en
Feedback
"گاهی

"گاهی

Open in Telegram

حرفای بیخودِ مَغزم.

Show more
309
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
دوس داشتن یه طرفه از یه خودکشی با تفنگ شکاری هم درد ناک تره ... میدونی چرا ؟ چون هی میای بهش دوست داشتن میدی ، هی ذره ذره از وجودتو بهش میدی ، قلبتو بهش میدی ، روزایی که میتونستی خوش باشی اما به جاش براش گریه کردیو میدی ، خواب ، بیداری ، نفس کشیدنات ... روحتو دو دستی تقدیمش میکنی میدونی حالا درد ناک تر این ماجرا کجاس؟ از خودت هیچی باقی نمیمونه ! یه جسم زنده که بوی مُرده فاسد میده...

photo content
+1

با یه رُز مُرده خیال کردی باغبون شدی؟

نمیدانم حقیقتِ تلخی به حساب می آید یا خیر اما من هنوز هم که هنوزه از صمیم قلب خوشحالم که وادارش کردم مرا برای همیشه ترک کند. آخر چه کسی می‌توانست تاوانِ دیوانگی های بی منطقم را دهد؟ اصلا بر فرض که دوست داشتنش بر منطقم غلبه کرد. مابقی مسائل چه میشد؟ من میدانم که به طور قطع نمی‌توانست غمِ چشم هایم را به دوش کشد و شاید همین برای توجیه کردنِ خودم کافی باشد.

داستانی که هیچوقت نمیخواستم ازش بنویسم

یه چیز بهت بگم هم خیال تو جمع شه هم خیال من. .. اوکی دوست داشتم، اوکی مهم بودی برای من. اوکی کلی خاطره داشتیم باهم. ولی ببین من که نمیشینم طرفم هرجور که دوست داشت باهم رفتار کنه. خیر، من مثل خودش باهاش رفتار میکنم حالا هر چقدرم که دوسش داشته باشم..

اینطور که تو سیگار می‌کشی باران امشب قطعی‌ست البته این شهر نه شیروانی دارد نه مرد و شهروندانش وقتی در تابه سرخت می‌کنند طوری لبخند می‌زنند که باور کنی جهنم جایی زیباست . جایی که تو را اذیت کند جای ماندن نیست من میروم تو را هم با خودم میبرم پرداختن به رؤیا بماند برای بعد این خانه هم بماند برای مستاجر بعدی که خانه‌ی ما سرانجام قدری یاد است و مزاری کوچک . استعداد من در شکوفا شدن است و بلافاصله پژمردن هر مسکنی هم که می‌خورم پدرم را پیر‌تر مادرم را مادرتر و تو را غمگین تر میکند . از هیچکس انتظار کمک ندارم نگاه میکنم به زیبایی‌ات که روزی از شاخه افتاد و در تاریکی گم شد و چون درخت توام ریشه هایم را دلداری می‌دهم به این امید که این جماعت آداب میوه‌بودن را یک‌لحظه تنها یک‌لحظه به جا بیاورند . عمر تاریکی دراز است و فهمیدن منظور ابرها در غروب های کدر باری از شانه‌ها برنمی‌دارد باران امشب ما اینطور که تو سیگار می‌کشی قطعی‌ست مثل طعنه‌های برادرم وقتی عاشق می شدم - ناشناس

photo content

سکوت هرکس را کالبد شکافی کردند دیدند در زمان کودکی اش زخمی داشته که هیچ کجا اسمی از آن نیاورده زخمی که تمام قلبش را گرفته و از دکتر ها هم کاری ساخته نیست، فقط باید ادامه دهد، چاره ای نیست باید ادامه دهد و اگر ساعاتی از روز یا روزهایی از هفته را گوشه گیر شد، سکوت کرد و هیچ چیز نگفت همه بدانند که این نقاهتِ کدام زخم است که میتواند یک زن یا یک مردِ بالغ را بدون ضجه زدن وادار به تحمل دردی بزرگ کند، دردی که از کودکی اش با خود به یادگار آورده. _محمد

ویران شُدِه را حوصِلِه ی مِنَّت مِعمار نَباشَد ویرانِه یِ ما را بُگذارید که ویرانهِ بمانَد

میدونی اشتباهت کجا بود؟تو فکر کردی که من دوستت ندارم ولی بیشتر ازین حرفا بود.تو موجود دوست داشتنی من بودی،اما فقط همین نبود.خیلی چیزا هست که نمیتونم بهت بگم.من همه چیو تو خودم ریختم،و دوست داشتنمو زیاد بهت نشون ندادم و توعه احمق نفهمیدی.پس گذاشتم قضاوتم کنی،ولی نه بخاطر تو،بخاطر خودم.من خودخواه نبودم،فقط احساسم به تو خارج از محدودیه فکریم بود.تو هیچوقت اینو نمیفهمی که من تورو با تمام وجودم میپرسیدمت‌.منم اینکه تو چقدر ازم متنفریو نخواهم فهمید. میخوای بدونی رابطه باهات چجوری بود؟ خیلی دوست داشتم و از دوست داشتن زیاد نمیدیدم چقدر داری بهم آسیب میزنی هر بار که میبخشیدم فکر میکردم کار درستی انجام میدم ولی تو فصل های آخر رابطمون هر چقدر که جلو میرفتیم من به واقعیت نزدیک شدم‌ به اینکه چقدر دارم آسیب میزنم به خودم و من به مرور همه حسم نابود شد البته تهش من شدم آدم بده ولی راستش در برابر نجات جون خودم و سلامت روانم آدم بده شدن هیچی نبود! چون واقعیت رو خودمون دوتا میدونستیم نه اون‌چیزی که به بقیه میگی مگه نه؟ پس اگه خواستی منو جلوی بقیه آدم بده کنی حتما بهشون بگو تو فصل چندم این اتفاق افتاد.

این زندگی واقعیه؟ فقط یه خیاله؟ همه چیز داره رو سرم خراب میشه نمیشه از واقعیت فرار کرد چشمات رو باز کن به آسمون نگاه کن و ببین من فقط یه پسر بچه فقیرم, به دلداری نیازی ندارم چون بی صدا میام, بی صدا میرم کمی پستی, کمی بلندی در هر صورت باد می وزه اهمیتی برای من نداره, برای من مامان, یه مرد رو کشتم اسلحه رو روی سرش گذاشتم ماشه رو کشیدم, و اون الان مرده مامان, زندگی شروع شده اما من الان رفتم و همش رو دور انداختم مامان, اوه قصد نداشتم به گریه بندازمت اگه من فردا این موقع ها برنگشتم ادامه بده, ادامه بده اگه واقعا هیچ چیز برات مهم نیست خیلی دیره, نوبتِ من رسیده داره منو خیلی میترسونه بدنم تمام مدت درد داره خداحافظ, همگی, من باید برم باید همه شماهارو ترک کنم و با حقیقت رو به رو بشم مامان، اوه (در هر صورت باد می وزه) من نمیخوام بمیرم گاهی وقتا آرزو میکنم که اصلا به دنیا نیومده بودم من یه سایه (نیمرخ) از یه آدم میبینم دلقک بزدل, دلقک بزدل, الان هم می خوای برقصی؟ رعد و برق, خیلی خیلی داره منو میترسونه (گالیله) گالیله, (گالیله) گالیله, فیگارو انسان شریف من فقط یه پسر فقیر بودم, هیچ کسی منو دوست نداره او فقط یک پسر بچه فقیر از یه خانواده فقیر است از اون چشم پوشی کنین زندگیش از بدبختی بوده بی صدا میام, بی صدا میرم, میگذارید من برم؟ بسم الله! نه, ما نمیذاریم تو بری بسم الله! ما نمیذاریم تو بری. (بذار بره!) بسم الله! ما نمیذاریم تو بری. (بذار برم!) نمیذارم بری. (بذار برم!) نمیذارم بری هرگز، بذار برم، اوه نه نه نه نه نه نه نه اوه ماما میا ماما میا (ماما میا بذار برم) سیاهی شرارت خود را برای من کنار گذاشته, برای من, برای من پس فکر می کنی می تونی من رو بترسونی و به چشم های من آب دهان بندازی  پس تو فکر میکنی تو میتونی عاشق من باشی و واگذارم کنی به مرگ؟ اوه عزیزم , تو نمیتونی اینکارو بکنی, عزیزم فقط باید بیرون بری, فقط باید از اینجا بری (اوه, آره, اوه آره) هیچ چیز واقعا اهمیت نداره همه میتونن ببینن هیچ چیز واقعا اهمیت نداره هیچ چیز واقعا برای من اهمیت نداره در هر صورت باد میوزه.

من‌اگه‌یکیومیخواستم‌که‌براهمه‌دُم «تکون‌بده‌[سگ‌] میخریدم‌فداتشم»

هیچ‌چیز، هیچ‌چیز اهمیت نداشت و من خوب می‌دانستم چرا، او هم می‌دانست چرا. در تمام این زندگیِ پوچی که سر کرده بودم، از آن تهِ تهِ آینده‌ام، از آن سر سال‌هایی که هنوز نیامده بودند، همیشه یک نَفَس تیره به‌طرفم می‌آمد، نَفَس تیره‌ای که سر راهش هر چیزی را که آن موقع به من وعده می‌دادند بی‌تفاوت می‌کرد، وعده‌هایی برای سال‌هایی که هیچ واقعی‌تر از سال‌هایی نبودند که همین حالا زندگی‌شان می‌کردم. بیگانه - آلبر کامو

مکافاتیسیت عجیب انسان بودن. M

تو تنها کسی بودی که کنارش نقابی رو صورتم نمیزدم برعکس‌ِ همه‌ی آدما، کنارِ تو خودِ واقعیم بودم و هیچوقت نگرانِ تصویری که ازم تو ذهنت داشتی نبودم چون خیالم راحت بود تو این دنیا‌ی بی انتها اگه فقط برایِ یک نفر مهم باشم،اون یه نفر تویی! من اونقدری از آدما ضربه خورده بودم که اعتماد حتی تو کلمه هم برام بی معنی بود؛ ولی تو نه تنها به این کلمه،بلکه به کلِ زندگیم معنا دادی ازت ممنونم که به منِ رنگو رو رفته‌ روح بخشیدی بابتِ همه‌ی روزهایِ خوبی که باعث شدی تجربه‌شون کنم و تو ذهن و قلبم ثبت‌شون کنم ازت ممنونم...

photo content

یه اتاقِ تاریک ، ساکت ، سرد ، سو‌ت و کور... حتی نوری که از پنجره‌ عبور میکرد و روی‌ تخت مینشست حس و حالِ غم داشت تحملِ اون فضای پر از استرس و دلهره برام سخت بود ولی باید میرفتم... باید میزدم بیرون از اون خونه باید میرفتم بین آدما که ببینم اطرافم چه خبره که ببینم دقیقا دارم چیکار میکنم که ببینم دقیقا دارم چطور ‌زندگیمو به لجن میکشم... از هر دری که میخواستم عبور کنم گِل گرفته بودنش ، تنها بودمُ دلتنگ... بی حوصله بودم و بی انگیزه از آدمی که چندین ماه بود ندیده بودمش و داشتم ذره ذره برای دلتنگش بودن آب میشدم... فقط چند قدم فاصله داشتم ولی خب چه فایده؟ من تو زندگیِ اون جایی نداشتم و هیچ بهانه ای وجود نداشت که برم ببینمش بلکه یکم آروم بگیرممن فقط میتونستم از دور ببینمش... از دور ببوسمش... از دور همه‌ی چیز های خوبو براش بخوام... و از دور دوستش داشته باشم...

تو نه از سرم افتادی،نه از دلم مهم نیست زود به زود ببینمت یا دیر به دیر اصلا ببینمت یا نبینمت، هر جا که باشم،چه بهت دور چه نزدیک، همیشه تو قلب و ذهنِ من زنده ای و نفس میکشی تو ، تویِ هر نبضی که میزنم، تویِ هر نفسی که میکشم، تویِ هر پلکی که میزنم، تویِ هر فکری که میکنم وجود داری از خاطرِ من پاک شدنی نیستی غریبِ آشنا...