غآيت وجود.
Open in Telegram
پرنده ي کوچک من، میان میادین جنگ تو برایم از رؤیاهای ناتمام و نجواهای نجیبانه بخوان. «نوشتههای دو نویسنده با نامهای شالو بَرّانی و میچکا، قرار داده میشود» @qhayat_bot
Show more1 230
Subscribers
-224 hours
+57 days
+9930 days
Posts Archive
1 229
Repost from چامههای ناگهان.
این پیام رو فور کنین بیام تو چنلتون بگردم و پست خوشگلهتون رو فور کنم اینجا کلی ویو بخوره.🤏🏼
میتونین خودتون مشخص کنین کدوم پست باشه.
چامههای ناگهان.
1 229
ماهها گذشتهاند!
نمرهی تلفنت را نمیدانم!
گرداگرد هر چیزی را سیم خاردار کشیدهای.
دور نمرهی تلفن و صدایت!
صدای مرا باور نداری،
کلماتم از دیدار تو محروماند
بگذار صدایم به اتاق تو وارد شود
و بر فرش ایرانی قیلوله کند
محرومم از گام نهادن به سرزمین کوچک تو!
نمیدانم کجا نشستهای و چه مجلهای میخوانی،
نمیدانم ملافههای بسترت چه رنگی دارند، یا پردههای اتاقت!
چیزی از جهان افسانهای تو نمیدونم،
پس میافرینمت
دانهای سفید را بر قرمز
و آبی را بر زرد.
پس مالک تابلویی میشوم
که لوور حسرت آن را میخورد.
1 229
Repost from غآيت وجود.
“زندگی به من آموخت آدمها نه دروغ میگویند، نه زیر حرفشان میزنند، اگر چیزی میگویند؛ صرفا احساسشان در همان لحظه است نباید رویش حساب کرد.”
-کارلوس
1 229
مدتهاست چیزِ درخوری ننوشتهام!
در مرامِ من از غم نوشتنهای پیاپی نیست اما اگر ادم در هذیان زندگی کند مگر میشود چیزی جز رؤیا نوشت؟
جز رؤیای بار بر دل نداشتن، جز رؤیای رسیدن مفتون به منزل؟
جز تسکین پیدا کردن جای زخمِ نیزهی بَربَری ِ نارفیقان؟
و میان این همه هیاهو دلم میخواهد ستارهای را از آسمان بردارم رویش را ببوسم و از او بخواهم معشوقم تا ابد آغوشی باز برای شانههایم داشته باشد.
1 229
Repost from •وهم سبز•
ما میگیم مووآن کردیم
ولی وحشی بافقی میگه :
🎙:#آتوسا
✍️🏻:#وحشی_بافقی
@Greenaspeace
1 229
چای سر کشیدم
به جای ِ
خاطراتِ گیر کرده در باتلاق
بوسههای نگرفته شده
روزهای رفته
کارهای نکرده
حرفهای مانده در گلو
آغوشهای بسته و
مورچههای له شده با انگشت.
1 229
حکایت از چه کنم! سینه سینه، درد اینجاست
هزار شعله ی سوزان و آه سرد اینجاست
نگاه کن که ز هر بیشه در قفس شیری ست
بلوچ و کرد و لر و ترک و گیله مرد اینجاست
بیا که مسئله ی بودن و نبودن نیست
حدیث عهد و وفا می رود نبرد اینجاست
بهار آن سوی دیوار ماند و یاد خوشش
هنوز با غم این برگ های زرد اینجاست
به روزگار شبی بی سحر نخواهد ماند
چو چشم باز کنی صبح شب نورد اینجاست
جدایی از زن و فرزند سایه جان! سهل است
تو را ز خویش جدا می کنند، درد اینجاست
_هوشنگ ابتهاج
