˖ ་انجمنادبی پای توتفرنگیぃ
Open in Telegram
برای تو که زیاد حرف میزنی و بلند آواز میخوانی و زیاد گریه میکنی و در زندگی، بعضی چیزها را بیشتر از آنچه باید دوست داری... http://t.me/HidenChat_Bot?start=1218425635
Show more2 569
Subscribers
+424 hours
-247 days
-11830 days
Posts Archive
حالا دیگر مدتها از زمانی که مینوشتم گذشته است. شور و شوقی ندارم و دنیای خاکستری همچون اخگری از آتش بزرگ زندگیام باقی مانده؛ فقط کمی آب در جایی که دریا بوده، انگار نفس کشیدن سخت شده و اتاقم قفس شده و من دارم میسوزم و میپوسم و حبس میکشم فقط و فقط برای اینکه رویای آزادی رو در سر میپرورانم. آزاد از این شهر از این افکار از این درد.
1|14 - Dance Me to the End of Love - Leonard Cohen (320).mp310.83 MB
august rolls over and yawns. wakes slow and heavy, stretching like a cat. outside, the sound of birds, the smell of grass. august turns over in an empty bed. his eyes feel swollen and tired. on the nightstand, a note from july - no one carries light like you do.
من واقعا عاشق آدم ها هستم اما هیچوقت. هیچوقت دلم نمیخواد با یک نفر بیشتر حتی آشنا هم بشم. دلم میخواد یه جای خیلی خیلی دور فقط خودم رو حبس کنم .
«او نخوابیده است.
او پر از کتابهاییست که ممکن است بنویسد.
و سرشار از تنهاییِ خودش است.»
«او کتابها را بیش از هر چیز دیگری دوست داشت و در واقع همیشه داستانهایی از چیزهای زیبا میساخت و آنها را برای خودش تعریف میکرد.»
— فرانسیس هاجسن برنت، «شاهزاده کوچولو»
«و هر دو آنجا نشستند، بزرگ، اما در دل کودک؛ و تابستان بود، تابستانی گرم و زیبا.»
«و هر دو آنجا نشستند، بزرگ، اما در دل کودک؛ و تابستان بود، تابستانی گرم و زیبا.»
«… و اگر جوهرِ وجودِ من باعث شده لبخندی روی لبهایت بنشیند
یا اندکی شادی در قلبت شکل بگیرد،
پس در این زندگی، من ردّ خودم را گذاشتهام.»
«یک نفر، جایی، منتظر است تا با هنر تو، با کلماتت، با موسیقیات، با شعرهایت بیدار شود.
هرگز تأثیرت را دستکم نگیر.
هرگز دستکم نگیر که آثار تو میتوانند چه تعداد آدم را الهام ببخشند و بالا بکشند.»
«آیا عاشقم؟ کاملاً.
من عاشق فیلسوفان باستان، نقاشان خارجی، نویسندگان کلاسیک و موسیقیدانهایی هستم که مدتها پیش از دنیا رفتهاند.
من عاشقی پرشورم. شیفتهی این آدمها هستم. قلب و روحم را به آنها دادهام.
مشکل اینجاست که نمیتوانم کسی را که واقعی و در دسترس است دوست داشته باشم.»
— جیمز دین
«دخترانی که خیالپردازند،
دخترانی که تمام روز را دراز کشیده میگذرانند،
دخترانی که هرچه به دستشان برسد میخوانند،
دخترانی که مالیخولیایی و خستهاند.»
— آنتون چخوف، «وروشکا» (۱۸۸۷)
just a girl trying to get her spark back.
some days i feel strong, other days i feel tired of pretending i'm okay. i smile a lot, but there are still quiet battles inside me. i am trying to take things slowly and be kind to myself. healing is not fast, and that is okay. i am learning to enjoy small things again, like music, sunsets, and quiet time. i am trying to remember who i was before everything felt heavy. i may still feel lost right now, but i believe i will find myself again. little by little, i will get my spark back.
برای جولیت عزیز.
سر گشته و چشم به راهم. نمی دانم نیمه گمشده ای واقعا وجود دارد یا نه و آیا تقدیر اینگونه است؟ چطور می توان کسی را دید و مطمعن شد که او سرنوشت است؟
چطور می توان پیدایش کرد؟ آیا می توانم؟
جولیت عزیز امیدوارم روزی به من کمک کنی.
آیا می توانم تقدیرم را پیدا کنم؟
