کاناپه قرمز
Closed channel
@flowerbyelle غزلم. به همهی چیزهایی فکر میکردم که در طول زندگیام از دست داده بودم: زمانی که برای همیشه از دست رفته بود، دوستانی که مُرده یا ناپدید شده بودند، احساساتی که دیگر هرگز تجربه نمیکردم.
Show more1 100
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-1530 days
Posts Archive
1 100
کلا ولی فشاری که به این پروژه بگیرای توییتر میاد از سمت امیر پارسا عجیبه. این پسر یکی از بهترین بلاگراست. تصویرهاش حرفهای و خوبن. دنبال نکتههای جالب میره. سفرهای جالب. کارخونههای جالب. مثلا شرط بندی روی اسبهای مسابقه ترکمن صحرا رو رفته بود که چقدر دارک بود. یا کارخونه کاندوم سازی. یا حیات وحش اون پلنگهای درحال انقراض. من میگم، دنبالش نمیکنم، اصلا اینستگرم ندارم مدتهاست. ولی محتوای درجه یک میسازه، اعتماد سازی میکنه برای مخاطب. و مخاطبشم دوستش داره و بازخورد میده و اونم تبلیغ میگیره. که البته گویا عددشم این نیست که اینا میگن. ولی اگر عدد بالایی هم بگیره، بازخورد خوبی داره به اون بیزینس میده چون. این چرا انقدر براتون عجیبه؟ قبلا برنامه سازی و تبلیغ انحصارا دست تلویزیون بوده، الآن این دست هرکسی هست که اکانت سوشال میدیا داره و تصمیم میگیره از خلاقیتش بذاره وسط یا نه. هیچوقت از دید بیزینس بهش نگاه کرده بودید؟
1 100
یه چیزی درباره امیر پارسا بگم. من طرفدارش نیستم. دنبالشم نمیکنم. حقیقتا من ماههاست پیجمو بستم و یه پیج فیک دارم تو اینستگرم که باهاش خرید میکنم فقط و گاهی چیزای موردعلاقه میبینم.
1 100
بعدش خواهرمو پیدا میکنم، محکم بغلش میکنم، از خانم مهدوی تشکر میکنم و باهم برمیگردیم.
1 100
بهش میگم تلفنها دیگه اینطوری نیست، هوشمنده. از خیلی چیزها در سالها بعد بهش میگم. یهو یاد جنگ میافتم، میگم امریکا ایرانو میزنه، باورت میشه؟ این گزاره برای خودم عجیبه. به خودم در سالها پیش دارم میگم انگار که «باورت میشه؟». به تموم بحثای سیاسی اون سال، و به خودم برمیگردم. اون سالها بوشِ پسر رئیس جمهور امریکا بوده و خوب یادم میآد جزئیاتشو -من از بچگی به اخبار و سیاست علاقه داشتم و شبا مینشستم پاش-.
با خانم مهدوی کلی دربارهاش حرف میزنیم. او در ذهن من یک زن روشن و اهل تحقیق و جستجوگر بوده همیشه، درحالی که اصلا یادمم نمیاد معلم چه درسی بوده حتی.
1 100
از دست سیاه پوشا نجات پیدا میکنیم. با خانم مهدوی حرف میزنم دربارهاش. میگم من از آینده اومدم. لباس پوشیدنمو دیدی؟ اینجوری لباس میپوشیم اونجا، هنوز چیزا آزاد نشده ولی ما زنها خیلی تغییر کردهایم. بهم گوش میکنه. میگه میدونستم یه چیزی با تو عجیبه.
1 100
از دست سیاه پوشا نجات پیدا میکنیم. با خانم مهدوی حرف میزنم دربارهاش. میگم من از آینده اومدم. لباس پوشیدنمو دیدی؟ اینجوری لباس میپوشیم اونجا، هنوز چیزا آزاد نشده ولی ما زنها خیلی تغییر کردهایم. بهم گوش میکنه. میگه میدونستم یه چیزی با تو عجیبه.
1 100
با خانم مهدوی از یه پلههای تنگ و باریک میریم بالا. میرسیم به یه جای آموزشی. تو لابی میشینیم تا خواهرم بیاد. بعدش یه سری زن سیاه پوش میریزن اونجا و من چی تنمه؟ تیشرت شلوار با موهای باز. یه دختری اونجا بهم یه تیکه مقوای مشکی میده بذارم سرم. یکی بارونیشو میده بپوشم. که اون سیاه پوشا نبرنم. خانم مهدوی میگه اگر ازت پرسیدن بگو اینجا کلاس موسیقی میری. دلهره دارم. نمیخوام قبل از پیدا کردن خواهرم، ببرنم. باید بتونم خواهرمو پیدا کنم.
1 100
تلفن میزنم اما موفق نمیشم بگیرمش. دوباره تلفن میزنم. خانم مهدوی میخواد بره دیرش شده. تلفن رو برمیداره. بهش آدرس جایی که هستمو میدم، بعد میگم نه اینجا تو بیست سال بعد وجود نداره، پس بیا فلانجا همو پیدا کنیم. با خانم مهدوی میرم اونجا. اونم یه کم رفتارای من واسش عجیب میاد و همش میخواد بره دیرش شده و من خواهش میکنم بمونه خواهرمو پیدا کنم چون هیچ دسترسیای بهش ندارم.
1 100
از دالان که رد میشم میرسم به یه خیابونی. تو اون خیابون یهو یه عالمه آدم طوسی میریزن بیرون از یه جایی. خیلی تاریک و تاره تصویر این صفحه خوابم. درست نمیتونم ببینم، دقت میکنم میبینم مدرسهست. کازینمو میبینم -دهه هشتاد دوست صمیمیم بود و تقریبا همیشه همهجا باهم بودیم- بهش میگم تلفنتو بهم بده، میگه شارژ نداره. ردش میکنم میرم. چندتا دوست قدیمی میبینم. اونام یا تلفن ندارن یا شارژ نداره. یادم یآد اون سال تلفنهای همراه فراوانی نداشت. در به درِ یه تلفنم که با خواهرم تماس بگیرم. خانم مهدوی رو میبینم. ازش تلفنشو میخوام و توضیح میدم باید یه تماس فوری بگیرم.
1 100
از دالان که رد میشم میرسم به یه خیابونی. تو اون خیابون یهو یه عالمه آدم طوسی میریزن بیرون از یه جایی. خیلی تاریک و تاره تصویر این صفحه خوابم. درست نمیتونم ببینم، دقت میکنم میبینم مدرسهست. کازینمو میبینم -دهه هشتاد دوست صمیمیم بود و تقریبا همیشه همهجا باهم بودیم- بهش میگم تلفنتو بهم بده، میگه شارژ نداره. ردش میکنم میرم. چندتا دوست قدیمی میبینم. اونام یا تلفن ندارن یا شارژ نداره. یادم یآد اون سال تلفنهای همراه فراوانی نداشت. در به درِ یه تلفنم که با خواهرم تماس بگیرم. خانم مهدوی رو میبینم. ازش تلفنشو میخوام و توضیح میدم باید یه تماس فوری بگیرم.
1 100
خواهرم و اون دو تا دوستمون نبودن باهام. همو گم کردیم. میخوام بهش تلفن بزنم اما میگردم گوشیم نیست. یادم میآد قبل از اون دالان دادمش به خواهرم برام نگه داره. ما همو گم کردیم.
1 100
میرم به ۲۵ سال پیش. خواهرم و دو تا از دوستام هستن. همه چیز خیلی قدیمیه. از یه پل و دریاچه/دریای؟ ترسناک خروشانش رد میشم. به حدی که به گریه میافتم از هیبتش. کمکم میکنن رد بشم درحالی که هر آن ممکنه بیفتم اون تو. هنوزم فکر کردن به اون دریا حالمو بد میکنه.بعدش از یه دالانی رد میشم، میرم تو یه خیابونی.
1 100
اینکه میری به گذشتهات و از کسی کمک میخوای، میتونه به خوبی وضعیت ناخودآگاهم رو نشون بده که داره به گذشته چنگ میزنه برای نجات خودش.
1 100
خواب دیدم. خانم مهدوی معلم راهنماییم رو میبینم توی خواب و ازش کمک میخوام. راستش حتی یادم نمیاد مهدوی معلم چیم بوده اون سالها. نمیدونم چطور یادمه اون آدمو اصلا. اسمش چطور انقدر واضح تو خواب یادم بوده؟ برای بیشتر از بیست ساله من یه بارم حتی یاد این آدم نبودم.
1 100
چرا به رقصم در روز پنجم عمل قلب بیتوجهی کردید؟ با نور ماه گرگینه میشم، با نور عصر چی؟
