901
Subscribers
No data24 hours
-247 days
-9730 days
Posts Archive
آنکه مسیرش به رفتن ختم شد؛ به حرمت آنچه که با خود برد دیگر حق بازگشت نخواهد داشت.
و ما سر انجام شبی مست و مدهوش و کمی ژولیده، با بدن های به خون غلتیده بر مزار نجست و نحس شما میرقصیم.
سنم که بالا رفت فهمیدم دیگه فقط از آدمهایی که یاد گرفتن در لحظه زندگی کنن خوشم میاد. افرادی که برای آینده تلاشگر هستن اما حال رو له نمیکنن. دیگه پذیرفتم هر ارتباطی پایانی داره، باید عشق بگیرم و عشق بدم، فقط یهبار بجنگم، بعد بگذرم.
برای تو چه بگویم؟ بگویم زخمم آنقدر عمیق شده که میتوان در آن درختی کاشت، یا بگویم غمگینم و مرگ کاری نمیکند.
"و اما همیشه افراد ساکت را دوست داشتهام، چرا که هیچگاه نخواهی فهمید آیا در حال رقصیدن در رویای خود هستند یا دارند سنگینی بار هستی را به دوش میکشند."
