با دیدن تصویر روبه رو لحظه ی همه ی خشمم دود شد مثل دختر بچه ها جلوش نشته بود و من با دیدن موهای بلندش که به حالت بامزه ی بالای سرش بسته شده بود لبخند زدم حالم درست مثل کسی بود که به شوق دیدن حتی حاضر نیست صحنه ی کوتاهی رو از دست بده دستم و به چارچوب در گرفتم و نگاه شان کردم وقتی که مبینا را به سینه فشرد و آرام روی تخت گذاشت و نوازشش کرد قلبم فشرده شد چطور ممکنه یه دختری که طعم زن بودن نچشیده باشه غریبه ی که این همه مورد ناملایمات قرار گرفته و قضاوت شده می تونه اینچنین مادری کنه ؟ این دختر چطور می تونست اینقدر مسکن باشه چرا دیدنش اینقدر آرومم می کرد ؟ از آن فاصله به نیم رخش خیره شدم . و زیر لب گفتم تو چطور می تونی این همه خوبی تو خودت جا بدی ؟! نمی دانم چقدر گذشت اما برای من به قد ثانیه ی بود انگار وقتی که نگاه اش می کردم یا کنارم بود زمان برایم متوقف میشد . روی مبینا را پوشاند پیشانیش و بوسید وقتی که روش و سمت در گرفت دیگه از آن شادی و نشاط دقیقه ی قبلش خبری نبود صورتش و که با کف دستش پوشاند و پایین تخت نشست با نگرانی به قامت مچاله شده اش خیره شدم تکان شانه های ظریفش نشان می داد که داره گریه می کنه آرام در را هول دادم و همانطور که سمتش می رفتم صداش زدم _ چیزی شده این چه حالیه ؟ وقتی که با ترس نگاه خیسش و بهم دوخت جوری دلم لرزید که ناخواسته جلوش زانو زدم دستم و دو طرف شانه اش حایل کردم و گفتم _ ببینمت ! کسی حرفی زده ها؟ نکنه اون عوضی اومده باشه عمارت سراغ مبینا !؟ لبهایش لرزید بی حرف سری تکان داد و همانطورکه پاهای کوچک مبینا را با محبت نوازش می کرد گفت _ گاهی مجبوری به خاطر خوبی بقیه از خواسته ی خودت بگذری یا حتی خیلی چیزها رو ندید بگیری نشنوی اما می ارزه به اینکه دل یه بچه شاد بشه با گیجی نگاه ام به مرواریدهای درخشان کاسه ی چشماش بود که گفتم _نمی فهم مشکل چیه ؟ هنوز دستم روی شانه اش بود که بی اراده روی قفسه ی سینه اش سر خورد به یکباره تکانی به خودش داد همانطورکه چنگی به یقه ی کتم می زد گفت تورو خدا حاج آقا شما که اسمتون همیشه به خوبی سر زبون هاست نزارید این دختر اینجوری غصه بخوره دستانم نافرمانی کرد موهای روی صورتش را کنار زدم و .... برای دریافت کامل شده ی داستان به آیدی تلگرام زیر پیام بدید 👇 https://t.me/lili94_h

سلام به روی ماهتون 🍂 بغلم کن __۳۲۹ عمارت آنقدر سوت و کور بود که ناخواسته آن روز شوم را برایم یادآوری می کرد روزی که داغدار مرگ برادرم شدم همان روزی که چوب سادگیم را خوردم و دل برادر کوچکم و ناخواسته شکستم چقدر بعضی از روزهای زندگی برای انسان همیشه تازه می ماند. انگار سرد بودن خاک مرده برای من بی فایده بود داغ حامد هرگز برای من سرد نمیشد با یادآوری گذشته به غضب در تالار پذیرایی را به هم کوبیدم که کوثر با نگرانی از آشپزخانه سرک کشید و گفت _ آقا چی شده خانم و پیداش کردید ؟ نگاه غضبناکی بهش انداختم و بی جواب سمت پله ها گام برداشتم و هم زمان شماره ی رضا رو‌ گرفتم _ تونستی بفهمی بالاخره کجا رفت !؟ وقتی رضا جوابم و داد پوزخند دردناکی زدم و زیر لب گفتم _ مشکلش فقط چمبره زدن روی ثروت خانوادگی یادش می‌ره مادر سیماست. عجیب حرف از رفتن مینو می زد اما حالا انگار جمع خانوادگیشون جور شده بود و کنار هم بودند اگرچه به عنوان زن حاج بابا حق و حقوقی داشت و طبق وصیت حاجی یکی از ویلایی های کاشان را به اسمش زده بودم اما حالا که رضا حرف از بودن مینو و پدرش هم توی آن خانه میزد نتونستم خشمم و کنترل کنم مشت محکمم و به دیوار کوبیدم و گفتم حیف که هرگز نخواستم رازهایی رو که توی دلم چال کردم فاش کنم وگرنه سیما هم خیلی زود تر می تونست با خودش کنار بیاد . با زاری به در بسته ی اتاق سیما خیره شدم و گفتم _ چه جوری باید آروم بشه اون آب پاکی رو روی سرمون ریخته بود بدون مینو اینجا پاگیر نمی شد اگرچه باید سر قولی که به حاج بابا داده بودم می ماندم سیما برام درست مثل حامد و سمیرا بود تا اینجا هم تمام سعی ام و کرده بودم احترام فرخنده خانم و نشکنم اما بیش از این دیگه در توانم نبود ماندن در این چارچوب خانوادگی عاریتی به چه قیمتی !؟ پشت در اتاق سیما که مکث کردم با شنیدن صدای ریز و بچه گانه مبینا به تعجب سمت دیگر راهرو چرخیدم _ تو خیلی مهربونی خوشگلم هستی مرسی گذاشتی آرایشت کنم با شنیدن صدای جادویش که جواب مبینا را داد جوری شوک شدم که یه لحظه نتونستم قدم از قدم بردارم . آرام در نیمه باز اتاقمان را باز کردم و با دیدن تصویر روبه رو لحظه ی همه ی خشمم دود شد و هوا رفت ... برای دریافت کامل داستان به آیدی تلگرام زیر پیام بدید 👇 https://t.me/lili94_h

سلام به روی ماهتون 🍂 بغلم کن__۳۲۸ حتی نخواست باهام عقد کنه نمی دونم شاید به خاطر همین دوری کردن هاش اینکه همیشه حرف از رفتن میزد جذبش شده بودم انگار همیشه می خواستم کشفش کنم با صدای سروش از فکر بیرون آمدم _ نه مثل اینکه قضیه جدیه حتی با پیش کشیدن حرفش صورتت باز شد معلوم که قشنگ طاقت از کف دادی شوخیش به مزاقم خوش نیامد به سردی جوابش و دادم _نمی دانم سروش انگار هرچی ازم دوری می کنه بیشتر جذبش میشم نمیشه اسمش و گذاشت عشق ! سروش دوستانه به شانه ام کوبید و قهقهه کنان گفت _عجیبِ حاج غفار بزرگ که به هیچ دختری توجه نمی کنه اتفاقا آرزوی محال همه ی دخترهای دور و برش هم هست و همون گوشه ی چشمم و از همه ی مریدانش دریغ می کنه اینجوری فکرش درگیر این دختر شده باشه _ اذیت نکن سروش فکرم مشغول باید برم دنبال مامان سیما حالش خوب نیست آه عمیقی کشیدم و ادامه دادم _ به قول گفتنی ثمره ی عشق پیری حاج بابا منتظره تا یه کم محبت نداشته ی مادرش و گدایی کنه . سروش جوابم و با تردید داد و گفت _ از من می شنوی داداش رهاش کن خواهرتم دیگه بچه نیست گاهی پذیرش بهتر از هر جنگ و جدلیه حرف سروش هرچند تلخ اما حقیقت داشت انگار این اخلاق و مامان برای مینو به ارث گذاشته بود فرخنده زن زیبایی که از عشقش رکب خورد و بچه اش ( مینو) و گذاشت و رفت و آوار زندگی مادرم شد و دخترش مینو ثمره ی عشقش کابوس روزهای جوانیم شد دعا می کردم تازیانه ی روزگار تن ظریف یادگار برادر مرحومم و خدشه دار نکنه و از این قاعده میراث خانواده ی مادریش مستثنی باشه با درد شیقه های دردناکم را فشردم باز این میگرن لعنتی رفیق همیشگیم به سراغم آمد و خاطرات گذشته تازیانه وار به جان قلب و روحم افتاد همین که دستگیره ی در را کشیدم سروش صدام کرد و گفت _ چرا دوباره بهم ریختی پسر ؟ گذشته رو خاک کن بریزش دور حقتِ زندگی کنی رسول من بعد از سالها درخشش برق و تو چشمات دیدم نفسی که فوت کردم پر بود از درد از بالای شانه خیره اش شدم و شمرده شمرده گفتم _ تو دیگه چرا این حرف و میزنی ؟ کسی که مسبب مرگ برادرشِ روا نیست هرگز خوشی ببینه قبل از اینکه فرصت حرف زدن به سروش بدم در اتاق و بهم کوبیدم و از اتاقش بیرون زدم

اینم به جبران بدقولی دیشب 🥰❤️ بغلم کن __۳۲۷ مامان ماهرخ مثل پروانه دورش می گشت دلش سوخته بود خودش پیشنهاد داد بزار باشه و توی تر و خشک کردن حامد سمیرا کمک دستم بشه آه عمیقم آنقدر سوزناک بود که درد قلبم و هویدا می کرد یه پسر نوجوان که سالها شاهد محبت و عشق بین حاج بابا و مادرش بود یهو جلوی چشمش مامان ماهرخ همیشه آروم میشه یه آتشفشان فوران کرده زنی که صدای لالاییش بهترین خاطره ی بچگیم بود حالا دیگه فقط صدای داد و بیدادش توی خونه بلند میشد مامان ماهرخی که همیشه شیک می گشت و حواسش به خورد خوراکش بود زنی که مثل یک مدیر همیشه مراقب اوضاع عمارت و خدمه و کارگر ها بود حالا شده بود یه زن افسرده که ساعت ها یه جا زل می زد نه دیگه تنش بوی عطر گل یاس میداد نه دستای نوازشگرش قسمت بچه هایش میشد ! خدای من بغض سنگینی را که راه گلوم بسته بود به زحمت قورت دادم و سمت سروش چرخیدم و با نقاب بی تفاوتی گفتم _ بی خیال داداش خیانت حاج بابا به مامان ماهرخ قصه ی شیرینی نیست بزار مثل همیشه سر به مهر بمونه سروش برادرانه شانه ام را فشرد و گفت _تا همینجا هم خوبه عجیب که بالاخره خواستی برام تعریف کنی؟ اما داداش به جون خودم تو آدم عجیبی هستی هرکس دیگه ی جای تو بود انتقام مادرش و از این زن می گرفت اما تو مثل مادر خودت بهش احترام می زاری هواش و داری الان هم به خاطر رفتنش اینجوری بهم ریختی خیلی عجیبی رسول !! با کلافگی پفی کردم و گفتم _ خدا رحمت کنه حاج بابا رو اون مقصر بود نرمش نشون داد زنش و ندید و محبتش خرج یه زن غریبه کرد مرد باید حواسش جمع زندگی خودش باشه به خصوص اگه مال و منال جا و مقام داشته باشی کارت سخت تر هم میشه سروش تلخ خندی زد و گفت _ خوب دَرسِتُ و مشق کردی معلوم !! همینِ که به کسی روی خوش نشون نمیدی فقط جناب حاج رسول غفار سرد وگرم چشیده هنوز تو کتم نمیره چطور دلت برای یه دختر قالی باف لرزیده . نمی دانم چرا وقتی سروش حرف را به سمت و سوی او کشاند قامتش جلوی چشمم قد علم کرد جوری که انگار کنارم ایستاده بود . آرامشش ؛ خودخوری سکوتش وقتی که دلخور میشد و احترامی که هرگز زیر پایش نمی گذاشت . اون با همه فرق داشت . لبخندم بیشتر به پوزخند شبیه بود زمزمه وار زیر لب گفتم _ حتی نخواست باهام عقد کنه .. 🌱🌱 دو فصل داستان کامل و شما می تونید با تعرفه ی قبل عضویت تهیه کنید برای اطلاع از شرایط به آیدی تلگرام زیر پیام بدید 👇 https://t.me/lili94_h

سلام به روی ماهتون ❤️ بغلم کن __۳۲۶ بی هوا توی سینه ام فرو رفت جوری که انگار می خواستم رفع دلتنگی کنم دستم و روی مهره ی کمرش فشردم و با قدر دانی دم گوشش گفتم _ گریه که نکرد !؟ وقتی که با بغض تکانی به سرش داد نتونستم نگاه ام و از جای جای صورتش برادرم معذب خودش را که عقب کشید و ازم فاصله گرفت هم زمان سیما از لای در سرویس بهداشتی سرک کشید و با دیدنم وسط اتاق خودش و توی اغوشم انداخت و با زاری گفت _ واقعا رفت آره ؟ من خیلی بدبختم کاش نباشم دادش کاش بمیرم وقتی محکم به سینه ام فشردمش گریه اش شدیدتر شد _ هیش آروم باش این اتفاق ها همه برات یه تجربه هست تا قویتر بشی هرگز هرگز حرف از مردن نزن . _اما دادش نمی تونم نمیشه چقدر الکی بخندم خیلی سخته یه عمر توی سایه ی یکی دیگه زندگی کردن اگه مینو نباشه منم براش وجود ندارم دیدی که ثابتم کرد حال داغونم و دید و رفت کاش به دنیا نمی اومدم اگه پسر بودم من و رو سرش می زاشت اما حالا .... از خودم جداش کردم با دستانم صورتش و قاب گرفتم و بریده بریده گفتم _ حرفی نزن که بعد پشیمون بشی اگه مشکلی هم هست بین من و مامان اگه رفت به خاطر اینکه خواست مثل همیشه حرف خودش و به کرسی بنشونه این یه مشکلی بین من و مامان تو آروم باش قول می دم برمی گردونمش . با نگرانی به چهره ی آشفته ی سیما خیره بودم که لبه ی کتم ‌ آروم کشیده شد و صدای زمزمه مانندش توی گوشم پیچید وقتی روم به سمتش گرفتم با دیدن مبینا توی آغوشش شوکه شدم اشاره ی به مبینا کرد و لب زد من می برمش اتاق ▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ سروش استکان چای را سمتم سُر داد و گفت _ داداش تو همیشه همینی بیشتر از اینکه به فکر خودت باشی به فکر بقیه ی رهاش کن بزار بره شاید اینجوری به خودش بیاد با کلافگی بلند شدم رو پنجره ی اتاقش ایستادم و گفتم _ هرگز روزی و که حاج بابا دستش و گرفت و آورد خونه فراموش نمی کنم . یه زن تنها که شوهرش رهاش کرده بود و برای گذران زندگی مجبور شد توی میدون کارگری کنه . جوری که انگار آن روزها مثل یک فیلم جلوی رویم بود پوزخند تلخی زدم و زمزمه وار ادامه دادم _ مامان ماهرخ مثل پروانه دورش می گشت دلش سوخته بود خودش پیشنهاد داد بزار باشه و.. 🙏🙏

سلام رفقا امیدوارم خوب باشید ❤️ زندگی هنوز ادامه داره و امید یک محرک قوی برای اینکه دوباره بتونیم ادامه بدیم 🌱🌱 امیدوارم با خواندن داستان کمی به زخم هامون التیام ببخشه ❤️🙏 من خودم به شخصه شروع کردم به خواندن داستان و اگر بتونم فیلم هم می بینم تا بلکه بتونیم خودمون به خودمون روحیه بدیم ❤️❤️ رفقا مدت طولانی از آخرین پارتی که گذاشتم میگذره اگر دوست داشتید می تونید ده پارت آخر و مرور کنید تا انشالله به امید خدا امشب با ادامه ی داستان باهامون همراه باشید ❤️❤️ اگر هستید حتما این پیام و لایک کنید تا بتونیم با انرژی شروع کنیم 🙏

حقیقتا از استقبال بی نظیرتون شوکه شدم🥹🤭 مرسی که به ما اعتماد می‌کنید و رمان خوب می‌خونید🤩 ظرفیت باقی تنها 37 نفر است و بعد از آن لینک باطل خواهد شد

Repost from N/a
مخاطبـــان عزیز  توجــــه کنید مدتیه که درخواست دارید تا رمان هایی رو بهتون معرفی کنم که هم قلم نویسنده خوب باشه و هم قصه‌اش قشنگ و دلبر باشه🤤 پس یه تعداد از رمان های خوب رو‌ با نویسندگان مطرح و چاپی گلچین کردیم تا آخرین ماه آخر پاییزتون رو‌ دلچسب کنه و  ازخوندشون لذت ببرید😍 https://t.me/addlist/iVwri7fRgBYyYzU8 عضویت محدوده و لینک مخصوص اعضای همین چنله‼️

Repost from N/a
حمایت شما موجب خوشنودی و امید ماست... این پوشه پر از رمان های رایگان رو داشته باشید و از خوندنشون لذت ببرید. https://t.me/addlist/iVwri7fRgBYyYzU8 هدیه ای از گروه انجمن نویسندگان آنلاین برای شما عزیزان زیبای سرزمینم❤️ به امید روزهای خوب و روشن🕊

سلام رفقا امیدوارم خوب باشید ❤️ به هر حال زندگی ادامه داره و ما باید در روزمرگی ها مون حل بشیم تا زندگی جریان خودش و طی کنه ❤️❤️ دوستان خیلی منتظر ادامه ی داستان بودید انشاالله به شرط حیات و بودن نت از شنبه پارت گزاری داستان بغلم کن شروع میشه ❤️🙏 رفقا اگر درخواست عضویت یا واریزی داشتید و من ندیدم لطفا به آیدی تلگرام زیر دوباره پیام بدید 👇 https://t.me/lili94_h

حقیقتا از استقبال بی نظیرتون شوکه شدم🥹🤭 مرسی که به ما اعتماد می‌کنید و رمان خوب می‌خونید🤩 ظرفیت باقی تنها 10 نفر است و بعد از آن لینک باطل خواهد شد

حقیقتا از استقبال بی نظیرتون شوکه شدم🥹🤭 مرسی که به ما اعتماد می‌کنید و رمان خوب می‌خونید🤩 ظرفیت باقی تنها 16 نفر است و بعد از آن لینک باطل خواهد شد

حقیقتا از استقبال بی نظیرتون شوکه شدم🥹🤭 مرسی که به ما اعتماد می‌کنید و رمان خوب می‌خونید🤩 ظرفیت باقی تنها 35 نفر است و بعد از آن لینک باطل خواهد شد