396
Subscribers
No data24 hours
+37 days
No data30 days
Posts Archive
396
وقتی به همجنسهات، بخاطر داشتن احساس میخندیدی، همهچیز رو فهمیدم؛
چون توی هر تمسخری، نوعی حسادت پنهانه.
که بخاطر ترسته که مسخره میکنی.
گفتی اون قدرا هم احساسی نداری، عاشق شدی.
گفتی بخاطر عشق التماس نمیکنی، به پام افتادی.
حالا خوب خودت رو ببین...
نه من نمیخواستم که رنج ببینی، گرچه تو من رو نه دیدی و نه شنیدی. من هم تو رو هیچ وقت نخواهم دید. تویی که نه من رو میشناسی، نه عشق رو و نه حتی خودت رو.
396
کاش من فرزند تموم مادر و پدرای وطنم بودم. دلم میخواست مثل یه خواهر به دلشون نزدیک باشم. چشمای غمگینشون رو ببوسم، دستای سردشون رو توی دستم بگیرم و یه آغوشِ گرم باشم، عینِ یه مادر. کاش تمومِ من برای این مردم بود، همون طور که ایران، زنده بوده به نفسهای گرم و پرامید فرزندانش و خواهد بود.
396
از آنجا که نمیتوانیم شاد باشیم تنها طریق مشقت باقی میماند، طریقِ والای جنونآمیز. بگذار عذاب را به تمامی زندگی کنیم، بگذار تراژدیِ درونیمان را تا نهایت و دیوانهوار زندگی کنیم! تنها طغیان برایمان باقی مانده که اگر فروکش کند، فقط باریکهای از دود به جا میماند... آتش درونیمان همه را مسحور خواهد کرد.
بر قلههای ناامیدی، امیلچوران
396
بیشتر از این که به این فکر کنم که چرا بقیه مردن، به این فکر میکنم که من چرا زندم؟
حالا که آدمهایی رفتن، مسئولیت زندگی رو، روی شونههام بیشتر حس میکنم، که «انسان دشواری وظیفهست». اما من گمم و نه میدونم چرا هستم و نه چرا نیستم.
خودم رو وقتی پیدا میکنم میبینم یه گوشه کز کردم و زل زدم به گُلِ قالی. همیشه زخم شدن صورت از اشک، برام یه استعارهی عمیق درونی بود و سوژهی نقاشی، حالا زندگیش میکنم بیهیچ تجربهی دردی. بیحس شدم، انگار که اصلا وجود ندارم. که اگه این قلب تیکه پاره تیر نمیکشید، به زندگی توی کابوس ایمان میآوردم.
بارون که میباره، مثل بچهها دور حوض راه میرم و سعی میکنم تعادلم رو حفظ کنم. آپامه هر وقت که من رو میبینه یه نقاشی بهم هدیه میده. این دختر تجسم عشقه. نقاشیش، یه خونهی امنه، سپهری که توی دلش یه ابره و یه مهرِ گردون. برای اون این تمومِ زندگیه، عینِ خوشبختی. دستم رو میگیره و میبره توی زندگیش.
-۱۴بهمن
396
Repost from N/a
اونی که امروز در دهان ما میزنه و اجازه پرسشگری و تفکر و نقد به اسم خرد جمعی به ما نمیده هیچ فرقی با رژیم جمهوری اسلامی نداره.
396
Repost from N/a
یه زمانی به خاطر دفاع از فلسطین در برابر اسرائیل بهمون میگفتن وسط باز حالا گویا این روزا شدیم چپ :)
آزادی (به ویژه آزادی بیان) چیزیه که مردمان ما سالهاست فقط حرفش رو میزنن و شعارش رو میدن
396
مامان میگه امید داشته باش و من نمیدونم به چی. سه سال پیش که وسط میدون شعار زن زندگی آزادی میدادیم با همهی اضطراب و دلهرههاش دلمون قرص بود به این که خواستهای داریم و برای اون تلاش میکنیم. که معنایی خلق شده که ارزش جنگیدن داره.
نگاهمون به آیندست و نه به گذشته. اما تاریخ همیشه تکرار میشه تا وقتی که ما درسمون رو بگیریم. و چه نفسهایی که بریده نمیشه تا ما بفهمیم.
-۱۴بهمن
396
قبل از این قلبم هیچ وقت باور نمیکرد که حتی این قدر سنگدلی، بیرحمی و دشمنی وجود داشته باشه و الان دارم همش رو با چشمای خودم میبینم. حتی این کلمهها، لنگ میزنن در برابر این حجم از بدی شما. که زبانِ مادریم هیچ وقت به چنین سختی دچار نشده بود تا بتونه براش معنایی بسازه.
396
مراقب روح و روانت باش.
توی سیل اخبار و غم خودت رو گم نکن.
ته موندهی انرژیت رو با بحثای بینتیجه هدر نده.
وقتی تنهایی نفست رو برید، پیش عزیزانت باش.
عزیزِ من، مراقب خودت باش.
396
عصر سر دردم رو برداشتم و بردم به کتابفروشی محبوبم. شلوغ بود، انتظارش رو نداشتم، انگار همه دنبال تسلایی بودن در کتابی، جملهای، واژهای. رفتم سمت بخش فلسفه، تنها بخشی که هیچ وقت زنی رو اونجا ندیدم. قلههای ناامیدی رو پیدا کردم و روی مبل نشستم تا بخونمش. پیرمردی که اونجا بود یه سوال فلسفی از یه مرد میانسال پرسید. مشتاق مباحثه فلسفی بود و خوش صحبت. دلم واسه بحثای فلسفیمون تنگ شد اما دلم دیگه نمیخواست. به جای دلتنگی یه لبخند نشست روی لبام. من یه زنم، من به دنیا نیومدم که راجب زندگی حرف بزنم، من اومدم که زندگی کنم.
