406
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-930 days
Posts Archive
406
او تلاش میکرد که حالش خوب شود و انسان شادی باشد، قدم میزد، میرقصید، گریه میکرد، با دوستانش وقت میگذراند، کتاب میخواند، سفر میرفت، اما هرچقدر که تقلا میکرد، باز هم چیزی از سنگینی قلبش کم نمیشد. انگار خلأ ای در او بود که با هیچ چیز پر نمیشد.
406
تو فیلم یاغی، یه دیالوگ داشت که میگفت
" من استخون تورو جلو سگمم نمیندازم
چون ذاتش کثیف میشه. "
حکایت خیلیاست.
406
من عاشق احترام گذاشتن به کسیام که برام توضیح میده، چون حس میکنم که از بدفهمیهام میترسه و براش آدم مهمی هستم.
406
یه دیالوگی تو سریال وست ورلد هست که میگه:
«هیچوقت به هیچکس اعتماد نکن، ما انسانیم، بالاخره یجا ناامیدت میکنیم»؛
406
دلم میخواد به اطرافیانم بگم آقا اصن من یه وقتایی واقعا نمیدونم چرا حالم بده، لطفا پاپیچ نشین چته چته چته.
یه روزایی هست یهو به خودم میام میبینم غمگینم و هرچی فکر میکنم یادم نمیاد دلیلش چی بوده و چه فکری به اینجا رسوندتم و لطفا ناراحت نشین ازم.
406
" دیگه حوصلهی مهربون بودن با همه رو ندارم. یه تعدادی انسان نزدیک به قلبم رو برمیدارم و باهاشون مهربونم. بقیه هم برن مهربون خودشون رو پیدا کنند."
