en
Feedback
𝘈𝘯𝘥 𝘵𝘩𝘦 𝘌𝘯𝘥 𝘰𝘧 𝘵𝘩𝘦 𝘞𝘰𝘳𝘭𝘥.

𝘈𝘯𝘥 𝘵𝘩𝘦 𝘌𝘯𝘥 𝘰𝘧 𝘵𝘩𝘦 𝘞𝘰𝘳𝘭𝘥.

Open in Telegram

آه از دوده؛ از دوده‌ی دودکش‌های لوبیانکا! - @OakForestbot ‌ - faryadk2005@gmail.com https://www.goodreads.com/theunburieddead 🐦‍⬛️

Show more
Buy Ad
3 015
Subscribers
-224 hours
+37 days
+1930 days
Posts Archive
Riversea – To Those that are Left Behind.mp35.48 MB

ببخشید ولی واقعا گریه.

خیره به آسمان از خودش پرسید «چه‌طور آدمیزاد ذره ذره به احساس گناه عادت می‌کند؟» و بعد به خود تشر زد که چه سوال بی‌جایی. بوی خشکی و بی‌جانی خاک آزارش می‌داد. چیزی بود شبیه به بوی تنهایی. پس به چی باید فکر می‌کرد؟ همین را از خودش پرسید. آدم‌ها دم آخری به چی فکر می‌کنند؟ تمام عمر شنیده بود که لحظه‌ی مرگ، لحظه‌ی یادآوری‌ست؛ اما او حالا دراز به دراز افتاده بود و در فکر این بود که آیا اصلا زندگی کرده است؟ هیچ تصویری مقابل چشم‌هایش نمی‌رقصید، هیچ خنده‌ای در گوشش زنگ نمی‌زد، هیچ جفت چشمی ذهنش را پر نمی‌کرد. آسمان هم خالی بود. فکر کرد چه بی‌رحمانه است که از یک آدم درحال مرگ خیال را هم بگیرند. شاید دوست داشت ابرها را تماشا کند و توی پیچ‌و‌تابشان اشکال عجیب‌و‌غریب پیدا کند. اما کم‌کم می‌فهمید که میان این‌ همه خالی، دلش حسابی پر است و برمی‌گشت به همان سوال اول. چه‌طور آدمیزاد آن‌قدر به احساس گناه عادت می‌کند که نامش را از یاد می‌برد؟ فقط می‌فهمد از چیزی در عذاب است و مدام می‌گردد دنبال مقصر. دنیا را سرزنش می‌کند، و زندگی را و هرکه از بخت بد راهش می‌کشد به راه او، غافل از اینکه از خودش است که در عذاب است. اوست که بد زندگی کرده است. از اشتباهات خودش است که نمی‌تواند بگذرد. این احساس گناه است که خونش را می‌خورد و او نمی‌فهمد که چیست و از کجا می‌آید. حالا اما برایش روشن است. دوباره با خودش می‌گوید چه‌قدر ظالمانه است که از یک انسان درحال مرگ آرامش را هم بگیرند. شاید دلش می‌خواست مثل فیلم‌ها لحظه‌ی آخری با یک لبخند بزرگ‌وارانه چشم بر هم بگذارد! یک مرگ راحت چی بود که نصیبش نشد؟ نه سریع بود، نه حداقل سر بر بالشت داشت. اینجا، تنها، روی خاک دراز کشیده بود و آفتاب چشمش را می‌زد و حالا هم کم‌کم داشت سردش می‌شد. شاید اگر آن‌روز صبح می‌گرفت و می‌خوابید این اتفاق نمی‌افتاد. خیلی خسته‌کننده است که آدم مجبور باشد فقط به مرگ فکر کند. آن‌وقت می‌فهمد که چه‌قدر مضحکانه تمام عمر خودش را صرف همین کار کرده است. نفسش را با بی‌حوصلگی و به تندی بیرون داد. آن‌وقت سکوت اطرافش را صدای پایی شکست؛ صدای فشرده شدن خاک خشک زیر قدم‌های کسی. و شنید: «پا شو دیگه.» و جواب داد که «نه.» صدا پرسید: «باز داری وانمود می‌کنی به مردن؟» گفت: «می‌خواهم ببینم چطور است. می‌خواهم زندگی‌ام یادم بیاید.» صدا گفت: «زندگی‌ات را پشت میز هم می‌توانی به یاد بیاوری. یالله.» تصمیم گرفت وانمود کند نشنیده است. به‌جایش پی حرف خودش را گرفت که: «فکر می‌کردم مردن رهایم کند. به‌جایش عذاب وجدان دارم.» صدا پرسید: «عذاب وجدان چی؟» و او جواب داد: «زندگی.»

یعنی بیشتر چیزهایی که خوندم کوتاه بودن. برای همین در نگاه اول تعدادشون زیاد به نظر میاد ولی وقتی روی هم بذارمشون اونقدرها نیستن.

دارم پیام‌های چنل شهرزاد رو می‌خونم و احساس می‌کنم توی تابستون به اندازه‌ی کافی کتاب نخوندم.

Repost from شهرزاد
چندروز گذشته را در نومیدی مطلق نسبت به روزگارمان گذرانده‌ام. از چنگ‌زدن به دلایل کوچک خوشبختی دست کشیده‌ام؟ مطلقن. اما این دلایل کوچک تا کجا مگر توان دارند؟ کنجکاوم بدانم. امروز دیگر نتوانستم ننویسم. تمام این مدت نمی‌خواستم نومیدی‌ام را بپراکنم، ترجیح‌م سکوت بود، اما تا کجا می‌شود کناره گرفت و تظاهر کرد که سیل به خانه‌ی تو نرسیده‌است؟ یا اگر خانه‌ی تو هم روی آب شناور است، تا کی می‌توان انگشتان‌ را کنار گوش‌ها تکان‌تکان داد و زبان گرداند که "اصلن هم درد نداشت؟" درد تا مغز استخوان‌مان نفوذ کرده‌است. من در روزهای گذشته برای برگ تازه‌ی گلدان‌مان ذوق کرده‌ام. قربان برنج مهمانی که شفته نشده و درست قد کشیده، رفته‌ام. به روی نوری که روی درب‌های کابینت افتاده و طرحی از گیپور به‌جا گذاشته لبخند زده‌ام. از خنک‌شدن هوا در این‌ شب‌های تابستان تا تصور پیچیدن عطر کیک کدوحلوایی و خریدن یک دامن گل‌دار تازه و ترجمه‌ی خوب رمان ایشی‌گورو و و و خوش‌حال شده‌ام، اما بلافاصله خبر افزایش دلار و افزایش قیمت بنزین و درگیری‌ها در جنوب و... -می‌بینی زورشان چه‌قدر می‌چربد؟- به صورتم سیلی زده که نه، به خودت بیا. حرف من سخت‌تر شدن زندگی‌ست حتا برای کسی که شادمانی‌کردن را بلد است. برای منِ بلدِ کار این چنگ‌زدن‌ها دارد ناممکن می‌شود، چه برسد به کسی که مدام در گردباد غم‌ها و افسردگی‌ها کشیده می‌شود.

لیخندهای گنده‌ای که این‌جور پیام‌ها روی لبم می‌آرن...

با دیدن کاورش یادتون افتادم

https://t.me/UnburiedDead/39642?single این پیشیه آشناست انگار عادت داره اونجا لالاکنه؟

Repost from N/a
— مرگ کسب‌وکار من است، روبر مرل، ترجمه‌ی احمد شاملو
— مرگ کسب‌وکار من است، روبر مرل، ترجمه‌ی احمد شاملو

Watch me fall apart trying to please you. And you can't decide if it's enough.

یکی از بخش‌های موردعلاقه‌م درمورد کتاب‌هایی که از کولوکول گرفتم یادداشت‌ها و تیکه کاغذهاییه که بینشون مونده. ردپاها.
یکی از بخش‌های موردعلاقه‌م درمورد کتاب‌هایی که از کولوکول گرفتم یادداشت‌ها و تیکه کاغذهاییه که بینشون مونده. ردپاها.