فروغ شباویز
Open in Telegram
جواب سوالت اینه: «چون آزادی!» ارتباط ناشناس: https://t.me/begoo?start=_6534641610418
Show more263
Subscribers
No data24 hours
-47 days
+1930 days
Posts Archive
263
... آن روحها تا کجا پیش خواهند رفت؟ همانهایی که در پشت پلکهای بستهام به برکهای ژرف از نوری گرم و نارنجی بدل شدند. نوری که مرا در گرمایی وصفناشدنی پیچاند. آن شمعها تا کجا سفر خواهند کرد؟ همانهایی که در محل هر کشتار، در هر زمان و مکانی که با خشونتی غیرقابل درک به نابودی کشیده شد، روشن شدند. همانهایی که در دستان افرادی بودند که عهد کردند هرگز خداحافظی نکنند. آیا آنها از شعلهای به شعلهای دیگر، از قلبی به قلبی دیگر، بر رشتهای طلایی سوار خواهند شد؟
هان کانگ
263
... مادر اینسون «جونگسیم» است؛ از بازماندگانِ کشتارهای ججو. که برای بازستاندن حتی تکهای از استخوانهای عزیزانش جنگیده است. تا بتواند مراسم خاکسپاری مناسبی برایشان برگزار کند. او که از سوگواری دست نمیکشد؛ او که درد را تاب میآورد؛ او که در برابر فراموشی ایستادگی میکند؛ او که خداحافظی نمیکند؛... در پرداختن به زندگی او، که برای مدت زمانی طولانی با رنجی میجوشید که چگالی و گرمایی برابر با عشق داشت، فکر میکنم چنین سوالهایی داشتم: تا چه حد میتوانیم عشق بورزیم؟ مرز ما کجاست؟ تا چه میزان باید عشق بورزیم، تا در نهایت، انسان باقی بمانیم؟
هان کانگ
263
امروز توی قطعی برق نشستم The Lobster رو دیدم. فیلم واقعاً جالب، عجیب، دارک و بیرحمه. از همون سکانس اول با یه شوک شروع میشه و تا آخر هم هی آدم شوکه میشه. فضاش سرد و خشنه، اما گیرا و جذاب.
در کل، تجربهی خوبی بود و خوشحالم که دیدمش.
#فیلم #The_Lobster
263
چند روز پیش چند کیلو شیر خریدم و باهاش پنیر خونگی درست کردم. از بچگی عاشق پنیر خونگی بودم؛ انگار هیچ پنیر دیگهای به دهنم مزه نمیده. معمولاً همیشه پنیر لاکتیکی میخریدم چون بیشترین شباهت رو به پنیر خونگی داره و حالا که خودم پنیر درست کردم و مزهش رو پسندیدم، گمونم دیگه از بیرون پنیر نخرم. این پنیر درست کردن هم رسماً اضافه شد به کارهام.
همیشه حس میکنم اون حالوهوای زندگی روستایی توی من هنوز زندهست. یه بخشی از وجودم دلش میخواد خونهداری کنه، آشپزی کنه، پنیر درست کنه، ترشی بندازه، سبزی بکاره و…
انگار یه ریشهی قدیمی تو وجود من هست که میخواد همون زندگی ساده و دستساز رو ادامه بده.
263
... چه چیزی امکان دارد پشت آن اندوه نهفته باشد؟ آیا این است که میخواهیم به انسانیت ایمان داشته باشیم و زمانی که آن ایمان متزلزل میشود، احساس میکنیم که انگار خودِ ما در حال نابود شدن هستیم؟ آیا این است که میخواهیم به انسانیت عشق بورزیم، و زمانی که آن عشق از هم میپاشد، عذاب میکشیم؟ آیا عشق مسبب اندوه است، و آیا بعضی از رنجها نشانهای از عشق هستند؟
هان کانگ
263
من باهاشون موافقم. همدلی چیز خیلی مهمیه ولی انقدر کم شده که هر وقت با کسی همدلی میکنیم انگار کار عجیبی کردیم، یا جوری برخورد میشه باهامون انگار اسکلی چیزی هستیم. یه دوستی داشتم بهم میگفت اوایل که از تو مهربونی و همدلی میدیدم حس بدی داشتم، میگفتم شاید نقشهای تو ذهنش داره برام که انقدر مهربونه باهام. بعدش دیدم که نه، تو کلاً همدل و مهربونی و گاردم شکسته شد.
آره. همدلی که جزو وظایف انسانیمونه، اونقدر کم شده که ذهنیت آدمها اینشکلی شده.
و این چیز خوبی نیست. دنیای امروز به نظرم از لحاظ عاطفی دچار فقر شدیده.
263
Repost from آقای سنگ
مهمانی آخر کفشدوزکها. بله اواخر تابستان هر سال، اتفاق عجیبی در ارتفاعات پرو رخ میدهد. در چند روز مشخص، میلیاردها کفشدوزک نارنجی با خالهای قهوهای از گوشهوکنار کوهستان بیرون میآیند و خودشان را به شهر کوچکی به نام «کریبونا» میرسانند. آنقدر تعدادشان زیاد است که زمین، دیوار خانهها و حتی شاخههای درختان زیر پوششی از کفشدوزکها پنهان میشود. مردم محلی به آن میگویند: «پریوا پارتی» یعنی مهمانی خصوصی. و همین مهمانی خصوصی، هر سال صدها هزار گردشگر را از سراسر دنیا به کریبونا میکشاند؛ گردشگرانی که تنها چند روز فرصت دارند تا این پدیدهی عجیب را از نزدیک ببینند. هر کفشدوزک در این ازدحام عظیم تنها یک جفت برای خودش پیدا میکند و بلافاصله بعد از جفتگیری، کفشدوزک نر به دلیل ترشح هورمون خاصی در بدنش میمیرد. کسی دقیقاً نمیداند چرا. تنها یک هفته بعد، ماده تخمهایش را در بدن خود نگهمیدارد و وقتی بچهها متولد میشوند، اتفاق عجیبتری رخ میدهد. نوزادان، که در ابتدا سیاهرنگاند، از بدن زندهی مادر تغذیه میکنند. آنقدر میخورند تا دیگر چیزی از مادر باقی نماند. بعد، هرکدام به شکل مرموزی در دل طبیعت ناپدید میشوند. یک سال بعد، دوباره برمیگردند؛ این بار با رنگهای دوران بلوغ. و دوباره همان داستان تکرار میشود. جفتگیری، مرگ، تولد و خوردن مادر. برخی پژوهشها حتی ادعا کردهاند که بیشتر این کفشدوزکها از یک شاخهی ژنتیکی مشترک سرچشمه گرفتهاند. موجوداتی که هر سال در آن مهمانی یکدیگر را پیدا میکنند، شاید چیزی بیشتر از یک جمعیت ساده باشند. آنها، به شکلی عجیب، خویشاوندان ادواری یکدیگرند و اکثراً خواهر و برادر سال قبل یکدیگر بودهاند.
دو روز پیش خبر رسید که دو تن از
دوستان نزدیکم، در همان شهر کریبونا، به زندگی خود پایان دادهاند. «حکیم» و «راحله». سالها پیش از ایران مهاجرت کرده بودند. چند وقت قبل در پاریس دیدمشان. آن روز حکیم چیزی به من گفت که هنوز از ذهنم بیرون نرفته: «هر جا میریم، وقتی واقعیتمون رو میگیم، طردمون میکنن.»
منظورش رابطهای بود که هیچکس حاضر نبود آن را بپذیرد. حکیم و راحله زن و شوهر نبودند، درواقع دایی و خواهرزادهای که با هم از ایران فرار کرده بودند؛ رابطهای که وقتی دیگران از آن باخبر میشدند، تقریباً همیشه با واکنشی همراه میشد که آنها را دوباره به انزوا میراند. حتی در اروپا.
حکیم میگفت: «فکر میکردیم حداقل اینجا دیگه کسی کاری به کارمون نداره.» اما داشت. آنها سرانجام تصمیم گرفتند به پرو بروند. به کریبونا. شهری که هر سال میلیونها کفشدوزک برای پیدا کردن جفتشان به آنجا میآیند. و ظاهراً تصمیم گرفته بودند آخرین شب زندگیشان را با آخرین شب این موجودات هماهنگ کنند. این تنها یک خودکشی نبود. برای حکیم و راحله، تبدیل شده بود به نوعی آیین؛ فرار از جهانی که رابطهشان را نمیپذیرفت و پناه بردن به جایی که طبیعت، بدون قضاوت، همان کاری را انجام میداد که آنها سالها به خاطرش محکوم شده بودند. گویا مردم کریبونا با آسیاب کردن جسد کفشدوزکها به مادهای سمی دست پیدا میکنند که مصرفش باعث مرگ آرام و بدون درد فرد میشود.
در سالهای اخیر، داستانهایی دربارهی آدمهایی که با عشقهای ممنوعه به کریبونا میروند، میان بعضی گروههای افراطی و گوشههای تاریک اینترنت هم دهانبهدهان چرخیده. حکیم و راحله هم ظاهراً میخواستند آخرین لحظهی زندگیشان را به همان افسانه گره بزنند.
حتی دربارهی جسدشان هم فکر کرده بودند. طبق قانونی عجیب در پرو، در چنین شرایطی انتقال جسد یک فرد خارجی به خارج از کشور با محدودیتهای سنگینی روبهرو میشود.
انگار حکیم و راحله میخواستند حتی بعد از مرگ هم جایی برای بازگشت نداشته باشند. در وصیتنامهی راحله خواندم: «کاش میشد بچههایم درون رحمم رشد کنند و بعد، وقتی به دنیا آمدند، خودم را بخورند.»
و بعد، یک جملهی کوتاه:
«کاش کفشدوزک مادهای بودم.»
از وقتی خبر مرگشان را شنیدهام، مدام به آخرین گفتوگویی که با آنها داشتم فکر میکنم. آن روز برایشان دربارهی فراعنهی مصر حرف میزدم. از ازدواجهای درون خانوادگی خاندان سلطنتی. از نسلی که نسل بعد را به خاطر حفظ خون سلطنتی، به بهای بیماری و فروپاشی ژنتیکی قربانی کرد.
حکیم گوش میداد. راحله هم چیزی نمیگفت. من اما مثل همیشه داشتم حرف میزدم؛ توضیح میدادم، تحلیل میکردم و فکر میکردم شاید دارم چیزی به آنها یاد میدهم. حالا که دیگر نیستند، دلم میخواهد برگردم به همان چند دقیقه. دلم میخواهد دهانم را میبستم. دلم میخواهد به جای حرف زدن دربارهی ژنها، فراعنه و عواقب انتخابهایشان، فقط نگاهشان میکردم و میگفتم: «امیدوارم هر جا که رفتید، بالاخره جایی باشه که مجبور نشید خودتون رو برای کسی توضیح بدید. امیدوارم بهترینها براتون پیش بیاد.»
@of_stone
263
دلم خواست بیام اینو اینجا تعریف کنم به عنوان یه نمونهی دقیق از وضعیت یه هنرمند توی ج.ا. شاید خودتون هم جریانش رو بدونید ولی من تعریف میکنم براتون.
ماجرای پرویز تناولی و شهرداری تهران:
داستان تناولی و شهرداری تهران از اون قصههاست که هرچی جلوتر میری، بیشتر حرصت درمیآد!
تناولی سالها پیش توی نیاوران یه زمین خریده که کارگاه مجسمهسازی و خونه بسازه. طراحی خونه رو کامران دیبا انجام داده و این تنها خونهی مسکونیایه که دیبا تو ایران طراحی کرده. و خب از این لحاظ خودِ خونه هم ارزش تاریخی و هنری داره.
اوایل دههی هشتاد، بعد از نمایش آثار تناولی توی موزهی هنرهای معاصر، شهردار وقت پیشنهاد داد خونهی تناولی تبدیل بشه به موزه. تناولی هم با خوشبینی قبول کرد و خونه رو به نصف قیمت واقعی به شهرداری واگذار کرد. موزه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۲ افتتاح شد… اما فقط ۱۰ تا ۱۲ روز دووم آورد!
با تغییر دولت و اومدن احمدینژاد، تصمیم گرفتن موزه تعطیل بشه و بهجاش مسجد ساخته بشه!
تناولی اعتراض کرد، شکایت کرد، و ۶ سال دوندگی کرد. آخرش دادگاه سال ۱۳۸۸ رأی داد که خونه باید برگرده به خودش.
و نکتهی مهم اینجاست: وقتی خونه رو پس گرفت، کل پول خونه و پول آثار رو به شهرداری پس داد. اما با این وجود، شهرداری آثار رو درست تحویل نداد و همچنان ادعا میکرد این آثار «متعلق به بیتالمال» هستن.
چند سال بعد، یعنی ۲۵ اسفند ۱۳۹۲، حدود ساعت سه بعدازظهر، تناولی خواب بوده. با صدای داد و بیداد دخترش بیدار میشه. پایین میاد و میبینه حدود بیست نفر توی خونهاش ایستادن؛ قفل در رو شکستن و ریختن داخل. اومده بودن ۹ تا از مجسمههای برنزی تناولی رو ببرن. و برخوردشون با آثار… فاجعه بود.
مجسمهها رو بدون بستهبندی، بدون محافظ، همینجوری روی زمین میکشیدن، به دیوار میکوبیدن، با جرثقیل میبردن.
یکی از آثار سنگینش، یعنی «دیوارهای ایران» که حدود ۲ تُن وزن داره، وسط بالا رفتن از جرثقیل از زنجیر جدا میشه و میافته روی آسفالت. وکیل تناولی بعدها گفت: «با آثار تناولی مثل لاشهی گوسفند رفتار شد.»
اثر دیگه، «یادمانی برای فرهاد کوهکن» هم آسیب جدی دید. بقیهی آثار هم خط و خش و ساییدگی برداشتن.
شهرداری همچنان ادعا میکرد این آثار «مال شهرداری» هستن و به تناولی تعلق ندارن.
این برخورد فقط از یه حکومت غارتگر اسلامی برمیآد که آثار یک هنرمند رو بخواد، ولی برای خودِ هنرمند هیچ احترامی قائل نباشه.
