en
Feedback
چشم های آهیل❤️‍🔥در من شکسته

چشم های آهیل❤️‍🔥در من شکسته

Open in Telegram

نوشته ح.ص جوانه نویسنده ی رمان ها بر اساس واقعیت پارت گذاری منظم به وقت لیلی درگیری بازیگر تنهایی شاه ماهی قرمز شیرین دخت چشم های آهیل در من شکسته از هم گسسته کپی پیگرد قانونی دارد❌

Show more
9 751
Subscribers
-924 hours
-747 days
-18430 days
Attracting Subscribers
August '26
August '26
+111
in 0 channels
July '26
+110
in 0 channels
Get PRO
June '26
+114
in 42 channels
Get PRO
May '26
+8
in 0 channels
Get PRO
April '26
+3
in 0 channels
Get PRO
March '26
+1
in 0 channels
Get PRO
February '26
+713
in 29 channels
Get PRO
January '26
+380
in 64 channels
Get PRO
December '25
+587
in 158 channels
Get PRO
November '25
+537
in 120 channels
Get PRO
October '25
+737
in 134 channels
Get PRO
September '25
+605
in 69 channels
Get PRO
August '25
+706
in 154 channels
Get PRO
July '25
+944
in 110 channels
Get PRO
June '25
+957
in 120 channels
Get PRO
May '25
+1 443
in 145 channels
Get PRO
April '25
+671
in 120 channels
Get PRO
March '25
+1 112
in 75 channels
Get PRO
February '25
+931
in 126 channels
Get PRO
January '25
+1 004
in 116 channels
Get PRO
December '24
+1 323
in 160 channels
Get PRO
November '24
+525
in 148 channels
Get PRO
October '24
+842
in 158 channels
Get PRO
September '24
+1 188
in 201 channels
Get PRO
August '24
+2 076
in 200 channels
Get PRO
July '24
+1 050
in 189 channels
Get PRO
June '24
+1 008
in 158 channels
Get PRO
May '24
+1 122
in 169 channels
Get PRO
April '24
+948
in 145 channels
Get PRO
March '24
+452
in 120 channels
Get PRO
February '24
+684
in 122 channels
Get PRO
January '24
+172
in 97 channels
Get PRO
December '23
+474
in 67 channels
Get PRO
November '23
+3
in 0 channels
Get PRO
October '23
+285
in 110 channels
Get PRO
September '23
+4
in 0 channels
Get PRO
August '23
+112
in 0 channels
Get PRO
July '23
+435
in 0 channels
Get PRO
June '23
+162
in 0 channels
Get PRO
May '23
+263
in 0 channels
Get PRO
April '23
+701
in 0 channels
Get PRO
March '23
+229
in 0 channels
Get PRO
February '23
+29
in 0 channels
Get PRO
January '23
+7 102
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
26 August0
25 August0
24 August0
23 August0
22 August0
21 August+2
20 August+1
19 August0
18 August+1
17 August0
16 August+1
15 August+1
14 August+1
13 August+2
12 August0
11 August+2
10 August+2
09 August+2
08 August+12
07 August+82
06 August0
05 August+1
04 August0
03 August0
02 August0
01 August+1
Channel Posts
2
- چون کفش ورزشی نداشت معلممون اجازه نداد تو مسابقه شرکت کنه ..پرتش کرد بیرون از سالن .. برش گردوندن مدرسه. با حرف سوفی ، کتایون با بهت و حیرت رو کرد به هاکان و گفت - چی میگه این دختر هاکان؟ مگه تو دیروز پشت تلفن به من قول ندادی مانلی رو ببری خرید و واسه این بچه هر چی که میخواد بخری؟ با حرف کتایون هاکان بود که بی آنکه حتی یک ثانیه‌چشم از لپ تاپش بردارد خونسرد جواب داد - فراموش کردم مامان رنگ از رخسار کتایون پرید : - من این همه به تو و این خواهرت سفارش کردم این چند روزی خونه نیستم هوای این طفل معصوم رو داشته باشین ، نذارید خیال کنه اینجا غریبه و بی کسه ، اونوقت تو الان راحت نشستی به من میگی فراموش کردی؟ از صدای بالا رفته کتایون هاکان بود که با اخم های توی هم رفته متوپه - شما سفارش کردی من قبول کردم؟ صدبار نگفتم مسئولیت دختره با من نیست و وقت بچه بازی ندارم؟ انتظار داشتی از کار و زندگیم بزنم بیام این تحفه رو ببرم خرید چون مسابقه داره؟ گور بابای خودشو مسابقه اش ، اون بابای دیوثش بیاد گردنش بگیره مانلی دختر همسایه‌ بغل دستشان بود ، سالها بود مانلی با مادربزرگش زندگی میکرد از بعد فوت آن زن ، وراث خانه را گرفته بودند ، کسی یک ریالی هم کف دست این دختر نگذاشت با آواره شدنش کتایون طاقت نیاورد دخترک فقط ۱۴ سالش بود آن موقع آورده بودش به این خانه میگفت این عمارت به اندازه کافی جا دارد.. اما هاکان مخالف بود از آن دختر خوشش نمی آمد خصوصا آن موهای فر مسخره اش.. در این ۴ سال گذشته نفرتش کمتر که هیچ بیشتر هم شده بود کتایون دلگیر گفت - نمیتونستی میگفتی نمیتونم تا من خبر مرگم بمونم تو خونه ام خودم ببرمش خرید ، چرا هیچ حرفی نزدی؟ من الان چطوری برم تو روی اون‌بچه نگاه کنم؟ میدونی طفل معصوم چقدر واسه این مسابقه زحمت کشیده بود؟ هاکان اهمیت نداد در واقع اصلا مسئله سر شلوغی اش نبود از عمد آن دختر را نبرد حتی امروز صبح هم نرساندش مدرسه در عوض اما جلوی چشم مانلی سوفی را سوار اتومبیلش کرده و و به مدرسه برد اما مانلی را نه.. دخترک بیچاره تمام راه را در آن هوای سرد و یخ بندان دویده بود به زور خودش را به اتوبوس تیم رسانده بود چه فایده ولی آخرش بخاطر نامناسب بودن کفش هایش نگذاشته بودند در مسابقه شرکت کند برش گردانده بودند در مدرسه حالا هم کسی دنبالش نرفته بود سوفی را راننده شخصی آورده بود کتایون داشت شال و کلاه میکرد دنبال مانلی رود که هاکان کفری توپید - کجا با این حالت مادر من؟ برو بشین خودش میاد دیگه کتایون جوابی به هاکان نداد قهر کرده بود با او دلش برای آن دختر میسوخت ، طفل معصوم در این شهر درندشت کسی را جز آنها نداشت. داشت سمت در می رفت که هاکان کفری از جا بلند شد و غرید - خودم میرم دنبالش مامان ، برو استراحت کن * * * ده دقیقه میشد جلوی مدرسه منتظر مانده بود زنگ خورده بود و آن دخترک پیدایش نبود دیگر داشت کفرش درمی آمد از ماشین پیاده شده و وارد آن دبیرستان دخترانه میشود سمت دفتر راه می افتد... به محض ورودش مدیر دفتر که خوب این خانواده سرشناش را می شناخت به پایش بلند میشود - سلام آقای هخامنش ، حالتون خوبه.. بی حوصله سلامی میکند و می گوید - مانلی فتوحی رو صدا کنید بیاد .. با حرفش نگاه شوکه معاون سمتش برمیگردد و می گوید - مانلی؟ اون که صبح خانوادش اومدن دنبالش  حتی پرونده اشو گرفتن گفتن دیگه اینجا نمیاد مدرسه ... برق از سر هاکان پریده بود گیج و شوکه میپرسد - چی میگی خانم؟ چه خانواده ای؟ خانم بیحقی با اضطراب جواب میدهد - پدرش آقای هخامنش ،‌ انگار بعد از چندسال برگشته بودن ایران ...گفتن میخوان از این به بعد دخترشون کنار خودشون زندگی کنه ، بردنش ... https://t.me/+Rxgof1giq3FkZTdk https://t.me/+Rxgof1giq3FkZTdk https://t.me/+Rxgof1giq3FkZTdk چندسال بعد وقتی روبرو میشن 🥲👆
1
3
- خانم این اسپری رو برای آسم میخوام؛ چه قیمته؟! زن نگاهی به لباس‌هایم انداخت و پشت چشمی نازک کرد. - گرونه! دست در جیبم فرو بردم و تا بتوانم پولم را بشمارم. - میشه قیمت دقیق بگید. بی توجه به من سمت مشتری دیگری رفت و نفسم را بیرون فرستادم. دیگر نمیتوانستم نفس بکشم نه در این هوای آلوده ی تهران بدون و اسپری‌های خارجی که او برایم می خرید. - خانم ببخشید، نگفتید چه قیمته؟! اخمی نثارم کرد. - شما توان پرداختش رو ندارید …آقای احمدی این خانم کارش تمام شده داره اذیت میکنه. وقتی بلند مردی را صدا زد به خود لرزیدم. مگر نمیدانستند من کی هستم؟! زن پولدارترین مرد شهر و البته در حال حاضر بدبخت ترین زن. با دستی که دور بازویم حلقه شد؛ نفسم حبس شده و هیستریک دستم را تکان دادم. - دست نزن به من …ولم کن. اما مرد محکم‌تر بازویم را فشرد. - بیا برو بیرون زنیکه شلوغ نکن. صدای گریه‌ام بلند شده بود و نگاه خیره ی جمعیت را روی خودم حس میکردم. - اینجا چه خبره احمدی؟! نفسم حبس شد. اشتباه میکردم نه؟! صدایش چرا شبیه او بود؟! شبیه اوی نامرد که مرا ول کرد و رفت. پشتم را کردم و تا خواستم پا به فرار بگذارم احمدی جلویم کشید. - اقای شما خودتو حرص نده …این زنیکه شلوغش کرده. - درست صحبت کن احمدی …خانم مشکلی هست؟! چرا یادم رفته بود او هر هفته به داروخانه‌هایی که زیرنظرش است؛ رسیدگی میکند. خیر سرم خَیر بود و من بی اسپری مانده بودم. - خانم میشه برگردی؟! صداهای اطرافم گنگ شده بود. درست بود که نفسم در نمی آمد؟! چرا هر چه دم میگرفتم به بازدم تبدیل نمیشد. خس‌خس سینه‌ام خبر از حمله‌ی آسمم میداد و الان وقتش نبود. بدون اینکه سر برگردانم لب باز کردم: - هی..هیچ آقا میشه بگید ولم کنن؟! دستش روی مچ احمدی نشست. - ولش کن احمدی ببینم چی میگه. سرم گیج میرفت و چقدر راضی بودم که همینجا بمیرم. - خانم حالت خوبه؟! تنم بی جان شد و تا خواستم به زمین برخورد کنم روی دستانش معلق شدم و صدای شوکه‌اش … - یا خدا حیا …ببینمت. دیگر چه فایده داشت دیدنش …دستش روی سینه‌ام نشست و ماساژ داد. فریادش بلند شد. - یه اسپری ونتولین بیارید. با قرار گرفتن دهنه ‌ی اسپری رو لب‌هایم به چشمانش خیره شدم. اشک میریخت؟! یا من اشتباه میدیدم. - باز کن دهنتو فدات شم …باز کن زندگیم کجا بودی؟! دهنم قفل کرده بود؛ بسته شدن چشمانم با صدای فریادش آمیخته شد. - حیـــا، یاعلی …زندگیم. https://t.me/+uvjRPeCIqwMxZTg0 https://t.me/+uvjRPeCIqwMxZTg0 https://t.me/+uvjRPeCIqwMxZTg0 https://t.me/+uvjRPeCIqwMxZTg0 https://t.me/+uvjRPeCIqwMxZTg0 https://t.me/+uvjRPeCIqwMxZTg0 https://t.me/+uvjRPeCIqwMxZTg0 https://t.me/+uvjRPeCIqwMxZTg0 https://t.me/+uvjRPeCIqwMxZTg0
1
4
#پارت۱ سیگار میان انگشتان کشیده‌اش می‌سوزد، بدون عجله... مثل صدایِ گرم او که انگار با دورِ کند در مغزش مرور می‌شود: "حق نداری بهم بخندی،فهمیدی؟" کاش حالا هم،همانقدر نزدیکش بود! آنقدری که خم شود روی صورت استخوانی و کشیده‌اش و مثل آن روز پچ پچ کند: "بوسیدن چی؟این حق و دارم که ببوسمت؟" اخم هایش،آن ابرو های پر و حجیم دست نخورده که درهم کشیده بودتشان: "دو دقیقه نمیتونی هَول بازی در نیاری؟" لب های سرخش..!آخ لب های سرخ لعنتی‌اش! "متاسفانه یاد گرفتم بیست چهاری هول پارتنرم باشم مشکل داری میتونی ترکم بدی، ولی قبلش باید یه دل سیر مصرف کنم!" رُل رژ لب سرخ رنگ را پایین و بالا می‌کند!همانی که آخرین بار در ماشین جایش گذاشت! پنجره‌ی نیمه باز که با سوزِ سرد بادِ زمستانی‌اش تنِ عریانَش را خنک می‌کند تصویری که توانایی رساندنش به جنون را داشت مقابل دیدگانش نقش می‌بندد! همان شبِ سرد زمستانی... همان تخت دو نفره،همان نیم تنه‌ی مشکی رنگ...حس چسبیدن آن جسم ظریف به بدنش..افتادن موهای پرکلاغی‌اش روی صورت او‌ و..اولین..پیوند جسم هایشان..! همان شبی که با بغضی حبس شده و مظلومانه، میان بازوان او زمزمه کرده بود: "تو..کاری نکن که خودم و نبخشم سروش...من..نمی‌خوام بازم تنها شم،دیگه طاقتش رو ندارم!" بوسیده بودتش،فک زاویه دارش را،گونه هایش را،نرسیده به چشمانش را: "بمیرمم تنهات نمی‌ذارم...نمی‌بینی وضع‌مو؟دارم می‌میرم برات!" و بعد آن توده ظریف،آن بدن ویرانه کننده و آن لب های آتش زننده که خودشان به طرز دیوانه کننده‌ای لب روی لب هایش نهادند،با همان بغض،با همان اشک! -سروش نمیای؟ویلای داراب ایناییم امشب،بیا حال و هوات عوض میشه.. سیگار جزغاله شده را درون زیر سیگاری می‌‌فشارد: -میدونی چرا میپرسی شهاب؟گفتم نمیام. -اونم هست... مردمک هایش را تا رژِ سرخ رنگ درون دستان سروش پایین می‌کشد: -بازم نمی‌خوای بیای؟ انگشتان سروش که درحال بازی با خاکستر سیگار بودند تنها برای یک لحظه متوقف میشوند و شهاب با حس توجه او فورا چند گام جلو می‌آید: -به جون تو اونجاست..بابا خودم دیدمش..محیا بود..اصلا برای همین برگشتم اومدم دنبالت.. گردن سروش با صدا به طرفش می‌چرخد و شهاب با فرستادن دستانش در جیب با ابرو به آن رژ لبِ سرخ اشاره می‌زند: -جای ناز و نوازش کردن اون پاشو بیا نازِ خودش و بکش... -دیدَتِت؟ -نه..حواسم بود نبین‌َتم...تو هَم بپوش زود بریم‌‌..با این که میدونم قشرق به پا میشه اونجا امشب ولی خب.. محیا از بعد آن روز،هر شخصی که از دو کیلومتری او رد می‌شد را می‌دید،می‌رفت..می‌رفت و دیگر بر نمی‌گشت! دخترکِ سرتق و مغرور خودش بود! -الوو سروش.. با صدای شهاب گردن بالا می کشد و شلوارش را از روی تخت چنگ می‌زند: -برو پایین میام الان.. همانطور که شلوار را پا می‌زند صدایش می‌کند: -ببین.. شهاب نرسیده به درب از ورای شانه نگاهش می‌کند: -به داراب بگو قفل مرکزی رو فعال کنه اجازه نده کسی خارج شه از ویلا... -روانی ای تو؟محیا رو نمیشناسی؟یک درصد بخواد بره بیرون بفهمه درا رو قفل کردن کل شیشه های اونجا رو میاره پایین.. پشتش به شهاب است و  شهاب دستان متوقف شده اش برای بستن دکمه های پیراهن سفید را نمی‌بیند‌.لبخند آمیخته به غمِ روی لبانش را نمی‌بیند،تنها صدایش را می‌شنود: -تو با داراب هماهنگ کن،بقیه‌اش با من! آن روز ها وقتی دخترک عصبانی می‌شد در آغوشش می‌کشید،لب هایش را به تاراج می‌‌برد و با حرص بوسه روی صورتش می‌کاشت. امشب او را بر می‌گرداند،حتی اگر شده باشد میان جمع کولش کند،امشب زنش کنار او روی این تخت می‌خوابید! #پارت_واقعی پارت ۱ تا ۴ رمان❌❌ https://t.me/+NThhEcxyxXA3NTM0 https://t.me/+NThhEcxyxXA3NTM0 https://t.me/+NThhEcxyxXA3NTM0
1
5
. -از من چندشت میشه خانومم؟ با بهت نگاهش میکنم. بی بی گفته بود که شوهرت زیادی تیز است و من اولش متوجه منظورش نشده بودم! خودش ادامه میدهد. ‌_ آره عسلم ؟ از منی که شوهرتم حالت بهم میخوره؟! چندشت میشه؟ با دلهره عقب عقب رفتم اما به ازای هر قدمی که به عقب برمیداشتم با چشم‌های به خون نشسته یه قدم جلو می اومد. _کار به جایی رسیده که زن معین خان شکیبا ازش میترسه؟  جواب ندادم و فریاد کشید. _با توام!! چرا از شوهرت فرار میکنی؟ چرا میترسی؟ چرا من هیچی ندار و دیوونه میکنی میندازی به جون خودت؟ سرم و به چپ و راست تکان دادم. _نمی....نمی‌ترسم. یک قدم جلوتر اومد. _ پس چرا تا نزدیکت میشم فرار میکنی ؟ من بی شرف و نمیخواستی؟ نه، از پشت سر به دیوار میخورم و نفسم درون سینه حبس میشود. _به زور نشستی سر سفره ی عقد قبول !! ولی یه نگاه به من بکن . من انقدر حالت و بهم میزنم که تا نزدیکت میشم نفسات تو اون سینه‌ی لامصبت حبس میشه. انقدر ازم چندشت میشه که یه بار نخواستی حتی امتحانم کنی !!! هنوز از بار قبلی که نزدیکم شد و خودم و منقبض کردم تنم کبود بود. میدونستم وقتی دیوونه بشه چیزی جلودارش نیست. _تو چشمام نگاه کن و بگو حالم و بهم میزنی معین!! بگو نیا سمتم.... _اینجوری نیست!! دستهاش و دو طرف دیوار کنار صورتم ستون میکند. _پس چرا تنت قفل میشه وقتی سر انگشتم میخوره بهش؟ چرا؟ گفت و دستش و بالا گرفت اما بلافاصله مشت کرد. _دلم نمیخواد دست روت بلند کنم لا‌مذهب بی دین!! چرا مجبورم میکنی.... مشتش که محکم به دیوار خورد ترسیده جیغ کشیدم. _نزن منو....نزن....هنوز تموم تنم درد میکنه.... _بشکنه اون دستی که خواسته روی تن تو بلند میشه !! بفهم منو !! من مردم ...به زنم نیاز دارم.... دستم و جلوی دهنم گرفتم و اشکام یکی یکی از گوشه ی پلکم سر خورد. تنش و کاملا بهم چسبوند و گریه‌هام شدید تر شد. _چیه؟حالت داره بهم میخوره عروس معین خان شکیبا؟ د بیشرف بیرون این خونه یه جماعت دست به سینه میمونن واسه من تو چرا از من فرار میکنی....؟ من که دست به سینه‌ تم!!! بذار بچشم طعم تنت و ! میخوامت به ولله! گناهه؟ زنمی آخه بی همه چیزِ بی آبرو!!! با گریه صداش زدم. _معین.... تو جواب گوشه ی روسریمو تو چنگ گرفت و سمت بینی برد و عمیق بو کشید. _واسه چی تن و بدنت و میپوشونی از من که از هر حلالی حلال ترم به تو !!! واسه چی ؟ _من نمیتونم.... مستقیم نگاهم کرد. _نمیتونی چی؟ دامنت مثل گل پاکه درست. اهل نماز و روزه ای باریکلا....محرم نامحرم حالیته ناز شصتت. خدا پیغمبر میشناسی ایولله.... نفس گرمش مستقیم پشت لبم میخورد . زانوهام سست شد و تا خواستم مثل کاغذ روی زمین وا برم زیر آرنجم و محکم گرفت و ادامه داد: _اما همون خدا پیغمبر گفته اگه زن خوبی هستی باید اول به شوهرت برسی !! تو من و میبینی تو هفت تا سوراخ قایم میشی... این چه زن و شوهریه؟ بابا من بی ناموس میخوام با زنم بخوابم! میفهمی؟ سرش و به صورتم نزدیک تر کرد. _تن لختت و ندیدم هنوز توله سگ !!! من اینارو به کی بگم.... نکنه .... از تصور چیزی که میخواست بگه چشمام گرد شد. _نکنه یکی دیگه رو می‌خوای؟ زیر سرت بلند شده؟ نکنه خودت و از من میپوشونی با یکی دیگه لاس میزنی.... معین شکاک نبود ....اما امشب به جنون رسیده بود ....اشک تا چونه‌م راه گرفت .... پیشونیش و به پیشونیم چسبوند.. _به ناموسم قسم بفهمم هرز میپری پرپرت میکنم، رعنا! بریده بریده لب زدم: _توروخدا....برو ...برو عقب.... تو جواب دم عمیقی گرفت. _امشب دیگه به گریه زاریتم نگاه نمی‌کنم! بسه هرچی مراعتت و کردم.... _نه ...نه.... _به نفعته راه بیای باهام. دفعه اول درد داره ....منم اونقدری واست صبر ندارم که یواش یواش برم جلو.... راست و حسینی بگم آتیشم بدجوری زده بالا واسه زنی که شرع و دین گفتن حلالته اما سر بدون روسریش و نشونم نداده .... گفت و بدون مقدمه سرش و جلو کشید و با حرکت بی‌شرمانه‌ی دستش... https://t.me/+JV3B-IIs03NmMGQ0 https://t.me/+JV3B-IIs03NmMGQ0 https://t.me/+JV3B-IIs03NmMGQ0 https://t.me/+JV3B-IIs03NmMGQ0 https://t.me/+JV3B-IIs03NmMGQ0 https://t.me/+JV3B-IIs03NmMGQ0 https://t.me/+JV3B-IIs03NmMGQ0 https://t.me/+JV3B-IIs03NmMGQ0 https://t.me/+JV3B-IIs03NmMGQ0 https://t.me/+JV3B-IIs03NmMGQ0 https://t.me/+JV3B-IIs03NmMGQ0 https://t.me/+JV3B-IIs03NmMGQ0 پارت بعدی دختره بیهوش میشه اما شک افتاده به دل پسره و همونجور دختره رو بیهوش....🔥🔞پسره وحشی و دیوونه‌ست اما جونش واسه دختره در میره ...
1
6
#p73 ادرس دقیقشو دادم گفتم از پشت بوم خونمون به خونش ،دید داره اون پرو تر از من رفته بود پرسیده بود زنه هم گفته بود "باشه ولی گرونه " ۱تومن میگیره. گفتم اوه چی زیاد.! گفت زنه گفته" کسی رو پیدا کن دونفری نفر پونصد بدین." گفتم قبول میکنه؟ گفت بهم گفته اون" شبی یکبار مشتری راه میندازم." ۸تا۱۰شب.فقط وقت میده.یک .. ده شب دیگه هر کار کردی نکردی بیرون میندازه ــ براش مشتری میگیرم خودم ۱تومن میزنی کارت طرف اون هم وقت میده بهت. خلاصه راه و چاه رو بهم یاد داد. من هم موندم که چیکار کنم. خلاصه رفتم سراغ کوسخول پسر عموم فیلمو نشون دادم گفت اوف چه زنی. گفتم ۱تومن بده بریم دوتایی.پول از تو جور کردنش از من.گفت باشه.خلاصه کلام که هفته بعد به بهانه دوباره استخر اجاره کردن، که پدرم بزور اجازه داد رفتیم سراغ زنه خوبیش این بود رضا کسخول یه نخود شیره بهم داد با چای نبات انداختم بالا.وگر نه منه بار اولی ابروم میرفت که بقران اگه پدرم می‌فهمید جرم میداد. یعنی من یه هفته ای از بچگی دراومدم با همون همسایه.اصن مرد شدم زودم مرد شدم دیگه خلاصه از همون شبی که خونه زنه بیرون زدم ولی دیگه نتونستم به ازدواج فکر کنم. اهلش نیستم داداش میدونی ؟خودمو میشناسم دلم تنوع میخواد دوست ندارم دختر مردمو بدبخت کنم. من از همون وقت کنکور تا الان که لیسانس میکانیک دارمو پول دارم و خونه دارمو ماشین دارمو پنج ساله گاراژ دارم نتونستم به تک پری فکر کنم فکر وذهنمونو گ.... دیگه!
517
7
رمان توی چنل vip به اخر رسیده و پارتا به ۶۰۰ 🥹❤️ می‌تونید با هزینه کمتر کل رمانو از vipبخونید☺️🤗 جهت دریافت عضویت vip # مبلغ ۹۹۰۰۰هزار تومن به شماره کارت زیر واریز کنید👇 (۵۰۲۲۲۹۱۵۷۹۳۴۸۶۶۳ (خانم صدقی) بانک پاسارگاد واریز وشاتشو به من تحویل بدین فیش واریزی رو به آیدی: @gavanehelma ارسال کنید.** 💙 .
477
8
پارت جدید در من شکسته🩷
پارت جدید در من شکسته🩷
177
9
sticker.webp
198
10
🚨 خواستگار می‌خوام؛ ولی نه اون‌جوری که بابام می‌خواد! 😂 من رُزی‌ام؛ دخترِ یکی‌یه‌دونهٔ خاندان حکمتام 👑 بابام از لج خواستگا
🚨 خواستگار می‌خوام؛ ولی نه اون‌جوری که بابام می‌خواد! 😂 من رُزی‌ام؛ دخترِ یکی‌یه‌دونهٔ خاندان حکمتام 👑 بابام از لج خواستگار قبلیم میخواد منو به یه آقای با اصل‌ونسب شوهر بده! 😐 دلال و کاسب و همسایه‌ها رو بسیج کرده که برام «شوهر مناسب» پیدا کنن… ولی یه سؤال! 🤨 وقتی قراره من شوهر کنم، چرا خودم انتخاب نکنم؟! اصلا چه کاریه؟! یه آگهی شوهریابی می‌زنم توی دیوار و شیپور... 😎😂 شاید یه جوون قدبلند، پولدار، جذاب و موردپسند خودم آگهی رو ببینه و بگه: «همینه... خودشه... خوشگل‌خانوم... خودشه... میام خواستگاریت!» 🤭❤️ حالا اگه فکر می‌کنی اون آقای خاص خودتی… بیا ببین رُزی چه آگهی‌ای زده👇😉😂 لینک بله: 🔗 ble.ir/join/FTuYR28qnN 🔗ble.ir/join/FTuYR28qnN لینک تلگرام: https://t.me/+_M51A7aCwS05ZGY0
123
11
-خانم لباست کثیف شده… اینطوری نرو بیرون! زن جوانی با نگاه به پشت‌سرم از سرویس بیرون رفت و من وحشت‌زده به عقب برگشتم و درآینه به دامنم نگاه کردم… وای! از این بدتر نمی‌شد. یعنی تمام این مدت با این وضع پیش سامان راه می‌رفتم؟ از خجالت گُر گرفتم و سعی کردم آن افتضاح را تمیز کنم، اما هرچه کردم، بدتر شد. اشکم داشت درمی‌آمد که همان‌ زن برگشت. پاکتی بزرگ را سمتم گرفت و با خنده‌ای معنادار گفت: -یه خوشتیپ اون بیرون منتظرت وایساده! ازم خواست اینو به دستت برسونم… قلبم ایستاد. سریع پاکت را از دستش کشیدم و نگاه کردم. شلوار جینِ بگی! پد بهداشتی! قرص مُسکن! یک‌بسته شکلات و پاستیل! زن جوان چشمکی زد و گفت: -این جنتلمنِ دست‌ودلباز رو از کجا تور کردی خدایی؟ معلومه خیلی خاطرت رو می‌خواد که حواسش اینقدر بهت جمعه! دلم آب شد و هرکاری کردم حریف خودم و احساسم و لبخندم نشدم. زن با حسرت از سرویس بیرون رفت و من ماندم و قلبی که ذوب می‌شد. موبایلم همان‌وقت زنگ کوتاهی خورد. خودش بود! سامان! پیام داده بود: -کجا موندی تو؟ بدجوری از من دل برده بود. نوشتم: «الان میام» و سریع دامن کثیفم را با شلواری که او خریده بود، عوض کردم. چه دقیق سایزم را می‌دانست. این یعنی دقیق نگاهم کرده بود؟ دوباره مثل دخترکان چهارده‌ساله ذوق کردم. با پاکت خرید بیرون رفتم و دنبالش گشتم. زن جوان گفته بود بیرون منتظرم است! این یعنی به‌خاطرم حتی غذای لذیذ و گرم رستوران را رها کرده بود… قلبم گرومپ‌گرومپ می‌زد. هیجان‌زده چشم در اطراف سرویس بهداشتیِ پاساژ گرداندم که یک‌دفعه چشم در چشمِ سوران‌خان درآمدم! رئیسم! کارفرمایم! این دیگر این‌جا چه می‌کرد…؟؟ با دیدنم جلو آمد. سریع خودم را جمع کردم و به این فکر کردم که خداروشکر من را با آن دامن کثیف ندیده بود. مقابلم که ایستاد، گفتم: -سلام.فکر نمی‌کردم اینجا ببینمتون. هیواجونم کجاست؟ پرستار پسرش بودم، اما بعد از شبی که روی تختش خوابم برده و او مچم را گرفته بود، همه‌چیز میان ما به‌هم ریخته بود. نگاه‌های او سنگین شده بود و من مدام درحال فرار بودم… نگاهی به پاکت توی دستم و شلوارم انداخت. پرسید: -حالت بهتره؟ -حالم؟ گیج دستی به موهایم کشیدم و نفهمیدم منظورش چیست. -باید بد باشم؟ گوشه‌ی پلکش جمع شد. -مُسکن به این زودی عمل کرد؟ -مُسکن؟؟؟!!!! چشم‌هایم تا انتها بیرون زد. چرا اینطوری به من نگاه می‌کرد؟ از کجا می‌دانست مُسکن خورده بودم؟ قدمی که نزدیک آمد، با آن قد بلند و هیبت، دربرابرش گم شدم. -از این به بعد، به جای بها دادن به یه پسربچه که حتی از چلوکبابش دل نمی‌کَنه تا بیاد ببینه نیم‌ساعته کجا غیبت زده، بیشتر حواست رو به خودت بده که روز و تاریخش رو فراموش نکنی! روز و تاریخ؟ وای نه… خدایا کاش خواب باشد! کاش این مرد با من درمورد این مسائل صحبت نکند. اما خواب نبود. حقیقت داشت! کسی که فهمیده بود لباسم کثیف شده، او بود! کسی که با نهایت توجه وسایلِ توی پاکت را برایم خریده بود! کسی که سایز دقیق لباس‌هایم را می‌دانست!!! چه احمق بودم که فکر می‌کردم کار سامان است… کامل سرخ شدم! پاکت را از دستم کشید و گفت: -الانم راه بیفت بریم. حالت به نظر خوب نمیاد و بهتره زودتر یه جا دراز بکشی و استراحت کنی. -دراز… بکشم؟ حتی نا نداشتم دوکلمه حرف بزنم. لبخند مرموزی زد و گفت: -تخت من چطوره؟ سری پیش به نظر راحت میومدی! -سوران‌خان!!! جیغ که کشیدم، بیشتر لذت برد. مات و متحیر گفتم: -من الان سر قرار آشنایی‌ام! اصلا نمی‌فهمم شما از کجا پیداتون شده که یهو دارید این حرفا رو می‌زنید… یک‌دفعه ابرو درهم کشید. -منم دقیقاً اومدم این قرار آشنایی رو به‌هم بزنم. دلیل این کارم و حرفامم مشخصه! با خودم آشنا شو! -جان؟! حیران مانده بودم. نزدیک آمد و نگاهش را آرام میان چشمانم جابه‌جا کرد. -از این به بعد، مُسّکن و خوراکی و ماساژِ هر ماهت پای من! قبوله؟ دلم دوباره شروع کرد به ذوب شدن… من حریف این مرد می‌شدم؟! https://t.me/+ddPfjISqP6RmOTJk https://t.me/+ddPfjISqP6RmOTJk همه‌چیز از وقتی شروع شد که از خستگی رو تخت‌خوابش خوابم برد!!!😱 من پرستار پسرش بودم و اصلاً فکر نمی‌کردم یه‌روز درگیر اون مرد بشم. با اون قد بلند و هیبت بزرگ و اخم‌های همیشه درهم ازش می‌ترسیدم! فکرشم نمی‌کردم بیاد خواستگاریم…💍🔥
93
12
‍ ‍ بی‌بی نگران سر از سجاده برداشت و رو به نبات که پشت پنجره نشسته و در گوشی‌اش چیزی تایپ می‌کرد پرسید: -امیررضام نیومد؟ چشمان درشت نبات به طرفش چرخید: -نه. آشوب در دل بی‌بی افتاد اما به روی خودش نیاورد و از جا بلند شد: -انشالله که خیره‌. نبات دلواپس به پیام محدثه خیره بود (امتحان فردا رو خوندی؟ وای این استاده چقدر گیره‌) که همان وقت پیامی از سمت سهیل دوست امیررضا روی صفحه‌ی گوشی نقش بست: (سلام ببخشید این وقت شب مزاحم شدم، شما از امیررضا خبر دارین؟) نفس در سینه‌ی نبات گره خورد. یعنی چه؟ کجا بود که عالم و آدم دنبالش بودند؟ دستپاچه بلند شد و در حالی که تند به طرف حیاط می‌رفت، شماره‌ی پسرعموی بدعنقش را گرفت. اما امیرضا جواب نداد. با استرس طول حیاط را پیمود و سه بار دیگر هم تماس گرفت. در آخرین دقایق و در اوج ناامیدی صدای کشدار امیررضا قلبش را تکان داد: -جاااااااانم؟ صدای کش‌دار و سکسکه‌ها برای پی‌ بردن به مستی‌اش کافی بود‌. ‍ نبات شوکه‌ و ترسیده گفت: -خوبین؟ امیررضا میان خنده‌ بریده، بریده گفت: -چیشده یاد ما افتادی خانم دکتر؟ دلت تنگ شده؟ اونموقع که تو بغلِ اون پسر جوجه فوکلی می‌خندیدی یادم نبودی! نبات گیج و ترسیده تکرار کرد: -امیررضا چته؟ کدوم پسر؟ امیررضا انگار در عالم دیگری بود که هذیان گونه گفت: -بعد عمری دلم برای یکی رفته که نگامم نمیکنه. حقم داره. قلبم که یکی در میون میزنه، ازش ده سالم که بزرگترم. عین خودشم دکتری نمیخونم که. از کل خاندانمم طرد شدم. حق داره دیگه! دوباره خندید: - کار خدا رو میبینی؟ یا زنگ نمی‌زنه یا وقتی زنگ می‌زنه که قراره بیشتر گوه بزنم به تصوراتش. نبات مستاصل و لرزان نامش را صدا کرد: -امیررضا؟! مستی؟ -چه خوبه صدام میکنی ها! انگار که اینجا کنارمی. تو بغلمی. پیشونیت چسبیده به پیشونیم. تنت چسبیده به سینه‌ام و... مستی هوشیاری‌اش را زایل کرده بود و نمی‌فهمید چه می‌گوید‌. نبات پلک فشرد و زیر لب زمزمه کرد: " مسته نمیفهمه. حساس نشو. حساس نشو خر خدا." _کجایی؟ خونه‌‌ خودتی؟ امیررضا کشدار جواب داد: _جااااان! می‌خوای بیای خونه‌ام؟! نمی‌ترسی بخورمت؟ از حرص و استرس به جان پوست لبش افتاد. سردرگم پلک بست: -چقدر خوردی اینجوری شدی؟ حواست به قلبت هست اصلا؟ بچه‌ای مگه؟ نمی‌دونی برای قلبت ضرر داره اون کوفتی؟ امیررضا سکوت کرد و آرام‌تر از دقایقی قبل لب زد: _قولمو شکستم. قول داده بودم سیگار نکشم ولی نشد! قلب می‌خوام چیکار وقتی واس یکی دیگه میزنه و اون به چپش گرفته ما رو؟ درمانده وسط ایوان ایستاد و عصبانی نالید: _زنگ می‌زنم سهیل بیاد پیشت. فقط لطفا دیگه نخور، خب؟ به فکر قلبت باش. خنده‌ی تلخش گوش نبات را پر کرد. پر از خشم غرید: -دل لامصبم تورو میخواد هنوز نفهمیدی خانم دکتر؟! نبات درمانده سکوت کرد که امیررضا پرسید: _میای؟! ثانیه‌ها بینشان سکوت برقرار شد و سپس صدای خنده‌ی تلخ امیررضا بلند شد: _نمیای پس! پسرک دوباره خندید و اینبار خفه‌تر نالید: - البت کار درستی می‌کنی خانم دکتر! برو بگیر بخواب... گور بابای امیر رضا و‌ دل... نبات به میان حرفش پرید: _میام. https://t.me/+EoCElP7tGXM3MmVk https://t.me/+EoCElP7tGXM3MmVk https://t.me/+EoCElP7tGXM3MmVk https://t.me/+EoCElP7tGXM3MmVk
119
13
ایشون آقا محمد امین هستند که تازه از زنش طلاق گرفته و یه پسر کوچولوی بامزه داره.🥺 اینجا ما یک محمدامین جدی و متعصب و یه دختر
ایشون آقا محمد امین هستند که تازه از زنش طلاق گرفته و یه پسر کوچولوی بامزه داره.🥺 اینجا ما یک محمدامین جدی و متعصب و یه دختر ریزه میزه که با یه بغل کوچیک جیغش درمیاد داریم. حالا شما فک کن دل پسر ما واسه این دختر بسره و مثل پسر بچه های تازه به بلوغ رسیده هول کنه🥺 رمان در مورد محمدامین، مرد جا افتاده‌ی که تازه از زنش طلاق گرفته و قرار سایه سر بشه و عاشقی کنه برای دختری خیلی وقته دل مرد متعصب و جدی مارو برده اما انقدر شیطون و شره که محمد امین حتی نمیتونه پا پیش بذاره.🥹 ماجرا از جایی شروع میشه که یه روز که محمد امین برای انجام خرده فرمایشات مادرش باید بره پیش نبات، با یه چیز غیر عادی روبه رو میشه. نزول خور معروف محلشونو در خونه‌ی نبات میبینه و یه سری اتفاق‌ها باعث میشه اسم نبات، وارد شناسنامه‌ی محمد امین بشه. چیزی که خواسته‌ی قبلی محمد امینه اما‌...😁 https://t.me/+CMsOSTmqCEE2ZjBk https://t.me/+CMsOSTmqCEE2ZjBk https://t.me/+CMsOSTmqCEE2ZjBk https://t.me/+CMsOSTmqCEE2ZjBk
140
14
#p581 زیر بازوی خانمی را گرفته و ارام داخل امدند. دخترک خمی که مانتویی بی‌در و پیکر فیلی رنگ به تن داشت و شال سیاهی که داشت از سرش می‌افتاد و موهای نامرتبش نشان از همان چیزی بود که مددکار آن را ترسیم کرده بود. قلبم ناخوداگاه سوز کشید، از جایم بلند شدم تا بتوانم کمی باشم. خانوم را روی تخت معاینه خواباند پاهایش هنوز اویزان بود کفشش را در دست گرفتم و ارام پایش را روی تخت گذاشتم. صدای ناله‌اش بلند شد مددکار در نزدیک‌ترین حالتش ایستاده بود. می‌فهمیدم برای کنترل ترس این خانوم است من اول از همه یاد گرفته بودم با بیمارم ارتباط بگیرم! _سلام اهیل فتاح هستم امروز می‌خوام کمکتون کنم. نیم‌نگاهی خرجم کرد و چشمانش را بست. خدای من این زن اخرش بیست‌و پنج سال داشت... با این برگ گل چه کرده بودند! انگشت شستش را لای انگشتان دیگرش مخفی کرد و دستش شروع به لرزش کرد ،اعتماد نداشت... یک قدم عقب رفتم مانده بودم چه بخواهم! دست دیگرش بی‌مقصد دنبال دست اویزی بود برای چنگ زدن... مددکار دستش را در دو دستش گرفت و ارام چیزهایی در گوشش نجوا کرد. هوفی کشیدم و گوشی معاینه‌ام را روی ضربان قلبش گذاشتم، تند می‌زد بیمار زیاد دیده بودم ،این مدلش را ولی نه! نه این‌طور نمی‌شد، من حتی اجازه معاینه کردن این بیمار اسیب‌دیده را به خودم ندادم.
559
15
https://t.me/javane_ahiil/5 پارت اول چشم های اهیل📌📌📌📌👆👆 رمان توی چنل vip به اتمام رسیده و پارتا تکمیله 🥹❤️ می‌تونید با هزینه کمتر کل رمانو از vipبخونید☺️🤗 جهت دریافت عضویت vip #کامل رمان چشم های آهیل مبلغ ۱۲۰.۰۰۰هزار تومن به شماره کارت زیر واریز کنید👇 ۵۰۲۲۲۹۱۵۷۹۳۴۸۶۶۳ (خانم صدقی) بانک پاسارگاد فیش واریزی رو به آیدی: @gavanehelma ارسال کنید.** 💙 .
530
16
پارت جدید چشم های اهیل👇👇👇
پارت جدید چشم های اهیل👇👇👇
205
17
#p72 قرآنمو باز میکنم تا دوباره خوندنو از سر بگیرم اما با جمله بعدی بهرام میکانیک ، چشمام روی کلمه بسم الله اول سوره میمونه آه میکشه یک آه پر از تجربه : ولی مریض شدم از اون به بعد مگه از ذهنم این جریان پاک میشد؟ توی خواب، بیداری،توالت حموم همش اون پسرا وزنه جلوی چشمم بودن زنه تو ذهنم بود.نزدیک کنکورم هم بود. دیدن زن بی لباسو زننده، اونم اول جوونی ببین چه حس وحالی ازت عوض میکنه دیگه. فرداش بعداز ظهر تاغروب استراحت کردم. بعدش بلند شدم درس بخونم.تانه شب مشغول بودم که زد به سرم برم روی پشت بوم. من چشمام دیدن اون زنو میخواست و مغزم می گفت تو این تایم بازم میاد تو حیاط گوشی رو برداشتم و رفتم بالا. جالب بود باز هم مشغول باز هم دوتا جوون دیگه اما نگاه کردم دیدم ای بابا صبرکن صبر کن. یکی از اونها جاوید رفیق دوران دبستان خودم بود که گاه گداری میدیدمش. هم محله بودیم ولی از دبیرستان به این طرف اون رفت هنرستان و من دبیرستان فرداش ظهر رفتم در خونه جاوید اومد دم در گفت _اوه داش بهرام اینجا چکار میکنی؟ تموم ذهنم دیگه کثیف شده بود بدون رودربایستی جریان رو گفتم. خندید گفت _دهنت سرویس بچه ... آمار میگیری. گفتم اون زنه رسمیه همه مردا وپسرای همسایه میشناسنش ولی اصلا بالای سی سال کار نمیکنه عاشق نوجوونهاس.
579
18
رمان توی چنل vip به نصف رسیده و پارتا به ۶۰۰ 🥹❤️ می‌تونید با هزینه کمتر کل رمانو از vipبخونید☺️🤗 جهت دریافت عضویت vip # مبلغ ۹۹۰۰۰هزار تومن به شماره کارت زیر واریز کنید👇 (۵۰۲۲۲۹۱۵۷۹۳۴۸۶۶۳ (خانم صدقی) بانک پاسارگاد واریز وشاتشو به من تحویل بدین فیش واریزی رو به آیدی: @gavanehelma ارسال کنید.** 💙 .
554
19
پارت جدید در من شکسته🩷
پارت جدید در من شکسته🩷
181
20
#p580 تقریبا هم سن و سال بودیم این احترام را ناخوداگاه با رفتار و منشش من را بنده کرده بود و ذهنم را مجاب کرده بود که ادب‌ و احترام را تا حد اعلا برایش تمام کنم! _بفرمایید بشینید مریضمون چرا داخل نیومد؟ _درد داره... شروع خوبی نبود درد ..واژه‌ای که این روزها زیاد کشیده بودم. _من مددکار اجتماعی هستم صدیقه نامجو برای درمان یکی از بیمارای اورژانسی اومدم. _همین خانومی که با خودتون اوردین؟ _بله متاسفانه. دوبار عمل شده ولی بدنش هنوز پر از عفونته قسمت استخون لگنش داره نابود می‌شه برای این که به داد استخوناشون برسید امروز اینجاییم. گفتن شما طبیب ماهری هستین کسی ناامید برنگشته دستتون‌و خدا شفا قرار داده. _در خدمتم حالا چرا بیرون نشستن. _نمی‌تونه صاف‌و راحت بشینه از مردا هم می‌ترسه! اخم‌هایم در هم رفت: _زودتر اومدم تواتاق که ازتون خواهش کنم مواظب باشین.. ناراحت شدم کم از اهو زخم زبان خورده بودم و به چشم‌چرانی محکوم بودم که این زن هم اضافه شده بود... _منظورتون چیه؟ _اجازه بدین... منظورم خدای نکرده شما نیستین این خانوم بعد سه ماه حاضر شده درمان بشه تو تیمارستان بستری بوده و البته بیمارستان منظورم اینه ما تا حالا غیر از دو جمله بی‌درو پیکر ازش نشنیدیم . شما لطفا اگه رفتارای نامتعارفش‌و دیدین به روی خودتون نیارین که برای درمانش همکاری کنه. سرم را به نشانه مثبت تکان دادم. احساس می‌کردم کار سنگینی به من محول شده کمی استرس برای اهیل فتاح که طبیعی بود! نبود؟!
646