en
Feedback
𓇚 کــٰــافه نِـــــلاٰ 𓇚

𓇚 کــٰــافه نِـــــلاٰ 𓇚

Open in Telegram

موزیکی خوبه که بهت فرصتِ فکر کردن بده. یا بتونه تو رو به یه سفر توو زمان بفرسته. به اون لحظه‌ای که اون اتفاق افتاده. جریانِ صدایی که تو رو وادار کنه تا "خودت" باشی؛ خود واقعیت. t.me/HidenChat_Bot?start=1753181399

Show more
278
Subscribers
-124 hours
-37 days
-630 days
Posts Archive
این آهنگ، تا همیشه برای من به‌منظرِ یک شکست‌خوردهٔ آرامه؛ که می‌خواد آرام باقی بمونه.

من که زبونم به‌وقتِ هجی‌کردنِ "قوری گل قرمزی" حتی همون بار اول هم می‌گرفت و روی صدام قاف و گاف جابه‌جا جاری می‌شد و گند می‌زدم به ادامهٔ بازی و زبونم موقعِ ترس می‌گرفت و گفتم گل می‌دم نرو و گند زدم به ادامهٔ ادامه‌دادن. من که حروف قریب‌المخرج رو می‌شناختم و حتی یقین داشتم "نرو" و "بمون" هر دو یک مرضند. بالاخره آدم‌ها به دلایل بزرگ‌تری نیاز دارن برای موندن، وگرنه که به کجای دنیا جز من برمی‌خوره اگه این شاخه‌ها شکوفه ندن؟

من حالِ جالبی ندارم. با تلاشی که برای در چنگ‌داشتنِ زندگی و منطق به‌خرج می‌دهم، می‌توانستم اهرام را برپا کنم. • کافکا - نامه به فلیسه

و قسم به شب، و جمیعِ محلولِ اصواتِ ناموزون و غم‌زده‌‌اش
@NellaCafe

برای شب که شروعِ همهٔ تمام‌هاست
@NellaCafe

حالِ خوبی داشتم. حرارتِ شومینه، بارانیِ سبز رنگم را سوزاند. و بعد تمام راه را با همان بارانیِ نیمه‌سوخته سر کردم. و در بازیِ تنظیمِ قدم‌هایم میان خطوطِ پیاده‌رو به این فکر می‌کردم که شاید سادگی و پاکی‌اش آن‌قدری باشد که قادر باشد مرا به گریه بیاندازد.
@NellaCafe

باور نمی‌کنی که چه‌قدر خسته‌ام. مجال داشته باشم تا ابد همین‌جا می‌خوابم و روزگار به باد می‌دهم.

آخرِ آهنگ، قمیشی حرفش رو از نیمه رها می‌کنه و می‌ره. عزیزم، من هم دقیقاً همین‌قدر خسته‌ام.
@NellaCafe

ولی در آخر، با تمامِ آن سخت‌‌جانی‌ها، دلم می‌خواست در نقطه‌ای در آن منجلاب و سیاهی، کسی را داشته باشم که حرفم را بشنود، بخواند و بفهمد.

حرفم نمی‌آید. زمزمه‌ها پوستم را سوزن سوزن می‌کنند اما احساسی نمی‌آفرینند. می‌دانم که ظهرها آفتاب خیال خانه را به خواب تکه‌های گمشده‌اش می‌برد. می‌دانم که نه‌تنها خاطر تو، بلکه خاطر سنگ‌فرش‌های آن خیابان‌ها را هم مکدّر کرده‌ام. سنگ‌فرش‌هایی بی‌تاب ردّپا. می‌دانم که بادِ شهریور دندانه‌های این حروف را خرد می‌کند. و همچنان حسی در من برملا نمی‌شود. تا صبح در خیال خواب، گوسفند‌ها را می‌شمارم؛ و حسی برملا نمی‌شود. این‌ها را می‌نویسم و حسی برملا نمی‌شود. گاهی اوقات، نمی‌شود که نمی‌شود.

اما سفر نیست، علاجِ این درد.